English Version
This Site Is Available In English

دانایی مؤثر، نتیجه تغییر تفکر و حرکت در مسیر درست است

دانایی مؤثر، نتیجه تغییر تفکر و حرکت در مسیر درست است

جسله هشتم از دوره سی و چهارم کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی مسافر محمد ، نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر صادق با دستور جلسه «دانایی،دانایی مؤثر و سواد » در روز پنجشنبه مورخ 1405/6/12 ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد.

سلام دوستان، محمد هستم، یک مسافر.

خدا را شکر می‌کنم که امروز در خدمت شما هستم. از ایجنت محترم، آقا حسن عزیز، و گروه مرزبانی تشکر می‌کنم که این فرصت را در اختیار بنده قرار دادند که امروز بتوانم خدمت کنم و آموزش بگیرم.

هفته‌ای که گذشت، هفته دیده‌بان بود. این هفته را به همه اعضای کنگره ۶۰، به‌خصوص دیده‌بانان عزیز کنگره و در رأس، جناب آقای مهندس دژاکام و خانواده محترمشان، تبریک می‌گویم. امیدوارم بتوانیم از آموزش‌هایی که این بزرگان و در واقع، سابقون کنگره می‌دهند، به بهترین نحو برای آموزش، پیشبرد اهداف و همچنین ارتقای دانایی خودمان استفاده کنیم.

نکته دیگر این است که بتوانیم از آموزشی که این بزرگان می‌دهند، در جهت پرورش جهان‌بینی خودمان استفاده کنیم؛ چون مهم‌ترین کار این است که من بتوانم تفکراتم را عوض کنم تا بتوانم از این تفکرات، اعمال خوبی را نتیجه بگیرم.

دستور جلسه امروز در دو بخش است؛ یکی دستور جلسه هفتگی و دیگری تولد آقای جواد است که مختصر به هر دو می‌پردازیم. امیدوارم جلسه خوبی داشته باشیم.

دستور جلسه این هفته خیلی با آموزش‌های کنگره سروکار دارد و ما می‌توانیم از آن به عنوان یک ملخص و یک منبع برای ادامه راهمان استفاده کنیم. اینکه آقای مهندس در این سی‌دی‌ها و در این زمینه، به‌خصوص بسیار صحبت کرده‌اند، نشان‌دهنده اهمیت این دستور جلسه است و اینکه من چقدر باید به این موضوع توجه کنم و آن را در زندگی‌ام کاربردی کنم.

در اهمیت دانایی همین بس که اولین سنگ بنای کنگره، اولین پایه کنگره، در تغییر تفکر و سوق دادن آن به سمت یک دانایی مؤثر است؛ اینکه من بتوانم از آن چه برداشتی بکنم.

در وادی هفتم شاید به این موضوع خیلی خوب اشاره شده باشد؛ اینکه رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است: یکی پیدا کردن راه و دوم اینکه از این راه چگونه استفاده کنم، وقتی که پیدا شد.

برای اینکه من بتوانم آن راه را پیدا کنم و از آن استفاده کنم، نیاز به یک پیش‌نیازهایی دارم که آنها در کنگره، ماقبل این، گنجانده شده و به من آموزش می‌دهد که چطور به این مرحله برسم که بتوانم آنها را در زندگی‌ام کاربردی کنم.

من بیایم به عنوان یک انسان که شاید خیلی مطالب را بلد است، خیلی از اطلاعات عمومی را دارد، در زندگی شخصی و حقیقی خودش خارج از کنگره، خیلی از مراتب علمی را طی کرده، خیلی از مسائل برایش قابل حل بوده که شاید برای دیگران قابل حل نبوده، در یک موضوع خاص شاید تبحر داشته باشم یا یک تخصص داشته باشم؛ ولی وقتی از این در می‌آیم داخل، نشان می‌دهد که آن تبحر و آن تخصص و آن سواد نتوانسته به من کمک کند که در وادی اعتیاد گرفتار نشوم.

