داستان یک سقوط؛ از تاریکی تا روشنایی. سلام دوستان، داوود هستم مسافر. وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم داستان زندگی من فقط داستان مصرف مواد نیست؛ داستان سالهایی است که کمکم خودم را از دست دادم، بدون اینکه بفهمم دارم به کجا میروم. شاید روزهای اول، مواد برای من فقط یک راه فرار بود؛ فرار از مشکلات، از فکرهای آزاردهنده و از زندگیای که بلد نبودم با آن روبهرو شوم. اما چیزی که فکر میکردم پناهگاه است، کمکم تبدیل شد به زندانی که دیوارهایش هر روز بلندتر میشد. از مواد محرک شروع شد و بعد پای مواد صنعتی و تزریق به زندگیام باز شد. توهمهایی را تجربه کردم که آن روزها برایم واقعی بودند. چیزهایی میدیدم و میشنیدم که وجود خارجی نداشتند، اما من به آنها باور داشتم.
کمکم مرز بین واقعیت و خیال برایم از بین رفت. بعد رسیدم به روزهایی که تزریق مواد و نورجیزک بخش بزرگی از زندگیام شده بود. چیزی که اولش فکر میکردم کنترلش دست خودم است، خیلی زود کنترل زندگیام را به دست گرفت. بدنم دیگر مثل قبل نبود؛ دست و پاهایم آسیب دیده بود، درد داشتم و برای اینکه بتوانم دوباره مصرف کنم، حاضر بودم از خیلی چیزها بگذرم. مواد فقط جسمم را خراب نکرد؛ شخصیت، خانواده، آرامش و عزت نفسم را هم با خودش برد. روزهایی رسید که دیگر خانه برایم معنای قبلی را نداشت. خانوادهام را از خودم دور کردم و خودم هم از آنها فاصله گرفتم. بارها تصمیم گرفتم کنار بگذارم، بارها به خودم قول دادم که دیگر مصرف نکنم، اما دوباره همان صدای آشنا در سرم میآمد: «فقط همین یک بار...» و همین «یک بار»ها سالهای زیادی از زندگی من را گرفت.
حتی وقتی به کمپ رفتم، فکر میکردم شاید این بار نجات پیدا کنم. اما کمپ برای من پایان اعتیاد نبود. روزها و شبهایی را گذراندم که بیشتر از اینکه درمان شوم، فقط خواب بودم. متادون و خواب، غذای نامناسب، شرایط سخت و بهداشت ضعیف، بخشی از روزهای آنجا بود. خیلیها مثل من آمده بودند که نجات پیدا کنند، اما وقتی از آنجا بیرون میآمدند، هنوز ریشههای بیماری اعتیاد سر جای خودش بود. من هم بیرون آمدم، اما بیماری را با خودم بیرون آوردم. بعد از کمپ دوباره مصرف شروع شد؛ انگار وارد همان زندان قبلی شده بودم، با این تفاوت که این بار درِ زندان را خودم باز کرده بودم. حتی یک بار برای اینکه شاید بتوانم مصرفم را کنترل کنم، به مشهد رفتم. با خودم فکر میکردم شاید قرار گرفتن در فضای حرم امام رضا بتواند کمکم کند. اما بیماری اعتیاد از من قویتر بود.
به جای اینکه به زیارت بروم، دنبال آدرس تهیه مواد میگشتم. آنجا فهمیدم اعتیاد میتواند آدم را به جایی برساند که حتی در مقدسترین مکانها هم دنبال مواد بگردد. بعد از آن، زندگی خیابانی و اتوبان هم به بخشی از زندگی من تبدیل شد. شبهای سرد، گرسنگی، بیپولی، بیخوابی و ترس... چیزهایی بودند که شاید هیچوقت نتوانم آنطور که باید برای کسی توضیح بدهم. در خیابان، آدم فقط از سرما نمیلرزد؛ گاهی احساس میکند تمام وجودش یخ زده. فکرش، دلش، امیدش و حتی خاطراتش. بارها آدمهای کارتنخواب را میدیدم که گوشهای خوابیدهاند و با خودم فکر میکردم مگر میشود انسان به اینجا برسد؟ اما حقیقت تلخ این بود که خودم هم کمکم داشتم همان مسیر را میرفتم. اتوبان برای من فقط یک جاده نبود؛ بخشی از سقوط من بود. جایی که شبها در تاریکیاش راه میرفتم و نمیدانستم فردا چه خواهد شد.
گاهی آنقدر خسته بودم که هنگام راه رفتن خوابم میبرد. فقط به این فکر میکردم که چطور مواد بعدیام را پیدا کنم. در آن روزها دیگر زندگی نمیکردم؛ فقط زنده بودم. زندگیام شده بود فاصله بین یک مصرف تا مصرف بعدی. هر چیزی که روزی برایم ارزش داشت، کمکم از دست رفت. خانواده، آرامش، سلامتی، شخصیت، اعتماد دیگران و از همه مهمتر، خودم. اما شاید تلخترین قسمت داستان این باشد که آدم وقتی در عمق تاریکی قرار دارد، همیشه متوجه عمق سقوطش نیست. من هم مدتها نمیفهمیدم چقدر پایین رفتهام. تا اینکه یک روز، در اوج خستگی، مسیر زندگیام به جایی رسید که با کنگره ۶۰ آشنا شدم. کنگره برای من فقط جایی برای قطع مصرف نبود؛ جایی بود که برای اولین بار فهمیدم مشکل من فقط مواد نیست. باید خودم را میشناختم، آموزش میدیدم، صبر میکردم و قدمبهقدم زندگیام را دوباره میساختم.
در این مسیر، راهنمای عزیزم دستم را گرفت و راه را به من نشان داد. کسی که به جای اینکه فقط به گذشته من نگاه کند، به آیندهام نگاه کرد و کمکم کرد باور کنم هنوز میشود از دل این همه خرابی، دوباره چیزی ساخت. امروز که به پشت سرم نگاه میکنم، از گذشتهام فرار نمیکنم. گذشته من بخشی از زندگی من است؛ اما دیگر قرار نیست آینده من را هم تعیین کند. «داستان یک سقوط» را نوشتم تا شاید کسی که امروز در ابتدای همان مسیری ایستاده که من سالها در آن گم شدم، قبل از اینکه دیر شود، صدای این داستان را بشنود. من از نزدیک دیدم که اعتیاد چگونه شروع میشود و چگونه آدم را قدمبهقدم پایین میبرد. دیدم که چطور «فقط یک بار» میتواند تبدیل به سالها اسارت شود. دیدم که مواد چگونه اول وعده آرامش میدهد و بعد آرامش را برای همیشه از آدم میگیرد.
و مهمتر از همه، فهمیدم حتی وقتی آدم فکر میکند دیگر هیچ راهی باقی نمانده، ممکن است هنوز راهی وجود داشته باشد. امروز نمیخواهم بگویم همه چیز تمام شده و زندگی من یکشبه تغییر کرده است. من هنوز در مسیرم. اما فرق امروز با گذشته این است که دیگر در تاریکی تنها راه نمیروم. امروز آموزش میبینم، قدم برمیدارم، اشتباهاتم را میپذیرم و تلاش میکنم چیزی را که سالها خراب کردم، آرامآرام بسازم. شاید «داستان یک سقوط» در ظاهر داستان سقوط من باشد، اما برای من معنای دیگری دارد؛ این داستان، داستان پیدا کردن راهی برای برگشتن هم هست. من به ته خط رسیدم، اما همانجا فهمیدم که شاید ته خط، پایان نباشد؛ شاید شروع مسیری باشد که باید از آنجا دوباره ساخته شوی. وی از تمام کسانی که در این مسیر کنارم بودند، مخصوصاً راهنمای عزیزم و کسانی که در کنگره ۶۰ به من امید و آموزش دادند، از صمیم قلب تشکر میکنم. امروز اگر هنوز امید دارم، اگر هنوز برای آیندهام برنامه دارم و اگر هنوز به ساختن دوباره زندگیام فکر میکنم، به این دلیل است که یاد گرفتم برای نجات خودم باید حرکت کنم. و حالا میدانم: سقوط من پایان زندگیام نبود؛ نقطهای بود که باید از آنجا راه برگشت را پیدا میکردم.
نویسنده مقاله: مسافر داود رهجوی راهنمای محترم آقا رسول، لژیون پانزدهم آکادمی
تنظیم: مسافر محمدحسین
گروه سایت نمایندگی آکادمی
- تعداد بازدید از این مطلب :
5182