به نام قدرت مطلق الله
برداشت ازCD آموزگار
از سوگِ دانستن تا شکوهِ بودن: اعترافاتی دربارهی رهایی و حقیقت
بخش اول: آینهای که من در آن هستم
گاهی به خودم خیره میشوم و با وحشت و شگفتی از خودم میپرسم: «من واقعاً کی هستم؟» آیا من خودِ واقعیام، یا صرفاً سایهای هستم که از مربیانم بر زمین افتاده است؟
وقتی به زبانم گوش میدهم، به باورهایم نگاه میکنم و به حتی کوچکترین عادتهایم مینگرم، میبینم که من تماماً محصولِ دستهای دیگران هستم. من فارسی حرف میزنم، نه چون میخواستم، بلکه چون مربیانم—آن پدر و مادری که مرا در آغوش گرفتند—فارسی میگفتند. اگر آنها مسیحی بودند، شاید امروز من هم در میانِ کلیساها گم شده بودم. ما محصولِ دستهایی هستیم که ما را شکل دادهاند؛ از نحوه برخورد با دیگران گرفته تا ترسها و ایمانهایمان. حتی در تاریکترین و غریزیترین بخشهای وجودمان، این اثر مربیان است. من در تکتکِ رفتارهایم، ردپای مربیانم را میبینم؛ درست مثل آن جوجهکلاغی که در لحظهی مرگبارِ رها شدن از ارتفاع، یا باید یاد بگیرد پرواز کند یا در خاک محو شود؛ او هم قربانی یا برنده شدنی است که مربیاش (مادر کلاغ) برایش رقم زده است.
بخش دوم: مثلثی که مرا در بر گرفته بود
من در میانِ یک مثلثِ بیرحم گیر افتاده بودم: مربیانی که مسیر را نشان میدادند، متونی که راه را میگفتند، و من—شاگردی که باید اینها را میبلعید. اما در این میان، یک حفرهی بزرگ بود. من فهمیدم که حتی اگر مربی و متن هر دو به نظر درست برسند، اگر ظرفیتِ من—آن شاگردِ آسیبدیده و ناخلف، درست مثل پسرِ نوح—آماده نباشد، این مثلث فقط یک زندان است.
و تلخترین بخشِ این بیداری، زمانی بود که فهمیدم متونِ مربیانم همگی کژتاب بودند! بسیاری از آنچه که جهان «علم» مینامد، بهویژه در موردِ تاریکیِ اعتیاد، چیزی نیست جز تکرارِ یک اشتباهِ بزرگ. آنها نه از روی بدخواهی، بلکه از روی ناتوانی در رسیدن به «راهِ درست»، مدام همان غلطها را برای ما بازگو میکنند. آنها در یک دایرهی تکرارِ بیپایان، ما را به ناکجاآباد میکشند.
بخش سوم: نگاه از فرازِ کلمات
چگونه توانستم این را بفهمم؟ چگونه توانستم بگویم این متن غلط است و آن مربی در حال بازی با کلمات است؟
فقط از یک راه: من مجبور بودم از آنها «جلوتر» بایستم.
تا وقتی که من در سطحِ یک پزشک یا یک فیزیکدان بودم، نمیتوانستم بفهمم کلامشان حقیقت است یا بازی با مفاهیم. حقیقت برای من زمانی معنا پیدا کرد که توانستم از درونِ آنها عبور کنم و از آنها پیشی بگیرم. تنها زمانی که از سطحِ نوشتهها و گفتارهای جهانی فراتر رفتم، توانستم تشخیص دهم که کدامیک نور است و کدامیک تنها پیچیدگیِ بیهوده کلمات.
بخش چهارم: بیرون آمدن از چاه؛ تنها وظیفهی من
و در نهایت، من با آن «چاه» روبرو شدم.
من آن صحنهی مضحک و در عین حال تراژیک را دیدهام: فردی در انتهای چاه، در حال دست و پا زدن برای زندگی، و متخصص هایی که دور چاه ایستادهاند.
من صدای کشیش را شنیدهام که از گناهِ آن فرد در تاریکیِ چاه میگوید.
من صدای قلمِ ریاضیدان را شنیدهام که مشغولِ اندازهگیریِ ابعادِ آن تاریکی است.
من پزشک را دیدهام که به جای دست دادن، تنها نسخهای برای تسکینِ دردِ آن فرد در چاه میدهد.
من پرستار را دیدهام که با گریههایش، بیشتر از آنکه به فرد کمک کند، او را در غمِ خودش غرق میکند.
حتی دانشمندانِ بزرگ، درگیرِ توصیفِ جزئیاتِ همان ویروس یا همان تاریکیِ چاه هستند.
اما من، با تمامِ زخمهایم، میگویم: من به دنبالِ آن کسی هستم که نظریهپردازی نکند. من به دنبالِ کسی هستم که ابعادِ چاه را حساب نکند؛ من به دنبالِ مربیای هستم که دستش را در آن تاریکی فرو کند، دستِ من را بگیرد و مرا «بیرون بکشد».
برای من، حقیقت یعنی «حل مسئله». حقیقت یعنی «خروج». هر علمی که نتواند انسان را از چاهِ رنج بیرون بکشد، برای من تنها یک روایتِ زیبا از یک سقوطِ دردناک است. من اینجا هستم تا از چاه بیرون بیایم، نه اینکه دربارهی چاه، شعر بگویم.
***
مسافر عزیزالله لژیون پنجم
- تعداد بازدید از این مطلب :
71