اگر وارد وادی اعتیاد شدم، چرا نمی‌توانم از آن خارج شوم؟ یعنی آن سواد و آن تخصص، در یک موضوع خاص است، ولی در این موضوع عام نیست که بتواند من را از این قضیه مصون نگه دارد.

در کنگره ۶۰ همه ما می‌دانیم که تمام کسانی که اینجا هستند برای درمان اعتیاد آمده‌اند؛ مسافرها را عرض می‌کنم. همسفرهایی هم که اینجا هستند، به واسطه حضور مسافرشان می‌آیند و در کنگره ۶۰ راه پیدا می‌کنند. علاوه بر درمان و رسیدن مسافرشان، خودشان هم به یک نقطه از جهان‌بینی، تفکر و دانایی می‌رسند که دیگر شاید کاری به مسافرشان نداشته باشند؛ یعنی هدفشان می‌شود تغییر خودشان.

کنگره ۶۰ این را به من یاد می‌دهد که داشتن سواد زیاد یا داشتن تخصص در یک موضوع خاص، برای فرد دانایی محسوب نمی‌شود.

آقای مهندس می‌گویند حتی تمدن هم نمی‌تواند ملاک دانایی باشد، چه برسد به سواد. خیلی از دکترها و متخصصین ما، مهندسین ما و فوق‌تخصص‌های ما را خودم سراغ دارم که کسانی هستند در بحث اعتیاد و نمی‌توانند از تخصص خودشان برای برون‌رفت از این معضل کمک بگیرند. اگر هم کمک بگیرند، به صورت ابتر، دم‌بریده و ناقص است.

آقای مهندس صحبت می‌کردند در مورد استفاده از اوتی و گفتند: «اوتی با نظارت من انجام شد، ولی پروتکل‌هایی که برای استفاده از اوتی داده‌اند، کاملاً از نظر من رد است.»

چرا؟ مثلاً گفتند زنان باردار نمی‌توانند از داروی اوتی استفاده کنند، یا مثلاً افرادی که بیماری‌های خاص دارند و بیماری قلبی دارند، نمی‌توانند استفاده کنند؛ در صورتی که الان ما داریم از آن برای درمان همین بیماری‌ها استفاده می‌کنیم.

بیماری‌هایی که در خلال مصرف اوتی درمان می‌شوند، اگر بخواهیم بنویسیم، شاید یک طومار بشوند؛ ولی چون علم به آن جایگاه نرسیده و دانایی مؤثر به آنجا نرسیده، نمی‌توانند از این داروی بسیار مؤثر و معجزه‌آسا استفاده کنند.

بنابراین، داشتن دانایی یا داشتن سواد کامل یا کافی، یا داشتن تخصص در یک مسئله خاص، نمی‌تواند من را به دانایی برساند.

یکی از چیزهایی که آقای مهندس روی آن تأکید داشتند، این است که ما وقتی در یک موضوعی علم کامل پیدا کردیم، در حل آن مسئله به دانایی کامل می‌رسیم.

من فکر می‌کنم در کنگره ۶۰، راهنمایان، دیده‌بانان و بزرگان کنگره در بحث درمان اعتیاد به دانایی مؤثر رسیده‌اند؛ مخصوصاً دیده‌بانان عزیز که هفته قبل هم هفته دیده‌بان بود. می‌توانم بگویم به دانایی کامل در بحث درمان اعتیاد رسیده‌اند.

همچنین نزدیک‌ترین افرادی که در واقع ما در وادی ششم داشتیم تا به فرمان عقل نزدیک شویم، همین عزیزان هستند. من فکر می‌کنم دیده‌بانان عزیز در وهله اول و در مرتبه بعد، راهنمایان عزیز، واقعاً دارند به مرحله‌ای می‌رسند که به فرمان عقل نزدیک‌تر می‌شوند؛ خیلی بیشتر از مردم عادی.

بنابراین، آن دانایی که ما داریم از آن صحبت می‌کنیم، دانایی‌ای است که ما را به فرمان عقل نزدیک‌تر می‌کند.

ان‌شاءالله در خلال جلسه، در مورد دستور جلسه صحبت‌های بیشتری خواهد شد.

تولد آقای جواد

بحث دوم دستور جلسه ما برمی‌گردد به تولد یک‌سالگی، که الان خیلی بیشتر هم شده، جواد عزیز.

خواهش می‌کنم از جایشان بلند شوند تا همه ایشان را ببینند و تشویقشان کنند.

اگر در مورد جواد بخواهم بگویم، بچه‌هایی که قدیمی‌تر بودند می‌دانند که من زیاد شاگرد داشتم؛ شاید نزدیک ۱۷۰ تا ۲۰۰ شاگرد داشتم. هر کدام هم برای خودش داستانی داشت.

بعضی‌هایشان رفتند و دیگر پشت سرشان را هم نگاه نکردند، بعضی‌هایشان متوسط بودند، بعضی‌ها بهتر بودند و بعضی‌ها خدمتگزار شدند.

جواد از آن بدترهایی بود که بهتر شد! یعنی از آنهایی بود که باید می‌رفت و دیگر پیدایش نمی‌شد؛ ولی خوب، به هر حال قلابش حفظ شد.

چقدر هم سخت تلاش کرد، چقدر هم ضربه خورد و چقدر هم زحمت کشید. من شاهد بودم، خانواده‌اش هم بیشتر می‌دانند.

یک سفر ناموفق داشت، رها شد، ولی دوباره برگشت، خورد و آمد. خیلی مشکلات خانوادگی داشت، مشکلات مصرف داشت و مصرفش هم مصرف خاصی بود؛ خیلی سنگین بود. رها شدن از آن کار ساده‌ای نبود.

نمی‌گویم همه، ولی خیلی از ما شاید اگر درگیر این نوع مصرف بودیم، رها شدن از آن برایمان خیلی سخت بود؛ ولی ناامید نشد.

آقای مهندس، من الان نمی‌خواهم قیاس بکنم یا بگویم جواد آن شخص است؛ می‌خواهم فقط یک مثال بزنم. مثلاً از یک شخصی که تیمور لنگ بود یا یکی دیگر از این بزرگان بود، مثال زدند و گفتند: «تو چطور توانستی جهان را فتح کنی؟»

گفتند یک‌بار در یک جنگی شکست خورده بودم. حتماً شنیده‌اید همه شما. بعد از شکست، یک گوشه‌ای قایم شده بودم. دیدم یک مورچه دارد یک دانه گندم یا جو را بلند می‌کند و از یک دیوار بالا می‌برد.

شمردم؛ ۷۰ بار این دانه را برد تا نزدیکی رسیدن به بالای دیوار، می‌افتاد. دوباره ناامید نمی‌شد، باز برمی‌گشت و برای بار هفتادم یا هفتاد و یکم موفق شد دانه را به آن طرف دیوار برساند.

و آنجا بود که به من فهماند شکست خوردن دلیل بر ناامید شدن نیست.

من فکر می‌کنم نمونه کامل این موضوع، جواد عزیز باشد. فکر کنم دقیقاً همین بلا سرش آمد. حالا اگر ۷۰ بار نباشد، ولی هفت بار بوده که بارها شکست خورده، بارها زمین خورده، بارها مشکل داشته؛ خیلی هم مشکل داشته، در عناوین مختلف مشکل داشته، ولی باز ناامید نشد.

آمد و خدا را شکر قبول شد در آزمون راهنمایی، راهنمای تازه‌واردین شد و دارد خدمت می‌کند.

در همین آزمونش، در همین آمدنش، باز عده‌ای از چالش‌ها را داشته، ولی باز تلاش می‌کند از آنها گذر بکند و برایش آرزوی موفقیت می‌کنم.

می‌دانم که همسفر محترمشان، مادرشان، چقدر در این مقوله تلاش کردند، چه خون دل‌ها خوردند و چقدر هنوز دارند تلاش می‌کنند.

حتماً راهنمای همسفرشان هم خیلی به ایشان کمک کرده‌اند. از ایشان و راهنمای همسفرشان هم تشکر می‌کنم که توانستند در این مسیر کمک‌دست جواد باشند که الان اینجا باشد و خدمتگزار باشد.

امیدوارم در آزمون آینده بتواند شال نارنجی بگیرد و خدمتگزار خوبی باشد و جبران تمام ناکامی‌ها و آزار و اذیت‌هایی که شده را بکند و خدمت بکند؛ که ان‌شاءالله خداوند خیر و برکت آن را در زندگی خودش و در زندگی همه ما جاری کند.خیلی ممنونم از اینکه تحمل کردید و گوش دادید.

 

طبق رسم کنگره، در مراسم تولد، مسافر جواد دو آرزو می کنند یکی را در دل خود و آرزوی دیگر را با صدای بلند بیان می‌کنند.

آرزوی مسافر جواد.

آرزو می کنم در آزمون راهنمایی که در پیش است قبول بشوم و خدمت صادقانه ای داشته باشم .

مشارکت مسافر جواد.

سلام دوستان، جواد هستم، مسافر.

خیلی خوشحالم که امروز توانستم در این جشن حضور داشته باشم. این جشن قرار بود زودتر برگزار شود، ولی سه بار تاریخ آن تغییر کرد. یکی از تاریخ‌ها هم خیلی جالب بود؛ روی تابلوی مرزبانی نوشته شده بود «۱۸ دی ماه» و من برعکس آن را گرفتم! به بچه‌ها گفتم این بار دیگر خراب نشود، چون هنوز جنگ ادامه دارد؛ ولی خوشبختانه جشن برگزار شد.

از آقا محمد که خیلی خوب صحبت کردند، تشکر می‌کنم. جا دارد از همه کسانی که به من کمک کردند، مخصوصاً کسانی که من را به کنگره آوردند، تشکر کنم؛ چون پذیرش این موضوع برای من خیلی سخت بود.

مهم‌ترین چیزی که آقای ایرج خیلی قشنگ درباره آن صحبت کردند، پذیرش بود. من پذیرش نداشتم که مصرف‌کننده هستم. پسرخاله عزیزم، آقا امین، که آن زمان تازه‌وارد بود و الان راهنمای دزفول است، و دخترخاله مهربانم که الان در جمع ما حضور دارد، باعث شدند من با کنگره آشنا شوم. همچنین برادرم رضا که زودتر از من وارد کنگره شده بود و الان در شعبه کار می‌کند، نقش زیادی در این مسیر داشت. به هر حال، الان در خیلی از شعب کنگره اعضای خانواده و فامیل در حال خدمت هستند.

آنتی‌ایکس من ماده‌ای بسیار خطرناک بود؛ به‌خصوص با توجه به محتویاتی که داشت و به خاطر شغلی که داشتم، این موضوع را خیلی خوب می‌دانستم. حتی الان هم دوستانی را می‌بینم که رزیدنت بیهوشی هستند و از مواد مربوط به بیهوشی استفاده می‌کنند؛ بعضی‌ها مقدار کمتر و بعضی‌ها بالاتر، و گاهی همین موضوع باعث اوردوز می‌شود.

در سفر اول هم جا دارد دوباره از راهنمای اولم، آقای احسان، که در جمع ما نیستند، تشکر کنم. مقدار اوتی که در اختیار من قرار می‌گرفت بسیار کم بود، چون ماده‌ای که من مصرف می‌کردم خیلی سریع اثر می‌کرد و میزان نشئگی بالایی داشت. فکر می‌کنم اگر در همان سفر اول مقدار اوتی بیشتری دریافت می‌کردم، شاید نتیجه بهتری می‌گرفتم.

البته یکی دیگر از دلایل ناموفق بودن سفر اولم، مشکلاتی بود که در اواخر سفر برایم پیش آمد و نتوانستم سفرم را خوب ادامه بدهم و در نهایت آن سفر را خراب کردم.

اما دوباره با توصیه آقا پوریای عزیز، وارد لژیون هفتم شدم. ایشان گفتند آقا محمد می‌داند چطور درستش کند و واقعاً هم همین کار را کردند.

باورتان نمی‌شود، روزی نبود که در اوایل سفر آقا محمد به من زنگ می زد. من با خودم می‌گفتم چطور می‌شود یک راهنما این‌قدر پیگیر باشد؟ می‌پرسیدند کجایی، چه کار می‌کنی، دارو را خوردی یا نه و به این شکل پیگیری می‌کردند. آنجا بود که واقعاً تفاوت‌ها را احساس کردم و از ایشان بسیار ممنونم.

از بچه‌های لژیون هفت و همچنین لژیون‌های قبل از آن تشکر می‌کنم که خیلی به من کمک کردند. از بچه‌های مرزبانی، آقا نصرالله عزیز، آقا امین عزیز و همه دوستانی که در این مسیر کنار من بودند هم تشکر می‌کنم. از نصیحت‌های آقای ایرج عزیز و همه دوستان استفاده کردم و همه برای من زحمت کشیدند.

امیدوارم بتوانم در ادامه به آرزویی که دارم برسم، خدمتم را بیشتر کنم، حضورم را بیشتر کنم و بتوانم به همنوعان خودم کمک کنم؛ به کسانی که یک روزی وارد کنگره می‌شوند.

الان هم در لژیون تازه‌واردین که هستم، هر تازه‌واردی که می‌آید، یاد خودم می‌افتم. همان چیزهایی را که راهنمای تازه‌وارد خودم به من می‌گفت، برای آنها بیان می‌کنم و واقعاً از این کار لذت می‌برم. باور کنید از همین تازه‌واردها هم من آموزش می‌گیرم.

از مادرم هم تشکر می‌کنم؛ واقعاً حق بزرگی به گردن من دارد. در همین پنج، شش سال گذشته خیلی اذیتش کردم و خیلی پیر شد. با اینکه چند فرزند دیگر هم دارد، به خاطر علاقه‌ای که به من داشت، خیلی به من رسیدگی کرد و هنوز هم چند سال است که در کنار من زندگی می‌کند؛ مخصوصاً بعد از اینکه زندگی خودم را از دست دادم.

ان‌شاءالله بتوانم در آینده جبران کنم. قبلاً نتوانستم جبران کنم و امیدوارم از عمر من به عمر مادرم اضافه شود.

از راهنمای مادرم هم تشکر می‌کنم که همیشه در خانه از ایشان تعریف می‌کنند و می‌گویند خانم جمیله چه حرفی زده، چه کاری انجام بدهیم و چه کاری انجام ندهیم. واقعاً مادرم یک کنگره‌ای تمام‌عیار است. ممنونم و متشکرم.

مشارکت رهنمای همسفر خانم جمیله.

سلام دوستان، جمیله هستم، همسفر.

تبریک می‌گویم به خانم حکیمی عزیز، همسفر بسیار عالی و قوی، و همچنین مسافرشان آقا جواد و راهنمای محترمشان آقا محمد. به تک‌تک عزیزانی که در جلسه حضور دارند هم تبریک می‌گویم.

