English Version
This Site Is Available In English

من در روشنایی مطلق قدم نمی‌زنم

من در روشنایی مطلق قدم نمی‌زنم

جلسه اول از دور چهارم جلسات لژیون سردار همسفران نمایندگی دامغان به استادی راهنما همسفر مریم، نگهبانی راهنما همسفر وحیده و دبیری راهنمای تازه‌واردین همسفر بی‌بی با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» در روز دوشنبه ۱۴۰۵/۰۶/۱۶ رأس ساعت ۱۴:۴۵ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام؛ مریم هستم یک همسفر.

نگهبانی خانم وحیده، دبیری خانم بی‌بی و خزانه‌داری خانم فرزانه را به ایشان تبریک می‌گویم و همین‌طور خداقوت می‌گویم به نگهبان، دبیر و خزانه‌دار دوره‌ی قبل. یکی از دعاهای آقای مهندس در این سال‌های اخیر این بود که شعاع اضافه کنیم؛ الان در نقطه‌ای هستیم که کنگره دارد شعاع اضافه می‌کند و خدا را شکر، در نمایندگی خودمان هم آن‌قدر بچه‌ها زود در جایگاه‌های خدمتی جابه‌جا می‌شوند که این اتفاق می‌افتد تا لژیون سردار از این که هست، بزرگ‌تر بشود.

من به این موضوع اعتقاد دارم که توانمندی زیادی وجود دارد، به شرطی که همه عزیزان دامغانی قبول کنند انسان‌های توانمندی هستند. در مورد این دستور جلسه، من همیشه معتقدم وقتی دستور جلسات در راه من قرار می‌گیرند و از ایشان به عنوان استاد تشکر می‌کنم، و همین‌طور از ایجنت و مرزبانان گرامی که بنده را به این جایگاه دعوت کردند پیامش برای منِ مریم چیست؟ برای چه باید منِ مریم مجدداً در این دستور جلسه قرار بگیرم؟ چون همه دستور جلسات دارند یک‌جوری ما را با خودمان روبه‌رو می‌کنند. این که منِ مریم واقعاً باید خودم را از نظر فرمانبردار بودن در کنگره بازبینی کنم.

به قول استاد امین، فرمانبرداری دو صور دارد: آشکار و پنهان این‌که منِ مریم در این جایگاهی که هستم هم باید فرمانبردار باشم؛ چون هم یک رهجو هستم و هم باید فرمانده لایقی باشم. حالا شاید این شال، کار را روی قسمت فرمانده بودن سنگین‌تر کند؛ شاید هم بی‌دلیل نیست که با برداشت شخصی خودم و انتخاب خانم وحیده عزیز، این امر با آغاز لژیون بنده هماهنگ شده است. شاید معنایش این باشد که من باید خیلی بهتر و دقیق‌تر، فرمانده خوبی برای لژیون جونز باشم؛ اما در قالب این که قبلش باید از سخنان جناب آقای مهندس در قالب نگهداری از جسمم فرمانبرداری کنم. یعنی اگر به رهجو می‌گویم دیسپ بخور، خودم باید بخورم.

داشتم به خانم فاطمه قبل از جلسه می‌گفتم: چرا صحبت‌هایم به سمت لژیون جونز می‌رود؟ اصلاً دست خودم نیست واقعیت این است که این دستور جلسه برای خودِ من یک تکانه بود؛ از این لحاظ که باید فرمانبردار بهتری باشم، حالا در هر جایگاهی که هستم: به عنوان راهنما، فرمانبردار مرزبانان و ایجنت باشم؛ و به عنوان رهجو، فرمانبردار سخنان اساتید خودم باشم و آن چیزی را که آن عزیزان به من می‌گویند، اجرا کنم.

گاهی اوقات فرد صادق نیست، پس نمی‌تواند فرمانبردار خوبی باشد. همان‌طور که می‌دانیم، شرط فرماندهی، فرمانبردار بودنِ خوب است و گام اول فرمانبردار بودن از دیدگاه من، صادق بودن با خودم است؛ این که بدون هیچ نقابی در مقابل دستورها و فرامین اساتید خودم حالا در بالاترین رتبه، خداوند؛ و در مرتبه‌های پایین‌تر، آقای مهندس، استاد امین و راهنمای شخص خودمان قرار بگیرم و بدون هیچ نقاب و چهره‌ای با آن‌ها صادق باشم.

