جلسه هشتم از دور هجدهم از سری کارگاه های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰نمایندگی جواد گلپایگان به استادی مسافر علی و نگهبانی مسافر علی و دبیری مسافر علی با دستور جلسه(از فرمانبرداری تا فرماندهی» در روز سه شنبه مورخ هفدهم شهریور ماه ۱۴۰۵راس ساعت ۱۷آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد
سلام دوستان علی هستم یک مسافر
خداوند بزرگ را سپاسگزارم که به من فرصت داد تا در این جلسه قرار بگیرم و خدمت کنم.
دستورِ جلسه، از فرمانبرداری تا فرماندهی است. ما یک سندِ بدونِ نقص داریم؛ آن سند، خودِ جناب مهندس دژاکام است. در سالِ ۷۶، کتابِ «۶۰ درجه» نوشته شد. آقایِ احسان همیشه میگوید که در صفحهٔ ۲۵۵ آن کتاب، فرمانی صادر گردید؛ و جناب مهندس ، آن فرمان را بهنحوِ احسن انجام داد. او فرمانبردارِ خوبی بود؛ بنابراین، اکنون فرماندهای بسیار قوی شده است. همچنین، همهٔ ما او را بهعنوانِ یک سندِ بینقص میپذیریم. بهنظرِ من، تنها جایی که قانونِ فرمانبرداری بهدرستی اجرا میشود، کنگرهٔ ۶۰ است؛ زیرا در آنجا، نخست خودِ آقای مهندس آن قانون را اجرا میکند؛ سپس به رهجو میرسد. من معتقدم که فایلِ صوتیِ «وظایفِ رهجو» از همهٔ فایلهای صوتیِ دیگر مهمتر است؛ زیرا هرکس که بخواهد فرمانبردارِ خوبی باشد، باید به آن عمل کند. در سفرِ اولِ خود، من فرمانبردارِ خوبی نبودم. بهویژه در موردِ سیگار، حرفِ راهنما را گوش نمیدادم. تا ۸ ماه اول، حالِ خوبی نداشتم؛ ولی وقتی به راهنما گفتم که سیگار میکشم، او گفت که خوب میشوی. من با خودم دعوا کردم؛ بنابراین، به فرمانبرداری رسیدم و سفرم یکی از بهترینها شد. پیش از کنگره، فرمانبردار نبودم؛ زیرا دو شخصیتی بودم و به نیروهایِ منفی گرایش داشتم. همچنین، آن نیروها مثلِ دومینو پشتِ سرَم ظاهر میشدند و مرا از فرمانبرداری دور میکردند. اگر فرمانبردارِ خوبی باشم، حتی خدمت کردن به دیگران، در واقع به خودم سود میرساند؛ زیرا تازهواردی که پیشِ من میماند، خودش یاد میگیرد. بنابراین، خدمت، در اصل برایِ خودم است. داستانی شنیدم که برایِ مشارکت به کارم آمد: مردی بختبسته، به حکیمی معرفی شد تا بختش را باز کند. در راه، به گرگی رسید. گرگ گفت: «از حکیم بپرس که سردردِ من چه میشود؟» مرد پذیرفت. سپس به کشاورزی رسید که زمینِ پدریاش محصول نمیداد؛ کشاورز خواست که از حکیم بپرسد. مرد پذیرفت. بعد به زنِ فرمانروایی رسید که ثروت و سرباز داشت، ولی کشورگشایی نمیکرد؛ او هم خواهشِ پرسش کرد. مرد پذیرفت. نزدِ حکیم رفت. حکیم بیتی خواند و مرد برگشت. به زنِ فرمانروا گفت: «باید ازدواج کنی.» زن گفت: «با من ازدواج کن.» مرد نپذیرفت و رفت. به کشاورز گفت: «زمین را بکن؛ گنجی پیدا میشوی.» کشاورز گفت: «شریک شو.» مرد نپذیرفت و رفت. به گرگ گفت: «چون چندین روز غذایِ تکراری خوردهای، سردرد گرفتهای. باید مغزِ یک آدم را بخوری.» گرگ به او حمله کرد و مغزش را خورد و خوب شد. نتیجهٔ من این است: اگر فرمانی در کنگره صادر شود و به من اجازهٔ نشستن بر صندلی بدهند، باید از این فرصت خوب استفاده کنم؛ تا اسیرِ گرگِ اعتیاد نشوم. به نظرم، هرکس در هر جایگاهی که هست، اگر میخواهد به مقامِ فرماندهی برسد، باید فرمانبردار باشد؛ همچنین، فرمانبرداری، انسان را در صراطِ مستقیم قرار میدهد. اگر کسی در جامعه میخواهد سالم زندگی کند و به آرامش برسد، باید باور داشته باشد که فرمانبرداری، او را به آن جایگاه میرساند؛ در غیرِ اینصورت، مانندِ من در دورانِ مصرف، اسیرِ انرژیِ منفی و تاریکی میشود. یک جمله از کتابِ «۶۰ درجه» به ذهنم رسید که دربارهٔ تحویلِ فرماندهیِ جسم بود. پیامِ استاد این بود که انسانها استعدادهایی دارند که خود از آن بیخبرند؛ بنابراین، باید آنها را در مسیرِ مثبت بیدار کرد. امیدوارم همهٔ ما قدرِ این صندلیها را بدانیم و بفهمیم که در کجا قرار گرفتهایم.
تایپ و ویرایش مسافر رضا لژیون هفتم
تنظیم و ارسال مرزبان خبری مسافر نریمان
مسافران نمایندگی جواد گلپایگان
- تعداد بازدید از این مطلب :
69