نهمین جلسه از دوره اول کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی شفا مشهد با استادی دیدبان محترم مسافر بابک ؛ نگهبانی ایجنت محترم مسافر اسماعیل و دبیری مسافر علی اصغر با دستور جلسه «هفته دیدبان» روز پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵ راس ساعت 16 آغاز به کار کرد.

سخنان استاد:
سلام دوستان بابک هستم مسافر.
خیلی خوشحالم که یک بار دیگر این توفیق را پیدا کردم که در نمایندگی خوب شفا در خدمت شما مسافران و همسفران عزیز باشم و با دستور جلسه «هفته دیدهبان» یک جلسه خوب را در کنار همدیگر بگذرانیم.
تصمیم گرفتم امسال که افتخار این را دارم در چند تا از نمایندگیهای خراسان بابت این دستور جلسه خدمتتان باشم سعی کنم بیشتر، برای یادآوری به خودم و آشنایی بیشتر آن عزیزانی که در سالهای اولیه شکلگیری نمایندگیهای مشهد و خراسان حضور نداشتند، مواردی را که بیشتر مربوط به آن سالهاست بازگو کنم؛ هم برای خود من یک یادآوری باشد و هم آن عزیزانی که آن موقع نبودند، آشنا شوند که با چه روالی جلو آمدیم تا اینکه امروز در استان خراسان حدود 21 نمایندگی داریم.
به نظر من لازم است وقتی ما در مکانی حضور پیدا میکنیم، اگر قدر و قیمت آن اتفاقاتی را که افتاده تا این نعمت در اختیار من قرار گرفته یا اجازه حضور در آن فضا را پیدا کردهام، اگر بدانم چه مسیری طی شده و چه بهایی به خاطرش پرداخت شده، فرق میکند با زمانی که ندانم. اهمیتی که من به قضیه میدهم متفاوت است با زمانی که فکر کنم همهچیز همینجوری آماده و مهیا بوده و من آمدهام و دارم از این فضا استفاده میکنم.
اگر بخواهیم برگردیم به تاریخچه شکلگیری نمایندگیهای مشهد، شاید خیلی از دوستان شنیده باشند و خیلیها هم در جریان موضوع قرار نداشته باشند. در سالهای ابتدایی که نمایندگیهای مشهد شکل گرفت، از پارک کوهسنگی شروع شد. جلسات با تعداد نفرات خیلی کم برگزار میشد. کسانی که خودشان میآمدند تهران و آموزش میگرفتند، ولی واقعاً افرادی به تعداد انگشتان یک دست آمدند و شروع کردند در پارک کوهسنگی و ذرهذره جلو آمدند.
حالا آن بنگاه معروفی که شاید خیلیها راجع به آن شنیده باشند؛ یک فردی آمد و بنگاه املاکش را در اختیار ما قرار داد. نزدیک همین نمایندگی هم بود، اگر اشتباه نکنم در بلوار هدایت بود.
یک وقتهایی یکسری آدمها یکسری وظایفی را دارند که بیایند آن وظیفه را انجام بدهند، آن نقش را بازی کنند. که قطعاً خودشان هم نمیدانند آن نقشی که دارند بازی میکنند چقدر میتواند تأثیرگذار و مؤثر باشد در چرخیدن چرخی که کائنات میخواهد بچرخاند.
در آن بازه زمانی، ظهرها در این بنگاه صندلیها را میچیدند و جلسه کنگره را برگزار میکردند.
من یادم هست یکی از آن جلساتی که حضور پیدا کردم، دبیر جلسه سفر اولی بود؛ هروئینی بود و چرت میزد! یعنی نگهبان، آقای اختری، نشسته بود و دبیر که کنارش نشسته بود، چون سفر دومی نداشتیم در مشهد، دبیر جلسه همینجوری که داشت مینوشت، هی سرش میرفت تا روی دفتر و دوباره برمیگشت بالا.
ظهرها یک دو ساعتی آنجا در اختیار ما بود و بعد، اگر اشتباه نکنم، فرهنگسرای غدیر در اختیارمان قرار گرفت.
ذرهذره بچهها با آن ثبات حضوری که داشتند و استفادهای که از آموزشهای کنگره کردند و آن پشتیبانی که دفتر مرکزی در وقت خودش انجام داد، فرهنگسرای الهیه در اختیارمان قرار گرفت.
پروسه در اختیار قرار گرفتن فرهنگسرای الهیه همینجوری نبود که بگویند «بفرمایید، این فرهنگسرا خدمت شما». کلی رفتوآمد شد در شهرداری مشهد. آن زمان خدا پشت و پناه آقای مهندس پژمان شهردار وقت مشهد، باشد؛ خیلی از ما پشتیبانی کرد. که آن فضا در اختیار ما قرار گرفت.
اگر بخواهیم یک نقطه عطف بگذاریم برای شکلگیری نمایندگیهای خراسان، یکی آن زمانی بود که نمایندگی الهیه بهعنوان مرکز فعالیت کنگره60 اختصاص پیدا کرد.
به نظر من، دومین نقطه عطف هم افتتاحیه نمایندگی فردوسی بود که بهعنوان اولین سقفی بود که ما در مشهد برای خودمان داشتیم. حالا درست است که اجارهای بود و هنوز هم هست، ولی در هر صورت دیگر مثل فرهنگسرا نبود و کلیدش دست خودمان بود، اختیارش دست خودمان بود.
فرهنگسرای الهیه با همه خوبیای که برای ما داشت و با اینکه نقطه عطف بزرگی برای شکلگیری کنگره60 در استان خراسان بود اما اختیارش دست خودمان نبود.
یعنی من یادم هست که چقدر آن زمان، در آن بازه زمانی، ما رفتیم و آمدیم؛ پلههای شهرداری را رفتیم بالا و آمدیم پایین تا توانستیم اجازه بگیریم یک کانکس در حیاط بگذاریم.
تا آن موقع اتاق مرزبانی درست وحسابی نداشتیم. هیچ فضایی نداشتیم که بتوانیم بایگانی در آن انجام بدهیم.
تازه اجازه گرفتیم آن کانکس در حیاط بگذاریم، فکر میکنم هنوز در نمایندگی فردوسی از آن استفاده میشود.
آن کانکس اولیه برای ما واقعاً یک گنج بود . الان میآییم در شعبات حضور پیدا میکنیم؛ همهجا اتاق دارد، همهجا کولر دارد، همهجا تمام امکانات لازم فراهم است. ولی وقتی برمیگردیم، میبینیم آن سفر اولیهایی که آن تاریخ آمدند کنگره و درمان شدند، و راهنماها و سفر دومیهایی که آن موقع حضور داشتند و خدمت کردند، واقعاً در چه فضایی آمدند و در تاریخ کنگره حضورشان ثبت شد و الان در چه شرایطی هستیم و ما داریم از این فضاها استفاده میکنیم.
نمیخواهم بگویم کدام یکی بهتر است، بدتر است، کدام یکی ارزشمندتر است. اینها همه به همدیگر وصل است.
وقتی نگاه میکنیم، آن زمان ما باید آن اتفاق برایمان میافتاد. اگر آن زمان ما فضاهای خیلی بزرگی در اختیارمان بود، شاید پتانسیل استفاده از آن را نداشتیم؛ شاید هنوز ظرفش برای ما آنقدر بزرگ نشده بود، ظرفیتش ایجاد نشده بود که بتوانیم از امکانات زیاد استفاده بکنیم.
و اگر آن موقع امکانات زیادی در اختیارمان قرار گرفته بود، امروز 21نمایندگی در خراسان نداشتیم؛ همان یک دانه نمایندگی را هم از دست داده بودیم.
به خاطر همین است که کنگره میگوید هر چیزی را با تفکر و ذرهذره جلو بروید؛ چه درمان اعتیاد را که میگوید ذرهذره تیپر کنید و مصرف دارو را کم کنید، چه اتفاقات خوبی که میخواهد بیفتد، چه در صور آشکار و چه در صور پنهان که میخواهیم یک ارزشی را اضافه کنیم یا امکاناتی را بیشتر کنیم، باز باید بهصورت پلهپله و قدمبهقدم باشد.
وقتی جای پایمان را سفت بکنیم و قدممان را محکم برداریم، قطعاً قدمهای بعدی برداشته میشود و به آن هدف بیشتر نزدیک میشویم.
همیشه آن روزی که ما در نمایندگی الهیه حضور داشتیم، یادم هست همه عزیزانی که حالا چند نفرشان الان هنوز توی جلسه نشستهاند، همه ماها توی ذهنمان این بود که کی میتوانیم یک نمایندگی برای خودمان داشته باشیم؟ کی میتوانیم دو تا نمایندگی داشته باشیم؟
زمانی که فردوسی را داشتیم، توی ذهنمان این بود که کی میتوانیم سه تا نمایندگی داشته باشیم؟
اگر یک تولد میشد، آرزوی آن کسی که تولد میگرفت، وقتی که پشت میکروفون اعلام میکرد، این بود که یک نمایندگی به نمایندگیهایمان اضافه بشود.
اگر یک نفر از یک شهر دیگری حضور پیدا میکرد و برای درمان میآمد مشهد، وقتی تولد برایش گرفته میشد، آرزویش این بود که در شهرشان نمایندگی زده بشود.
میخواهم بگویم آن همدلی و همبستگی که بین اعضا، در سیزده، چهارده، پانزده سال پیش که مشهد شکل گرفت، وجود داشت و آن تفکر و حمایتی که به هر حال کنگره به ما داده بود، آموزشهایی که در کنگره موجود بود و حمایتی که دفتر مرکزی از حرکت بچههای خراسان کرد، الان که به آن نگاه میکنیم میبینیم یک ثمره خوب داده.
ثمرهاش این است که زمانی که میآییم آمار رهاییهای کشور را نگاه میکنیم، میبینیم هر سال در پنج تا نمایندگی اول، از نظر آمار رهایی، از نظر پذیرش، از نظر سفر اولیهای در حال درمان، همیشه دو تا از نمایندگیهای خراسان، دو تا از نمایندگیهای شهر مشهد، توی پنج تای اول هستند.
