سیزدهمین جلسه از دور نهم کارگاههای آموزشی خصوصی مسافران کنگره ۶۰ بروجن با استادی مسافر مهدی، نگهبانی مسافر مهران و دبیری مسافر رضا با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» روز یکشنبه 15 شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد؛
سلام دوستان مهدی هستم یک مسافر

خوب، من از خودم که بخواهم شروع بکنم، زمانی که وارد کنگره شدم، اصلاً اطلاعی از این دستور جلسات نداشتم که اینها چی هست و چه ربطی به من دارد. زمانی که میخواستم وارد لژیون بشوم، تقریباً یک ماه زمان برد تا من بخواهم وارد لژیون بشوم. زمانی که میخواستم وارد لژیون بشوم، راهنمایم حرفی که به من زد، چیزی که به من گفت، حالا به شوخی گفت البته، که حرفگوشکن هستی یا نه؟ گفتم تقریباً آره. وارد لژیون شدم، چند جلسهای گذشت. زمان شب بود، راهنمایم کشیدم کنار، گفت که فرمانبردار خوبی هستی، اگر همینجوری ادامه بدهی، به خواستههایت و آن نتیجهای که میخواهی میرسی. یک مشکلی در لژیون برایم پیش آمد و در زندگیام هم برایم پیش آمد. داشتم پیش خودم هی دو دوتا چهارتا میکردم که دیگر نیایم کنگره، همان اوایل سفر. آمدم با راهنمایم صحبت کردم، گفتم داستان اینجوریه، میخواهم دیگر نیایم. گفت که اگر تو نیایی، آیا آن مشکلت حل میشود؟ آن مشکل درست میشود؟ میخواهم بگویم که از فرماندهام دستور گرفتم، فرمانبرداری کردم، طبق دستوراتی که به من داد انجام دادم تا بتوانم حداقل سفر اولم را بهخوبی و خوشی تمام کنم. زمانی که به من میگفت: «مهدی، یک ربع قبل از ساعت ۵ اینجا باش»، همیشه یا چهار و نیم و یا پنج ربع کم اینجا بودم. سیدی بنویس، دارو بخور، فلان بکن؛ همه کارهایم را بهخوبی انجام میدادم تا به آن خواستهای که خودم دارم برسم، تا به آن نتیجهای که خودم دوست دارم برسم. خیلی این سیدیهایی که ما آموزش گرفتیم، خیلی تأثیر توی زندگی و توی کاسبیام داشته. خب، من خودم یک آدم کاسبی هستم، شاگرد دارم، نیرو دارم. زمانی که آمدم اینجا، فهمیدم که چهجوری باید فرمانبرداری کنم، چهجوری باید احترام بگذارم تا احترام به من بگذارند؛ ولی قبلاً که دور مواد بودم، دور دوست و رفیق بودم، اصلاً نمیدانستم. همیشه یا پرخاشگر بودم یا اذیت میکردم، یا با آن منیت و با آن دعوا و بیحرمتی، حالا یا با نیرو، یا با شرکت، با هرکی میخواستم صحبت میکردم. ولی خدا را شکر، الان با آن آموزشهایی که گرفتم و با آن تجربههایی که در کنگره بودم گرفتم، فرمانبرداری که کردم، خدا را شکر جوابم را تا حالا گرفتم، به آن خواستههایی که تا حالا داشتم رسیدم. یک داستانی دیروز برای من اتفاق افتاد. من با اسنپ رفتم اصفهان. زمانی که سوار شدم، اینقدر این راننده اسنپ داخل این ماشین مصرف کرده بود که تا آنجا اصلاً سکوت نکردم، فقط هی بهش گفتم: «داخل ماشین مصرف نکن.» این بندهخدا هم ترسیده بود از من که من یک کارهای هستم، که مثلاً چرا دارد اینجوری به من میگوید. رسیدیم دم جاده زرینشهر، ایست بازرسی گذاشته بودند. بندهخدا ترسید، زد کنار، گفت که: «آقا، یهدفعه لومون ندی، نگی من کشیدم.» گفتم: «آقا، من کاریت ندارم که، برای خودت گفتم داخل ماشین نکش.» خلاصه رفتیم؛ ولی اگر من قبلاً بودم و آن سقوط آزاد را داشتم، که داشتم ترک میکردم، مطمئناً رفته بودم و مصرف میکردم. ولی با آن فرمانبرداری و با آن چیزهایی که داشتم، خدا را شکر نتیجه گرفتم و روزبهروز هم که دارم میآیم کنگره و میروم، دارم به آن خواستههایی که چه داخل کنگره و چه بیرون داشتم میرسم. و امیدوارم که شما هم در آخر به آن نتیجهها و به آن خواستههایی که در کنگره و هر جایی دارید، بهش برسید و به دل خوش برسید. از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، سپاسگزارم.
.gif)
نگارش: مسافر حمید (لژیون پنجم)
عکاس: مسافر احسان (لژیون هشتم)
ویرایش و تنظیم خبر: مسافر کرامت
با احترام مرزبان خبری مسافر مصطفی
- تعداد بازدید از این مطلب :
208