اگر بخواهم در مورد خانم حکیمی صحبت کنم، فکر می‌کنم دقیقاً یک هفته بود که شالم را گرفته بودم. آن موقع که آمدم، رفتم مرزبانی و گفتم اگر کسی خواست وارد لژیون من شود، لطفاً اجازه ندهید؛ اما اگر خانم حکیمی خواستند، حتماً اجازه بدهید که در لژیون من بیایند.

نقش همسفر بودن خیلی سخت است؛ مخصوصاً وقتی مسافر، همسر آدم باشد. در این شرایط ممکن است بخواهم تمام تمرکز و تفکرم را روی مسافرم بگذارم. اما وقتی صحبت از یک مادر می‌شود، شرایط متفاوت است. مادر بودن باعث می‌شود نگرانی و توجه، شکل دیگری داشته باشد. من خودم هم مادر هستم و این مسئله را به خوبی درک می‌کنم.

یادم هست زمانی که خانم حکیمی با من تماس گرفتند. درست است که یازده ماه است در لژیون من هستند، اما خیلی خوب می‌شناسمشان. از نوع صدا و نگاهشان متوجه می‌شوم چه اتفاقی افتاده است؛ حتی گاهی بدون اینکه کلامی بین ما رد و بدل شود، تا آخر موضوع را متوجه می‌شوم.

خانم حکیمی بسیار منظم و بسیار قوی هستند. سی‌دی‌هایشان را کاملاً و حتی بیشتر از حد معمول می‌نویسند. همیشه به ایشان می‌گفتم: «لطفاً بیشتر ننویسید.» سی‌دی‌های شما دقیقاً مثل غذایی است که باید به جسم و روح برسد و هضم شود تا بتوانید وارد مرحله بعدی شوید. همان‌طور که در رژیم کاهش وزن و تغذیه سالم، غذا باید به اندازه و درست مصرف شود، آموزش هم باید به اندازه‌ای باشد که جذب و کاربردی شود.

اما چیزی که برای من خیلی مهم است و دوست دارم خانم حکیمی متوجه این موضوع باشند، این است که سلامتی خودشان را خیلی به خطر می‌اندازند، فقط به خاطر مسافرهایشان.

به لطف خدا، آقا جواد به رهایی رسیدند و خدمتگزار شدند و ان‌شاءالله به‌زودی شال نارنجی را هم دور گردنشان ببینیم. امیدوارم روزی هم برسد که آقا رضا به رهایی و درمان برسند.

فرماندهی خانم حکیمی فوق‌العاده است و در عین حال فرمانبردار بسیار خوبی هستند. دوست دارم همه چیز همان‌طور که می‌خواهند برایشان فراهم شود؛ اما گاهی آدم نمی‌تواند همه چیز را کنترل کند.

گاهی احساس می‌کنیم باید به خودمان آسیب بزنیم تا بتوانیم به دیگران کمک کنیم، در حالی که کنگره این را به ما یاد نداده است. کنگره به ما یاد داده که همسفر حرکت کند و حرکتش را با آموزش‌های کنگره هماهنگ کند تا به نتیجه برسد.

سفر مسافر، بنا به دلایلی، نه دست من است و نه حتی راهنما. راهنمای مسافر وظیفه خودش را انجام می‌دهد و راهنمای همسفر هم وظیفه خودش را انجام می‌دهد؛ اما آن کسی که باید روزی‌اش باشد و سفرش را شروع کند، موضوعی نیست که در اختیار من باشد.

مسافر من هم سفرش را انجام داد و به رهایی رسید. این رهایی را به خانم حکیمی عزیز تبریک می‌گویم. ایشان برای من بسیار دوست‌داشتنی هستند و برایشان بهترین‌ها را آرزو می‌کنم.

مشارکت همسفر حکیمه.

سلام دوستان، حکیمه هستم، همسفر.