اینکه اولی یا آخر مهم نیست؛ اینکه ببین چقدر میتوانی تأثیرگذار باشی.
اینکه اگر یک سالن بزرگ در اختیار توست، در آن سالن بزرگی که آن تعداد نفرات مینشینند، چقدر تفکر کنگره جاری است؟ چقدر من راهنما قانونمندم؟ چقدر من مرزبان میتوانم تأثیرگذار باشم
برای اینکه فضای بهتری را ایجاد بکنم که آدمها بیایند از آن استفاده بکنند؟
وقتی برمیگردیم به آن سالهای گذشته، میبینیم این خواسته خیلی قوی بوده که الان نتیجهاش شده این چیزی که الان داریم.
یک وقتهایی من در شعبات کنگره حضور پیدا میکنم، در همین خراسان خودمان، میبینم اگر نصف آن جدیت و قانونمندی و خواست بالایی که در بچههای آن موقع بود، الان باشد، واقعاً توی نقطهنقطه سه استان خراسان ما میتوانیم نمایندگی داشته باشیم.
و اگر نباشد و بخواهد اینجوری هی ذرهذره کم و کمتر بشود، آن ارج و قرب خدمت، آن خواسته بخواهد کم و کمتر بشود، چیزی که اضافه نمیشود، هیچ؛ همینهایی را هم که داریم، ذرهذره ممکن است از دست بدهیم.
زمانی که ما آمدیم از نمایندگی الهیه، با توجه به آن مشکلاتی که برایمان ذرهذره ایجاد شده بود توسط مسئولین وقت، رفتیم و دنبال اجاره کردن نمایندگی فردوسی چرخیدیم.
شاید اصلاً توانمندی مالیمان در آن حدی نبود که بخواهیم یک شعبه خوب را اجاره بکنیم، ولی آن موقع دفتر مرکزی از ما پشتیبانی کرد. به ما اجازه داد که بیشتر از آن چیزی که در توانمان از نظر مالی هست، در شهر خودمان در آن لحظه اعتبار داشته باشیم تا اینکه بتوانیم برویم و یک جا را اجاره بکنیم.
اگر بچههایی که آن موقع حضور داشتند یکدل و یکصدا دست همدیگر را نمیگرفتند و شعبه فردوسی را نمیساختند و شکل نمیدادند و فعالیت کنگره در آنجا به این شکل و با این توان جاری نمیشد، قاعدتاً امروز این همه نمایندگی نداشتیم.
قشنگی آن همدلی در زمان خودش، در نمایندگی فردوسی، عزیزانی که بودند یادشان هست، این بود که ما آن موقع که آنجا را اجاره کردیم، دیگر پولی برای ساختنش نداشتیم؛ برای اینکه بخواهیم تعمیرش بکنیم یا بهترش بکنیم، نداشتیم. رویمان هم نمیشد که از دفتر مرکزی بیشتر از آن پول بخواهیم.
ولی آنقدر قشنگ بچهها آمدند؛ آن کسی که پول داشت، آمد رفت شن و ماسه و آجر خرید. آن کسی که پول نداشت، آمد بیل دستش گرفت و ایستاد آنجا، ملات درست کرد.
کسانی آنجا ایستادند و ملات درست کردند که تا حالا بیل دستشان نگرفته بودند، نمیدانستند ملات چجوری درست میشود، ولی ایستادند، یاد گرفتند و کمک کردند که آن دیوارها بالا برود، آن حیاط قشنگ بشود، آن مخروبهای را که تحویل گرفته بودیم تبدیل کنیم به اتاقهای قشنگ، سقف بزنیم، اتاق درست بکنیم، انبار درست بکنیم.
واقعاً آن همدلیای که لژیونها و راهنماهای آن زمان، کنار همدیگر داشتند، آمدند و نمایندگی فردوسی را تعمیرات کردند، یکی از آن نقطهعطفهای بزرگ مشهد بود که الان که به آن نگاه میکنیم، میبینیم تأثیراتش از سیزده، چهارده، پانزده سال پیش تا الان پابرجاست.
و زمانی که جلو میرویم و اسم یک نمایندگی جدید میآید، کسی کاری ندارد که آیا این نمایندگی وقتی که باز بشود نزدیک خانه ماست؟ نزدیک محله ماست؟ به من نزدیک است؟ به من چه سودی میتواند برساند؟ بچه من فردا میتواند از آن استفاده بکند؟ برادر من میتواند استفاده بکند؟
ما به کنگره آمدیم و این آموزش بزرگ و عمیق کنگره را یاد گرفتیم که «من» معنی ندارد؛ «ما» کنار همدیگر معنی پیدا میکنیم. همه ما یک خانوادهایم.
الان نگاه میکنیم، میبینیم زمانی که آمدیم در ادامه، نمایندگی بنیان ساخته شد، نمایندگی رضوی خریداری شده، حالا تقریباً ساخته شده. حالا بچههایی که آنجا حضور داشتند باز الان توی جلسه هستند.
یک مخروبهای که قبلاً کمپ بود. زمانی که برای خرید رفتیم و درِ نمایندگی رضوی را باز کردند و داخل شدیم آنقدر حس سنگینی داشت که هر لحظه دوست داشتیم زودتر از آن فضا بیرون برویم.
قبلا یک کمپ بود که آدمها درآنجا کتک میخوردند. حالا آن اتفاقهایی که در روال معمول خیلی از کمپها اتفاق میافتد، آنجا هم اتفاق میافتاد و خیلی فضای سنگینی داشت.
من رفتم تهران، تقریباً چند ماه بعد بود برگشتم که بچهها تغییرات لازم را در آن ایجاد کرده بودند. سالن را بزرگ کرده بودند، اتاق ساخته بودند. هنوز جلسات کنگره در آن تشکیل نشده بود.
وقتی آمدیم حضور پیدا کردیم که یک بازدیدی بکنیم و یک خداقوتی به بچهها بگوییم، دیدیم چقدر حس آن فضا فرق کرده. اسم کنگره هنوز روی آن آمده بود، جلساتش در آن برگزار نشده بود.
شما یک نمایندگی را مثال بزنید که حضور پیدا میکنید و حس خوبی نداشته باشد. یک نمایندگی را مثال بزنید زمانی که میروی داخلش، آن احساس آرامش بهت دست ندهد.
چرا این اتفاق میافتد؟
به نظر من چند تا دلیل دارد.
یک دلیلش این است که تفکر کنگره در نمایندگیهای ما جاری است.
یک دلیل دیگرش این است که به نسبت، آن پیوند عشق و محبت بین اعضا برقرار است.
یک دلیل دیگرش این است که آن اتفاقی که دارد آنجا میافتد، به خاطر این است که دارد آدمها را از سمت تاریکیها به سمت روشناییها میبرد. آن حس و انرژیای که ایجاد میکند، قاعدتاً چون حس و انرژی مثبتی است، وقتی من وارد آن فضا میشوم، حس خوب به من دست میدهد.
میخواهم بگویم اگر به این سالیان و ادوار گذشته نگاه بکنیم، آن مسیری را که ما طی کردیم در نمایندگیهای خراسان، همهاش بستگی داشت به آن احساس مسئولیتی که اعضا داشتند.
خیلی از آن آدمهایی که آمدند در این نمایندگیهایی که اسم بردم، برای ساختنش، برای تعمیراتش، که هر کدام از این تعمیرات کمتر از ساخت یک فضا و یک سالن و یک سوله نبود، حضور پیدا کردند.
آنها هم عروسی داشتند، آنها هم عزاداری داشتند، آنها هم فرزندشان تولد داشت، مدرسه میخواست برود، خودشان کار داشتند، شاغل بودند؛ ولی یکجوری اولویتبندی کردند که شاید خیلی جاها اولویت اول این بود که آن چراغ زودتر روشن بشود.
الان وقتی در نمایندگیها حضور پیدا میکنیم، در بعضی از نمایندگیها میبینیم اول جلسه پانزده نفر، بیست نفر بیشتر ننشستند.
خب این، به نظر من، شاید کفر نعمت باشد.
یک جاهایی اگر که ما حواسمان نباشد و شاکر آن نعمتهایی که خداوند در اختیارمان قرار داده نباشیم، قاعدتاً حق استفاده از آن نعمت از ما گرفته خواهد شد؛ همانطوری که در بعضی از شهرها این اتفاق افتاد.
حالا در کل کشور دو، سه تا مورد داشتیم که اعضای آن نمایندگی حواسشان به آن احساس مسئولیته نبوده، حواسشان به این نبوده که هر کسی باید به اندازه خودش یک گوشه از این سفره را بگیرد و به هر شکلی که میتواند، خدمت بکند. خب اجازه استفاده از آموزشهای کنگره از آن شهر گرفته شده.
شکرگزاری یعنی چه؟
من در کنگره یاد گرفتم شکرگزاری سه تا حالت دارد:
شکرگزاری هم به زبان است، هم به تفکر است، هم به عمل است.
اینکه ما دستهایمان را میگیریم رو به آسمان و میگوییم «خدایا شکرت»، خیلی خوب است و خیلی تأثیرگذار است.
یا اینکه توی فکرمان شاکر خداوندیم، شاکر آن اتفاق خوبی که در اختیارمان قرار گرفته هستیم.
حالا اگر باعث و بانیش مخلوق خداوند بوده، هم از آن شاکریم و هم از آن بانی اصلی که خداوند باشد.
در هر موردی، یک جاهایی باید بهصورت عملی هم شاکر باشیم.
شکر عملی برای هر جا و هر کسی میتواند متفاوت باشد.
من اگر سفر اولی هستم، چطوری میتوانم شاکر باشم؟
اگر سفر دومی هستم، چطوری میتوانم شکرگزار باشم؟
اگر خدمتگزار هستم، راهنما هستم، مرزبان هستم، هر کدام از اینها ممکن است معنیشان با هم فرق بکند.
من اگر سفر اولی هستم، فکر نکنم چون هنوز سفر اولیام و هیچ مسئولیتی هم ندارم، نه.
سفر اولی اگر یک ربع به پنج، یک ربع قبل از شروع جلسه، هر ساعتی که هست، روی صندلیاش نشسته باشد، حرف راهنمایش را گوش بکند، به مرزبان احترام بگذارد، وقتی یک نفری که جدیدتر از خودش است در لژیون حضور پیدا میکند یا از درب شعبه میآید داخل، سعی بکند به او حس خوب بدهد، آن توانسته شکر عملیاش را به جا بیاورد.
آن سفر دومی که میآید، اگر حواسش به سفر اولیها باشد، حس محبت به آنها بدهد، از آموزشهای کنگره درست بتواند استفاده بکند و ذرهای را بتواند عملی بکند، شاکر نعمتهای خداوند بهصورت عملی بوده.
منِ راهنما، اگر میآیم کنگره، یادم میرود که برای چی کنگره آمدم، فقط آمدم توی کنگره، بعد از یک مدتی قبول شدم، امتحان و لژیون بهم دادن، یک تعداد نفرات را بهم دادن، یک شالم افتاده دور گردنم، بعد از یک مدتی یادم میرود که برای چی آمدم و فقط میآیم به اینکه خب یک سری آدم دور من را گرفتند، دارند بهم احترام میگذارند، من هم دارم به آنها برنامه میدهم، پس من آدم تأثیرگذاری هستم.
اینجوری من آمدم کفر نعمت را به جا آوردم.
زمانی میتوانم شاکر باشم بهصورت عملی که قانونمند باشم؛ قانونی را که کنگره وضع کرده و من بهعنوان مجری آن قانون در لژیون خودم حضور دارم، تمام و کمال انجامش بدهم. به خاطر شخص یا نفرات آن قانون را نشکنم.
مرزبان به همین شکل، ایجنت به همین شکل، منِ دیدهبان به همین شکل، فرقی نمیکند.
اگر در کنگره جایگاههای مختلف وجود دارد، قاعدتاً به خاطر این است که آن ساختار حفظ بشود و هر کدام از ما اگر بتوانیم آن وظیفهای را که به گردن خودمان داریم، به بهترین نحو ممکن انجام بدهیم و در کنارش منتی به سر کسی نداشته باشیم و این را بدانیم هر کاری که داریم میکنیم، لطفی است که در اختیار ما قرار گرفته است و اجازهای است که من آنجا حضور داشته باشم و بتوانم کاری بکنم که به اندازه سر سوزنی برای یک شخص دیگر تأثیرگذار باشم.
این لطفی است که به من شده؛ من لطفی نمیکنم بابت اینکه بخواهم در آن جایگاه بیایم و خدمت بکنم.
اگر اینجوری بهش نگاه بکنم، قاعدتاً دیگر نمیتوانم قانون را بشکنم.
اگر اینجوری بهش نگاه بکنم، نمیتوانم به کسی حس بد داشته باشم.
اگر اینجوری بهش نگاه بکنم، دیگر نمیتوانم در ارتباطاتی که دارم، آن عشق و محبت وادی چهاردهم را جاری نکنم.
و در ادامه نتیجه این میشود همان شکرگزاری که خدمتتان عرض کردم ؛ آن چیزی را که یاد گرفتم، به اندازه درصدی دارم به آن عمل میکنم.
من خودم قدیما فکر میکردم وقتی سیدیهای آقای مهندس را گوش میکردم یا آخرهای دورهای که من بهعنوان سفر اولی آمده بودم ، هنوز آن موقع نوار بود و سیدی وجود نداشت ــ نوارها، صحبتهای آقای مهندس، میآمد بیرون. بعد تبدیل به سیدی شد و بعد سیدی هم که رفت کنار، اپلیکیشن آمد.
آن موقعی که من سیدی و نوارها را گوش میکردم، فکر میکردم خب، من الان مثلاً از صحبتهایی که آقای مهندس دارند میکنند، هر هفته، هشتاد، نود درصدش را دارم اجرایی میکنم. خب، من چقدر آدم توانمندیام!
الان که بهش نگاه میکنم، اگر من پنج درصد از فایلهای صوتی که آقای مهندس صحبت میکنند و هر هفته ارائه میشود را بتوانم بهش عمل بکنم و کاربردی بکنم، خیلی آدم توانمندی بودهام.
یعنی فرقش در این است؛ آن اول که آمده بودم فکر میکردم نود درصدش را دارم بهش عمل میکنم. الان که بهش نگاه میکنم، بعد از شانزده، هفده سال میبینم اگر خیلی آدم توانمندی باشم، به پنج درصدش میتوانم عمل بکنم.
که اگر به آن پنج درصد عمل بکنم، شکر خدا را از نظر عملی به جا آوردهام.
این برمیگردد به آن شاید عمق آموزشهایی که در کنگره وجود دارد.
این برمیگردد به بزرگی بنیان کنگره 60 با آن اقیانوس علمی که دارند و ذرهذره دارند در اختیار ما قرار میدهند.

اگر بخواهم برگردم روی بحث هفته دیدهبان صحبت بکنم، شاید به نظر من اگر بخواهیم یک دیدهبان را در یک جمله توصیف بکنیم، میشود دایرهالمعارف خدمت؛ یعنی یک کسی که آمده، ذرهذره خدمتهای مختلف را تجربه کرده، در جایگاههای مختلف پلهپله آمده بالا، حالا به جایی رسیده که باید سعی کند با آن خدمتی که دارد میکند، با آن چیزی که در کنگره یاد گرفته، برای کل سیستم تأثیرگذار باشد.
ما وقتی که نگاه میکنیم، یک ایجنت باید حواس صددرصدش به شعبه خودش باشد.
یک مرزبان باید حواسش به شعبه خودش باشد.
یک راهنما باید حواسش به شعبه خودش و لژیون خودش باشد و نباید بخواهد خیلی بیشتر از آن فکر بکند؛ باید تمرکزش را بگذارد روی آن شعبهای که دارد کار میکند.
وقتی میآییم به یک دستیار دیدهبان نگاه میکنیم، باید حواسش به پنج، شش تا شعبه باشد، به ده تا شعبه باشد و آن نیمه کل را در نظر بگیرد.
ولی زمانی که میآییم خدمت یک دیدهبان را نگاه میکنیم، میبینیم خب، این جایگاههای مختلف را تجربه کرده، حالا باید بیاید حواسش به کل اینها باشد.
یعنی اگر که میخواهد یک تصمیمی بگیرد، اگر که میخواهد یک تغییری را ایجاد بکند، اگر که میخواهد یک پیشنهادی را ببرد و تأییدش را بگیرد، باید کل اینها را در نظر بگیرد.
یعنی ما بخواهیم مثال سادهاش را در خراسان بزنیم، باید بیاید شعبه تازهتأسیس بجنورد را هم در نظر بگیرد، شعبه قدیمی مثلاً شفا و فردوسی را هم در نظر بگیرد؛ که آیا این خواستهای که میخواهد اجرا بشود، در همه اینها قابل اجراست؟ در نمایندگی قشم قابل اجراست؟ در نمایندگی تبریز قابل اجراست؟
و این شاید یک مقداری این احساس مسئولیت را بیشتر میکند.
یعنی در واقع شاید فرق بزرگ این باشد که باید بتواند این «کل» را ببیند.
چجوری میتواند این کل را ببیند؟
اینکه بتواند بیاید از آن جایگاههای قبلی، خدمتی که داشته، از هر کدام تجربهای که کسب کرده، اینجا بیاید از آن استفاده بکند و عملیاش بکند.
و شاید اگر بخواهیم این اصل بزرگ را بگیریم، خب قاعدتاً دیگر، یعنی اگر این را در نظر نگیریم، دیدهبان قاعدتاً میشود یک آدمی که در سیستم خدمتیاش دیگر نمیتواند مفید و تأثیرگذار باشد.
برای اینکه هر تأثیری را که بخواهد بگذارد، این اولین اصلی است که نیاز دارد؛ اینکه از همه آن خدمتهای قبلی که کرده و جایگاههای مختلفی را که تجربه کرده، خودش را بتواند در آن جایگاهها قرار بدهد و بعد تصمیم بگیرد.
حالا من بهعنوان یک راهنما به این قضیه نگاه بکنم، ببینم از چه زاویهای باید ببینمش.
اگر بهعنوان مرزبان نگاه میکنم، از چه زاویهای باید ببینمش؟
اگر بهعنوان یک ایجنت بخواهم به این قانون یا به این مطلب و مسئله نگاه بکنم، از چه دیدگاهی باید بهش نگاه بکنم؟
وقتی همه اینها را بتواند بهصورت کل ارزیابی بکند، آن موقع میتواند آن قانونی را که در نظر میگیرد یا آن ارزیابیای را که میکند، تأثیرگذارتر باشد.
حالا برای اینکه دیدهبان بتواند درست خدمت بکند یا بهتر خدمت بکند یا تأثیرگذارتر باشد، چه چیزی لازم دارد؟
چه چیزی را نیاز دارد برای اینکه بتواند آن نقش خودش را در این فیلمِ قشنگِ کنگره 60 درست بازی بکند و به این حالت مسلط باشد؟
من الان که اینها را کنار همدیگر چیدم، به نظر من قبل از هر چیزی، یک دیدهبان باید احساس مسئولیتپذیری داشته باشد و از توانمندیهای گذشتهاش بتواند استفاده بکند.
یعنی اینی که یک ضلعش میشود احساس مسئولیت و توانمندی.
این دوتا کنار همدیگر، در واقع هر کدامش کم باشد، یک جای کار میلنگد.
دومیش میشود احترام و قانونمندی. یعنی اینکه من به همه اعضا احترام بگذارم. فرقی نکند برایم یک نفری تازهوارد است، تازه به کنگره آمده، سفر اولی است، سفر دومی است که یک تخلفی را انجام داده و حتی مورد انضباطی دارد؛ به آن هم باید احترام بگذارم.
من خودم زمانی که در نمایندگی آکادمی، سال نود و یک، اگر اشتباه نکنم، مرزبان بودم، با خیلی از آدمها با بیاحترامی رفتار کردم.
الان که برمیگردم و به گذشته نگاه میکنم، با تجربهای که سالهای بعد پیدا کردم، میبینم چقدر اشتباه کردم.
ولی آن اشتباهات را با نقش و جایگاهی که دارم، جبران میکنم؛
راهنما باید بتواند قانون را اجرا بکند، حتی اگر جایی لازم است از آن لبه تیز شمشیر، که قاطعیت استفاده بکند، ولی بیاحترامی نکند.
من میتوانم به خیلی از آدمها «نه» بگویم، ولی احترامشان را نگه دارم.
من میتوانم خیلی از آدمها را در سیستم کنگره وارد کنم، به قول معروف، آن قسمت انضباطی و بازخواستشان بکنم، ولی بهشان بیاحترامی نکنم؛ شخصیت هیچ آدمی را خورد نکنم.
و در کنار آن، احترام و قانونمندی داشته باشم.
اگر هر کدام از ماها در آن جایگاهی که هستیم، قانون را حفظ بکنیم، کنگره حفظ میشود.
اگر که هر کدام از ماها در آن جایگاهی که هستیم قانونمند نباشیم، نمیگویم کنگره حفظ نمیشود، ولی چرخ کنگره دیگر با آن سرعت قبل و با آن روانی قبل نمیچرخد.
و اگر بهش توجه نشود و ادامه پیدا بکند، پایههای ما در آن نمایندگی که هستیم متزلزل میشود، لژیونمان متزلزل میشود، آن جایگاه خدمتی دیگر آن ارج و قرب سابق را، حداقل برای اعضای آن شعبه، نخواهد داشت.
پس حفظ قانون وظیفه هر کدام از ماست، در هر جایی که حضور داریم.
حتی یک سفر دومی معمولی هستیم که هیچ خدمتی هم نداریم؛ اگر قانون را حفظ بکنیم، قانون را اجرا بکنیم، یک الگوی مناسبیم برای سفر اولی.
اگر یک سفر اولی شش، هفت ماه سفریم، اگر آدم قانونمندی باشیم و وظیفهمان را درست انجام بدهیم، یک الگوی مناسبیم برای تازهواردی که دو ماه حضور پیدا کرده، یک ماه حضور پیدا کرده یا آمده تازه میخواهد لژیون انتخاب بکند.
پس همه اینها به همدیگر وصل است.
از آن تازهواردی که تازه حضور پیدا کرده تا آن دیدهبانی که حضور دارد تا خود بنیان کل کنگره60.
چرا همه ماها از نظر قانونمندی اینقدر تأکید داریم؟
به خاطر اینکه آن نفراول، بنیان، جناب مهندس دژاکام، که برای همه ما عزیز است، بهعنوان نگهبان کل کنگره 60، از همه ماها قانونمندتر است.
اگر قرار بود مثل خیلی از سیستمها و گروهها و ارگانهای مختلفی که حضور دارند، آن نفر اول مبرا باشد از اجرای قانون و رعایت قانون، خب نفرات بعدی هم به همان شکل میآمدند و دوباره ذرهذره این قانون شکسته میشد. دیگر در شعبات قانونی باقی نمیماند.
زمانی که ما میآییم نگاه میکنیم، میبینیم من بهعنوان دیدهبان نگاه میکنم، میبینم آقای مهندس بهعنوان بنیان کنگره و نگهبان کل کنگره، بابت همهچیز در بحث قانونمندی از همه ماها جلوتر است.
من دیگر سعی میکنم ایشان را بهعنوان الگو قرار بدهم و من هم سعی میکنم به اندازه خودم قانون را اجرا بکنم.
ایجنت زمانی که میآید نگاه میکند به دیدهبانها، به همین شکل.
مرزبان زمانی که میآید نگاه میکند به ایجنتِ خودش، به همین شکل.
پس اگر یک جایی میبینیم قانون رعایت نمیشود، تقصیر آن کسانی که قانون را رعایت نمیکنند نیست؛ تقصیر آن کسانی است که دارند قانون را اجرا میکنند یا بر اجرای آن دارند نظارت میکنند.
و آن قسمت سومی که به نظر من یک دیدهبان لازم دارد برای اینکه بتواند وظایفش را خیلی بهتر و درستتر انجام بدهد یا به قول خودم تأثیرگذارتر باشد، آن بحث عشق و محبتی است که باید داشته باشد با آن اعضایی که با آنها در ارتباط است، که خب در حیطه وظایف دیدهبان میشود کل کنگره60.
یعنی اگر من یاد گرفته باشم ظرفم را در رابطه با وادی چهاردهم آنقدر بزرگ کرده باشم که چیزی که داخلش میریزم، چیز قابل ارائهای باشد برای بقیه اعضا، آن موقع خدمت من تأثیرگذار است.
آن موقع اگر من پایم را در یک شعبهای میگذارم، آدمها با محبت میآیند به من سلام میکنند.
اگر قرار است من در شعبهای بروم، منِ نوعی، آدمها با شوق میآیند روی صندلیهایشان مینشینند.
ولی زمانی که آن عشق و محبت جاری نباشد، آدمها فقط به خاطر آن احترام، به خاطر آن ضلع دیگرش، میآیند حضور پیدا میکنند.
ممکن است بیایند حضور پیدا بکنند به خاطر آن احساس مسئولیتی که در اجرای وظایفم دارم.
ممکن است بیایند حضور پیدا بکنند، ولی این سه تا کنار همدیگر است که تأثیرگذار است.
یعنی اگر که ما هر کدام از اینها را کم بکنیم، دیگر آن تأثیرگذاری را ندارد.
اگر زمانی که ما بیاییم مثلاً این بحث احساس مسئولیت و توانمندی را کم بکنیم و بگوییم یک دیدهبان فقط باید عشق داشته باشد، یا یک خدمتگزار، فرقی نمیکند، این مثلثی که گفتم برای همه قسمتهای کنگره و اصلاً شاید بیرون از ما، میآییم توی کنگره یک چیزی را تمرین میکنیم که بیرون برویم و اجرایش بکنیم.
یعنی در واقع اینجا زمین تمرین مااست؛ مسابقهاش میشود آن روال عادی زندگی بیرون از کنگره است.
پس بیرون از کنگره هم، به نظر من، این مثلثی که عرض کردم خدمتتان جواب میدهد.
اگر بیایم آن احساس مسئولیت و توانمندی را بگیریم و فقط باشد عشق و احترام و عرض به حضورتان که قانونمندی، چه چیزی ازش باقی میماند؟
خب، من یک آدمی هستم که قانونمندم، یک آدمی هستم که احترام میگذارم به همهچیز، خیلی هم همه را دوست دارم، عشق و محبت هم میدهم، ولی در قبالش هیچگونه توانمندی ندارم.
آیا کاری جلو میرود؟
احساس مسئولیت هم نمیکنم؛ کاری جلو میرود؟ نمیرود.
اگر بیایم آن احترام و قانونمندی را بگیرم و در قبالش آدم توانمندی باشم، همه را هم دوست داشته باشم، خب چه اتفاقی میافتد؟
هیچ قانونی را اجرا نمیکنم و به خاطر اشخاص میآیم آن قانون و چارچوبهای سیستم را میشکنم.
چرا؟
چون عشق و محبت زیاد هم دارم. دیگر احساس مسئولیتم میکنم که همه باید خوب بشوند.
ولی بعد آن موقع دیگر نه کسی سیدی مینویسد، نه کسی بهموقع میرود داروش را میگیرد، نه سفر دومی بهموقع میآید خدمت میکند و و و...
همه آن اتفاقهایی که دارد میافتد که چارچوبهای اصلی کنگره است، خب آن موقع از دست میرود.
اگر بیایم آن عشق را بگیرم و دوتای اولی را داشته باشیم، میشود یک پادگان.
میشود یک جایی که قانون داخلش خیلی خوب رعایت میشود، توانمندی در آن وجود دارد.
در پادگانها نگاه بکنید، خیلی از پادگانهای ارتش را که بروید نگاه کنید، بهشدت قانونمندند. آدمهای توانمندی هستند. خیلی این دو ضلع دیگری که گفتم خیلی خوب در آنها رعایت میشود.
ولی وقتی به خاطر اینکه آن عشق و محبت، جزو مواردی که سرلوحه اصلی کارشان باشد نیست، خب خیلی چیزها آنجا خوشایند نیست.
شاید وقتی یک سرباز را نگاه میکنی، منتظر است که لحظهبهلحظه بگذرد، این قضیه سریع تمام بشود، یا مرخصی بگیرد بیاید بیرون، یا آن ساعت روز تمام شود، برگردد برود خانه اش.
ولی در کنگره، به خاطر اینکه این سه تا کنار همدیگر است، وقتی که نگاه میکنیم، میبینیم آدم وقتی که میآید، دوست دارد این ساعت دیرتر بگذرد.
یک کلید بهتان بدهم:
در هر شعبهای که رفتید، سر لژیونتان که رفتید، اگر دیدید وقتی نشستید دوست دارید این ساعتها دیرتر بگذرد، دوست دارید بیشتر بمانید.
اگر شنبه است، دوست دارید زودتر یکشنبه بشود، بروید کنگره.
اگر دوشنبه است، دوست دارید زودتر پنجشنبه بیاید، بروید توی جلسه کنگره بنشینید سر لژیون.
اگر این سهتایی که گفتم را دارید رعایت میکنید، در شعبهتان هم دارد رعایت میشود.
اگر که نه، این ذوق و شوق وجود ندارد، یکی از این سهتایی که گفتم، یک جایش میلنگد.
به افتخار خودتان دست بزنید.






















مرزبان خبری: مسافر احمد
صوت: مسافرین محمد ل و جلیل ل۱۸
عکاس: مسافران حسین ل ۱، صابر ل11 و مهدی ل16
تایپ: مسافرین کوروش ل17 و احمد ل11
ارسال خبر: مسافر احمد ل۱۱
- تعداد بازدید از این مطلب :
491