جلسه چهاردهم از دور دهم سری کارگاه های آموزشی کنگره 60 ویژه مسافرین پرند با دستور جلسه " وادی ششم و تاثیر آن روی من ( حکم عقل را در قالب فرمانده،کاملا اجرا نماییم ) " با استادی راهنمای محترم تغزیه سالم مسافر محسن و با نگهبانی مسافر مصطفی و دبیری مسافر خدایار در روز دوشنبه ۲۶ مرداد ماه ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷ برگزار گردید.
خلاصه سخنان استاد :
سلام دوستان، محسن هستم، یک مسافر.
خداوند را صد هزار مرتبه شکر میکنم که امروز در خدمت شما عزیزان هستم. از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان سپاسگزارم که این بستر امن و مناسب را برای ما فراهم نمودند تا بتوانیم آموزش بگیریم و در ادامه، خدمت کنیم.
در ابتدا، تولد آقا میلاد عزیز را تبریک عرض میکنم. هنوز فرصت نشده بود که در این جایگاه در خدمت ایشان باشم. من حدود سال ۱۳۹۰ سفر اول خود را با آقا مهرداد و سفر دوم را با آقا میلاد انجام دادم و در کنار هر دو بزرگوار، آموزشهای بسیار زیادی گرفتم و چیزهای فراوانی آموختم. هر دو نفر، انسانهایی صبور، خدمتگزار، پرتلاش و زحمتکش بودند و بخش زیادی از مسیر رسیدن من به جایگاه امروز، مرهون زحمات و آموزشهای این عزیزان است.
آقا مهرداد در کرمانشاه حضور داشتند. من برای تولد هفتسالگی ایشان به کرمانشاه رفتم و امسال نیز چهاردهمین سال تولدشان بود. آقا میلاد گفتند یک روز زودتر حرکت کنیم تا آنجا کباب هم بخوریم. من هم گفتم: «قربان شما، ما تازه از این مرحله راحت شدهایم!» البته منظورم این نبود که دیگر چیزی نمیخوریم، بلکه یاد گرفتهایم به اندازه مصرف کنیم. از هر دو بزرگوار صمیمانه تشکر میکنم.
همچنین تولد و رهایی آقا مصطفی را تبریک عرض میکنم. رهایی ایشان برای من بسیار شیرین بود. این، ششمین یا هفتمین رهایی بود که همراه ایشان خدمت آقای مهندس رسیدیم. زمانی که آقای مهندس برگه ایشان را مشاهده کردند، چند نفر از پزشکان را صدا زدند و از آقا مصطفی خواستند بیماریهایی را که پیش از این با آنها درگیر بودهاند، برای پزشکان توضیح دهند. تعداد بیماریها حدود ده یا دوازده مورد بود. ایشان توضیح دادند و پزشکان نیز شنیدند و بسیار تشکر کردند؛ هم از من و هم از کاری که آقا مصطفی انجام داده بودند، زیرا دو یا سه مورد از آن بیماریها در شرایطی قرار داشت که درمان آنها بسیار دشوار و حتی از نظر پزشکی لاعلاج تلقی میشد، اما با این روش، بهبود پیدا کرده بودند.
به آقا مصطفی تبریک میگویم. ایشان زحمت زیادی کشیدند و سختیهای فراوانی را تحمل کردند. من آن سختیها و حتی خرد شدنهای ایشان را در طول سفر با چشم خود مشاهده میکردم.

زمانی که ما وارد کنگره شدیم، راهنمای من تا وادی ششم به من میگفت: «برو نشریات را مطالعه کن و بیا.» در آن زمان، تا حد مشخصی اجازه داشتیم وادیها را مطالعه کنیم و در کنار جهانبینی، کتاب «عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر» را نیز مطالعه میکردیم. در خصوص دستور جلسات و وادیها نیز اگر موضوع جلسه وادی بود، راهنما یک نفر را بهعنوان استاد جلسه انتخاب میکرد تا درباره آن موضوع صحبت کند.
وادی ششم، وادی بسیار عظیم و گستردهای است و میتوان ساعتها درباره آن صحبت کرد. موضوع این وادی این است که حکم عقل را در قالب فرمانده، کاملاً اجرا کنیم.
برای اینکه بتوانیم یک فرمانده خوب و لایق باشیم، ابتدا باید پنج وادی قبل را مطالعه کرده باشیم و آموزشهای لازم را دریافت کرده باشیم. شاید شخصی سؤال کند که چرا فرمانده؟ مگر ما سرباز هستیم؟ مگر درجه داریم؟
بله؛ جایگاه فرماندهی بسیار بالاتر از یک درجه، یک تیمسار، یک حاکم یا حتی یک شاه است. چراکه در وجود هر یک از ما حدود سی و شش تا سی و هفت هزار میلیارد سلول وجود دارد و هر سلول مانند یک نیروگاه، وظیفه خود را در سیستم بدن به بهترین شکل انجام میدهد.
من با مصرف سیگار، مواد مخدر و تغذیه نامناسب، بسیاری از این سلولها را از چرخه طبیعی خود خارج کرده بودم. بنابراین اگر بخواهم دوباره فرماندهی جسم خود را به دست بگیرم، باید آموزش ببینم.
اگر فردی بخواهد به مقام فرماندهی برسد، باید آموزش ببیند. حتی یک سرباز نیز زمانی که وارد خدمت میشود، ابتدا دوره آموزشی را پشت سر میگذارد و سپس به یگان یا پادگان مربوطه تقسیم میشود.
من برای سیگار، حدود ده ماه و پانزده روز سفر کردم و در مجموع، با صبر و آرامش، بهتدریج توانستم فرماندهی جسم خود را دوباره به دست بگیرم.
در این وادی از نفس اماره صحبت میشود و از انسانهایی سخن به میان میآید که تحت تأثیر نیروهای نفس اماره، دست به کارهای نالایق و تخریبگر میزنند. نفس اماره خواستههایی دارد و این خواستهها را به انسان تحمیل میکند.
اگر من تصمیم بگیرم که طی بیست یا بیستویک روز خودم را درمان کنم، چنین چیزی امکانپذیر نیست. باید هر چیزی را از مسیر خودش وارد کنیم و برای رسیدن به درمان، مسیر صحیح را طی کنیم.
گاهی من تصمیم میگیرم نیروهایم را جمع کنم، عزم خود را جزم کنم و بگویم: «از شنبه دیگر مصرف نمیکنم.» اما صبح یکشنبه که میرسد، خماری سراغ من میآید و تمام نیروهای درونی من شروع میکنند به فشار آوردن که باید مواد مصرف کنی. در واقع، هنوز فرماندهی واقعی را به دست نگرفتهام.
از طرف دیگر، نفس سرزنشکننده نیز وارد میشود و میگوید: «نگفتم مصرف نکن؟ مگر نگفتم؟ تو که تازه دو روز بود مصرف نکرده بودی!»
در این کشمکشها اتفاق خاصی نمیافتد، تا زمانی که انسان به مرحله نفس مطمئنه برسد. در نفس مطمئنه نیز باید حتماً از مسیر صحیح وارد شد.
راه درمان، مسیر مشخصی دارد و نمیتوان بدون طی کردن این مسیر به نتیجه رسید. در کنگره ۶۰، انسان بهتدریج آموزش میگیرد، حرکت میکند و فرماندهی را دوباره به دست میآورد.
لازم نیست من درباره دیگران صحبت کنم؛ کافی است به اطراف خود نگاه کنیم. بسیاری از مصرفکنندگان سالها تلاش کردهاند، بارها تصمیم گرفتهاند و دوباره مصرف کردهاند. خود من نیز در گذشته بارها چنین شرایطی را تجربه کردهام.
دو هفته پیش که به جمعی از دوستان و آشنایان سر زدم، بیشتر آنها افرادی بودند که از نظر مالی شرایط خوبی داشتند. باغهای بزرگ و امکانات بسیار داشتند، اما همچنان درگیر مصرف بودند.
یکی از آنها به من گفت: «تو دیگر هیچ حسی نسبت به مواد و سیگار نداری؟»
گفتم: «خیر.»
واقعاً دیگر هیچ کششی نسبت به آنها ندارم. زمانی روزی سی نخ سیگار میکشیدم، اما امروز بهگونهای هستم که گویی هیچگاه سیگاری نبودهام.
آقای مهندس در سیدیهای خود بسیار زیبا بیان میکنند که انسان امروز، همان انسان گذشته نیست. منِ محسنِ امروز با محسنِ سال گذشته بسیار متفاوت هستم؛ چه رسد به محسن پانزده سال قبل.
همه چیز در وجود ما تغییر میکند؛ ناخنهای ما تغییر میکند، پوست ما تغییر میکند، حس ما تغییر میکند و مهمتر از همه، نگرش و جهانبینی ما تغییر میکند.
امروز دیگر نسبت به مواد مخدر و سیگار هیچ احساس و کششی ندارم و چند سالی است که در مسیر تغذیه سالم نیز قرار گرفتهام. این تغییرات، نتیجه آموزش، حرکت تدریجی و به دست آوردن دوباره فرماندهی جسم و نفس است.
تفاده کنیم و آنها را در زندگی خود به اجرا درآوریم.
از همه شما سپاسگزارم و برایتان آرزوی سلامتی و توفیق دارم.



تایپ و تنظیم بارگزاری : مسافر میلاد و مسافر یوسف ( لژیون دوم )
مرزبان خبری : مسافر مجید
- تعداد بازدید از این مطلب :
119