سلام، سلامی از اعماق وجودم به چشمان قشنگ شما که به دلنوشته من دوخته شده است. دلنوشتهای که سعی میکنم از اعماق وجودم و با تمام احساس درونی و بیرونی برای شما بنویسم تا اشکی که مانع دیدن زیباییهای این دنیا به این قشنگی شده است را از چشم شما بزدایم تا فرصتی برای لذت بردن از لحظه لحظه زندگی شما شود.
در خانواده چهار نفره پا به دنیا گذاشتم، پدرم فرهنگی و مادرم خانهدار است همیشه تشنه آموختن بودم، پدرم به چندین زبان محلی مسلط است و من در کودکی همیشه کلمه به کلمه از او میپرسیدم و از آموختن لذت زیادی میبردم.
در مقطع ابتدایی تا دانشگاه جز سه نفر اول کلاس بودم؛ اما همیشه اتفاقات ناخوشایند در دقیقه ۹۰ اجازه رسیدن به هدف را به من نمیداد، غافل از اینکه من برای رسالت دیگری پا به حیات نهادهام. آنقدر زیبا و دقیق دومینوی لحظه لحظه زندگی من چیده شد که در کنار یک مصرفکننده قرار گرفتم و بیگبنگ مبارزه با آتش خانمانسوز (اعتیاد) شروع شد. باور نمیکنید که من قبل از اینکه از مصرفکننده بودن مسافرم بویی ببرم، بارها و بارها در عالم خواب، میدیدم که گرفتار یک اندوه سنگین هستم؛ حتی یک بار به وضوح مصرف مسافرم را در خواب دیدم، اما نمیدانم چه نیرویی مرا به ادامه سفر هدایت میکرد.
در زمان کودکی همیشه از تاریکی میترسیدم، وقتی از دل جاده در شب میگذشتم چیزی درون من میگفت: «چه چیز در این تاریکی نهفته است؟» اما همیشه از خدا میخواستم که حقایق را برای من آشکار کند.
گریستم، سوختم و گریختم؛ ولی ساختم ویرانهای که این آتش خانمانسوز برای زندگی من ایجاد کرده بود با امید به اینکه در این تاریکی حقیقتی نهفته است.
داستان تکراری ترکیابویی، کمپ، کلینیک، باز هم کمپ و من ذرهذره آب شدن مسافرم را میدیدم؛ ولی هرگز وجدانم قبول نکرد که او را در وضع یک کارتن خواب ببینم.
توسط یکی از دوستان صمیمی مسافرم که امروز از قویترین راهنمایان جمعیت احیای انسانی کنگره۶۰ است به کنگره آمدم. آن روز پر از اشک و اندوه بودم؛ اما تقدس این مکان را از سر تا پای خود لمس میکردم از آنجایی که حکمت طولانی بودن خواستههایم را تا حدودی به درگاه خدا میدانم این سفر هم ۴ سال طول کشید؛ اما نفسی که به من خسته برگشت، هرگز قابل جبران در هیچ کمپ، کلینیک و بیمارستانی نیست.
فقط میتوانم بگویم چشمانی که برای برداشتن قطره قطره اشک انسانها همیشه باز است از درب هزاران مسجد و امامزاده مقدسترند. چشمانی که بیدار بودن آنها، خواب غفلت را از هزاران هزار انسان میزداید. انسانهایی جز دیدهبانان زحمتکش نیستند که بیدار میمانند تا هزاران خانواده در آرامش بخوابند.
امیدوارم هزاران هزار پاسخ الهی برای این قدمهای محکم و چشمان باز در سراسر زندگی آنان جاری باشد به امید اینکه روزی هیچ خستهای با درب بسته مواجه نشود، هیچ چشمی اشکبار و دلی اندوهناک نباشد و چراغ کنگره همیشه روشن و دربهایش بسان بهشتبرین بر روی انسانهای در راه مانده، باز باشد.
در آخر از خداوند میخواهم که توفیق خدمت در این مکان مقدس را به من ارزانی کند تا بتوانم گوشهای از لطفی که در حق من، زندگی و فرزندان من کرد را جبران کنم.
هفته دیدهبان را به مهندس حسین دژاکام و دیدهبانانی که نان بیداری چشمان خود را میخورند، تبریک و خداقوت میگویم.
نویسنده: همسفر بهجت رهجوی راهنما همسفر مهناز (لژیون یازدهم)
ارسال: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر مرضیه (لژیون دوم) دبیر سایت
همسفران نمایندگی کاسپین قزوین
- تعداد بازدید از این مطلب :
150