بعد از آن‌ هم صادق باشم در این‌که: آیا از درون، راهنما، فرمانده و رَبِ خودم را قبول دارم یا ندارم؟ گاهی اوقات رهجو به راهنما می‌چسبد (خودم را مثال می‌زنم که راهنمای بنده سرکار خانم آنی است). خب، من می‌خواهم برچسبِ خانم آنی را داشته باشم؛ اما آیا واقعاً از صمیم قلبم ایشان را قبول دارم؟ آیا به هرآن‌چه به من فرمان داده و دستور داده است عمل می‌کنم؟ چون شرط فرمانبرداری، عمل به سخنان استاد است. اگر این شرط را نداشته باشم، آیا در ادامه می‌توانم فرمانده لایقی باشم؟

چرا؟ به قول آقای مهندس، ما نمی‌توانیم با شمشیر چوبی به جنگ نیروهای تاریکی یا همان اعتیاد برویم. جنگ با نیروی اعتیاد شاید برای منِ مریم تمام شده باشد، اما جنگ با نیروی تاریکی برای من ادامه دارد؛ و برای همین هم در کنگره هستم. به قولی، همه ما داوطلب‌هایی هستیم که بدون هیچ مزدی داریم خدمت می‌کنیم. خب، می‌خواهیم به چه برسیم؟ جز این است که من فکر می‌کنم هنوز نفس اماره یک جاهایی روشن است، هنوز خاموش نشده و هنوز قسمت‌هایی از وجودم در تاریکی است؟ من در روشنایی مطلق قدم نمی‌زنم.

حالا باید آموزش‌های سردار را ربط بدهم به قسمت مادی. خودِ من بخش زیادی از وجودم، ذهنم و خواسته‌هایم ماده را در نظر می‌گیریم؛ بخش زیادی از من با مادیات سر و کار دارد. و این مادیات به چه شکل است؟ الان من با این دستور جلسه در لژیون نشستم؛ آیا واقعاً وقتی دارم کارت می‌کشم و در لژیون سردار خدمت می‌کنم، حالم خوب می‌شود یا حالم بد؟

اگر راهنمایم به من گفت «برو خدمت مالی کن»، با چه احساسی می‌آیم؟ آن حس مهم است؛ آن حس سازنده است وگرنه به خودی خود، پول دادن نمی‌تواند تأثیری روی من داشته باشد. آن حسِ پشت این پول دادن است که وجود من را از نیروی تاریکی جدا می‌کند و قدری توانایی و فرماندهی به من دست می‌دهد. واقعاً من چقدر نسبت به دارایی‌های خودم احساس تملک دارم؟ و چقدر می‌توانم از آن استفاده کنم و بدون چشم‌داشت ببخشم؟ این است آن فرمانبردار بودن.

آیا من فرمانبردار نیروی تاریکی یا شیطانی که در ماده وجود دارد هستم، یا نه؟ ما هم یاد گرفتیم که باید از نیکی‌هایمان ببخشیم؛ این مالی که عصای دستم است، آیا واقعاً حاضرم آن را ببخشم و از آن بگذرم؟

حس خوبِ ما در لژیون این است که به دنبال پس گرفتن نیستیم؛ چون فرمانده بودن یعنی داشتن یک‌سری نیروها و توانایی‌هایی که در اختیار انسان است. آیا منِ مریم توانایی این را دارم که از مالم و ثروتم طبق چیزی که نگهبان محترم خواند ببخشم؟ آیا واقعاً می‌توانم ۲۰ درصد از ثروتم را بدون هیچ‌گونه چشم‌داشتی ببخشم؟

اگر بتوانم، این یعنی آن توانایی و بخشش؛ و توانایی و دانایی با هم کار می‌کنند؛ یعنی فرد به آن نقطه‌نظر و دانایی می‌رسد، آن دانایی مؤثر واقع می‌شود، فرد توانایی‌اش را به دست می‌آورد و می‌تواند ببخشد.

امروز همه این سخنانِ مریم، خطاب به خودش بود و در قالب این که خواستم یک‌بار دیگر با خودم روراست باشم و ببینم واقعاً «مردِ حلاجم» یا نه!

واقعاً از صمیم قلب از خانم وحیده عزیز و سیستم مرزبانی و ایجنت محترم سپاسگزارم که مرا به این چالش دعوت کردید مرسی.

تایپ و ویرایش: راهنمای تازه واردین همسفر بی‌بی (لژیون ششم)
عکاس: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون اول)
ارسال: همسفر شقایق رهجوی راهنما همسفر وحیده (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دامغان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .