به نام قدرت مطلق الله
برداشت ازcd شکل گیری نیروها
# مانیفستِ(بیانیه) بازپسگیریِ هستی: من، از اعماقِ تاریکی تا تجلیِ نور
من از جایی سخن میگویم که کلمات، وزنِ خود را از دست داده بودند و تنها «فشار» بود که معنا داشت. من از جایی میآیم که در آن، «من» وجود نداشتم؛ من تنها یک واکنش بودم، یک موجودِ تکبعدی که در بندِ نیازهایِ آنی و تاریکیِ مطلق، اختیارش را قربانی کرده بود. این مانیفست، نه یک نوشته، که یک «اعلانِ جنگ» برای بازپسگیریِ خودِ من است.
### ۱. مرگِ اختیار و تولدِ دوباره در چندبعدیبودن
من سالها در یک خطِ مستقیم زندگی کردم. تاریکی، تمامِ پیچیدگیهایِ من را کُشت. من دیگر نمیتوانستم میانِ نیازهایِ مختلفم انتخاب کنم؛ من فقط «بودم». اگر گرسنه بودم، باید میخوردم؛ اگر تشنهی لذت بودم، باید میریختم. در آن دوران، من از یک موجودِ دارایِ «اختیار» به یک موجودِ «جبرگرا» تبدیل شده بودم.
اما اکنون، من دوباره ایستادهام در مرکزِ میدان. من میبینم که زندگی، یک تقاطعِ بینهایت از مسیرهاست. من میبینم که در هر لحظه، میانِ مسئولیت، لذت، آینده و حال، چندین جهتِ مختلف وجود دارد. «اختیار» برای من دیگر یک کلمه نیست، بلکه همان «قدرتِ انتخاب» از میانِ این بینهایتهاست. من یاد گرفتهام که انسان بودن یعنی تواناییِ نگریستن به تمامِ این جهتها و سپس، با ارادهای از خود ساخته شده، یکی را برگزیدن.
### ۲. مصادرهی نیروها: من در جستجویِ ابزارهایِ گمشدهام
بزرگترین دروغی که به خودم میگفتم این بود که: «من از دست دادهام». اما امروز میدانم که من چیزی را از دست ندادهام، بلکه «مصادره» شدهام. نیروهایی مثل تمرکز، حافظه، شهامت و قدرتِ تحلیلِ من، در تاریکی زندانی شدهاند. آنها در جایی از هستی هستند، اما تحتِ فرمانِ من نیستند.
وقتی میگفتم «زندگی جبر است»، در واقع داشتم گریهیِ از دست دادنِ ابزارهایم را سر میدادم. وقتی تمرکز ندارم، وقتی حافظهام ضعیف است، وقتی نمیتوانم با مسئله روبرو شوم، در واقع دارم با دنیایی زندگی میکنم که «ابزارهایِ انتخابم» در آن حذف شدهاند. اما حالا، من در حالِ بازپسگیریِ این ابزارها هستم. من میدانم که این نیروها، با بازگشتِ آگاهی، دوباره به من تعلق خواهند داشت. من نه تنها به خودِ قدیمیام برمیگردم، بلکه با ابزارهایی قویتر، دوباره ساخته خواهم شد.
### ۳. رقصِ با ترس: از لرزش تا شجاعت
من ترس را از نزدیک لمس کردهام. من آن لرزشِ زیرپوستی را میشناسم که وقتی با مسئلهای روبرو میشوی و میبینی «تواناییِ» مقابله با آن را نداری، تمامِ وجودت را میگیرد. آن ترس، نه برای حفظِ جان، بلکه از نبودِ «نیرویِ درونی» بود. من ترسیده بودم چون میدانستم نیروهایم در اختیارِ من نیستند.
اما اکنون، من معنایِ ترس را تغییر دادهام. من میدانم که ترسِ غریزی برای بقا لازم است، اما ترسِ بازدارنده، تنها نشانهیِ «عدمِ تسلط بر خویشتن» است. من یاد گرفتهام که وقتی نیروهایم—چه جسم، چه ذهن و چه روح—کاملاً تحتِ فرمانِ من باشند، دیگر با سطحِ انرژیام کاری ندارم. چه خسته باشم، چه پرتوان، من با مسئله روبرو میشوم. شجاعت برای من، دیگر یک ویژگیِ اخلاقی نیست؛ شجاعت، نتیجهیِ «کنترلِ نیروها»ست.
### ۴. قانونِ نیتروژن: صلح با سرعتِ بازگشت
من از اعماقِ تاریکی بالا میآیم، و میدانم که اگر بخواهم تند بروم، نابود خواهم شد. من آن فشارِ سنگینِ اعماق را حس کردهام؛ همان فشاری که اگر با سرعتِ زیاد به سطح بیاید، رگهای مرا از هم میدرد.
من یاد گرفتهام که در مسیرِ بازگشت، نباید عجله کنم. من باید در هر پلهیِ آموزشی، در هر مرحلهیِ پالایش، متوقف شوم. من باید اجازه دهم حبابهایِ نیتروژنِ تجربههایِ تلخم، به آرامی و با رعایتِ توقفهایِ مرحلهای، از هستیِ من خارج شوند. بازگشتِ من، یک «صعودِ آگاهانه» است، نه یک سقوطِ سریع. من با هر مرحله از این مسیر، سنگینتر و باثباتتر میشوم.
### ۵. پالایش با آتش و رسوبات: وقتی درد، پاکسازی است
من با درد روبرو شدهام؛ دردهایی که شبیه به برخوردِ رسوباتِ تهِ کتری به بدنه هستند. من فهمیدهام که گاهی زندگی، با بیرحمیترین شکل ممکن، به من ضربه میزند تا رسوبهایِ درونیام را بالا بیاورد.
آنهایی که در زندگی به من آسیب زدند، آنهایی که مرا آزار دادند، شاید در ظاهر دشمن بودند، اما در واقع، آنها همان کسانی بودند که باعث شدند رسوبهایِ کهنه و آلودگیهایِ وجودم بالا بیاید تا پاکسازی شوم. من دیگر از برخورد با این «رسوبات» نمیترسم. من میدانم که برای اینکه دوباره چایِ زندگیام شفاف و گوارا شود، باید این کثیفیها را از تهِ کتریِ وجودم بیرون بریزم. پالایش، یعنی برداشتنِ این رنجها و تبدیل کردنشان به شفافیت.
### ۶. ظرفیت و کائنات: من در انتظارِ دریافتِ هستم
من میدانم که کائنات در خدمتِ من است، اما من دیگر مانندِ گذشته، با ولع و بدونِ فکر، از جهان مطالبه نمیکنم. من آموختهام که هر چیزی که بخواهم، نیازمندِ «ظرفیت» است. اگر بخواهم نور را دریافت کنم، باید ابتدا ظرفیتِ تابش را در خود بسازم.
من دیگر در رقابت با دیگران برای رسیدن به درجاتِ معنوی نیستم. من نمیخواهم زودتر از دیگران برسد، چون میدانم عجله برای رسیدن به آگاهی، تنها راهِ سقوط است. من در حالِ ساختنِ ظرفیتِ خود هستم. من در حالِ آماده شدن برای دریافتِ آن نیروهایی هستم که کائنات برای من آماده کرده است.
### ۷. فراتر از سن و زمان: بیداریِ ابدی
من از این باور که «زمان» من تمام شده، رها شدهام. سن، تنها عددی است که بر پوستِ من مینشیند، اما در هستهیِ وجودم، من در حالِ تولدِ مجددم. کسبِ آگاهی، محدود به تقویم نیست؛ بیداریِ حقیقی میتواند در هر لحظه، حتی در پیری یا بیماری، تمامِ معنایِ زیستن را دگرگون کند.
من از تجربهیِ تاریکی، یک «سرمایهیِ عظیم» ساختهام. من تلخی را چشیدهام تا بتوانم شیرینی را درک کنم. من از اعماق آمدهام تا به معلمی تبدیل شوم که دیگران را در چشیدنِ «مزههای» گمشدهیِ خلقت یاری دهد. من دیگر یک قربانی نیستم؛ من، آگاهیِ در حالِ تجلی هستم.
***
مسافر عزیزالله لژیون پنجم
- تعداد بازدید از این مطلب :
0