من سال ۱۴۰۰ وارد کنگره شدم. به وسیله خانم مهتاب، دختر خواهرم، و آقا امین، پسر خواهرم، با کنگره آشنا شدم. ابتدا پسر کوچکم، آقا رضا، به کنگره آمد و چند ماهی از خدمتش گذشت. بعد نوبت آقا جواد شد که وارد کنگره شد و من هم در کنارش به عنوان همسفر شروع به فعالیت کردم.

چون آقا جواد تنها بود، من هم رفتم و شروع کردم به زندگی کردن با ایشان. واقعاً خیلی همدیگر را اذیت می‌کردیم. من می‌گفتم چرا این کار را کردی و او می‌گفت: «دیگه شده، شده.»

وقتی سفرم را شروع کردم، در لژیون هفتم بودم و راهنمای اولم خانم زهره عزیز بودند که خیلی از ایشان تشکر می‌کنم. ایشان خیلی به من کمک کردند و همیشه می‌گفتند: «صبور باش و ایمانت قوی باشد، حتماً این مشکلت حل می‌شود. باید مسافرت را رها کنی و به حال خودش بگذاری و کاری به او نداشته باشی.»

ولی حقیقتش من نمی‌توانستم تحمل کنم. وقتی جواد را می‌دیدم، حالم بد می‌شد. مدام می‌گفتم: «چرا این کار را کردی؟» باورم نمی‌شد که او به این راه کشیده شده باشد. اصلاً فکر نمی‌کردم جواد هم گرفتار چنین اتفاقی شده باشد.

من خیلی زحمت کشیده بودم و هرچه بگویم کم گفته‌ام. همیشه می‌خواستم در جایگاه خیلی بالایی باشند و از نظر تحصیل و مسائل مختلف به موفقیت برسد؛ اما شرایط طوری شد که بالاخره باور کردم باید او را رها کنم.

وقتی رهایش کردم، حال خودش هم بهتر شد و درمانش را شروع کرد و امروز حال خیلی خوبی دارد.

الان حدود دو سال است که در لژیون خانم جمیله هستم. از خانم جمیله خیلی ممنونم؛ هم راهنمای من هستند و هم مشاورم و واقعاً خیلی به من کمک کرده‌اند که حالم بهتر شود.

حقیقتش مدتی است چند بیماری پیدا کرده‌ام. به خاطر فشار زیادی که به دلیل این دو بچه‌ام به من وارد شد، خیلی اذیت شدم. مقداری از شنوایی‌ام را از دست داده‌ام، مشکل قلبی پیدا کرده‌ام و به‌طور کلی بیمار شدم؛ اما الان خانم جمیله خیلی به من کمک می‌کنند و راهنمایی‌ام می‌کنند تا حالم بهتر شود و دوباره به حال اولم برگردم. از ایشان بسیار ممنونم و تشکر می‌کنم.

از آقا محمد هم خیلی ممنونم. واقعاً به پسرم، آقا جواد، خیلی کمک کردید و در حد توانتان راهنمایی‌اش کردید.

هر از گاهی به آقا محمد می‌گفتم: «آقا محمد، من چه کنم؟» و ایشان می‌گفتند: «صبر کن، درست می‌شود. جواد به جاهای خوبی می‌رسد؛ در کنگره به جایگاه‌های عالی می‌رسد، کمک‌راهنما می‌شود و راهنما می‌شود. نگران نباش.»

همیشه به من صبوری و دلداری می‌دادند. آقا محمد، خدا را شکر امروز جواد را در این جایگاه می‌بینم و کمک‌راهنما تازه واردین شده. ان‌شاءالله قول بدهید که راهنما شوید و سال‌های سال در کنگره خدمت کنید.

از همه شما عزیزان تشکر می‌کنم. من از کنگره درس گرفتم و عبرت گرفتم. خیلی ممنونم از همه شما.

سایت نمایندگی دانیال اهواز

عکس و تایپ: مسافر مهدی  ((لژیون هشتم ))

تایپ قسمت دوم: مسافر پیروز (( لژیون دهم ))

تنظیم، ویرایش و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .