یازدهمین جلسه از دوره دهم جلسات لژیون سردار مسافران نمایندگی گنجعلیخان کرمان با استادی پهلوان مسافر عبدالرضا ، نگهبانی راهنما پهلوان مسافر حسین و دبیری پهلوان مسافر جابر با دستور جلسه"وادی پنجم و تأثیر آن روی من"در روز سه شنبه ۳۰ تیرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵/۳۰ برگزار گردید.
سخنان استاد؛
سلام دوستان عبدالرضا هستم یک مسافر تشکر میکنم از آقای مهندس، راهنمای بزرگ ما، و خانواده محترمشان تشکر از راهنمای عزیزم و ایجنت محترم آقا رضا و تمامی دوستانی که در این جمع حضور دارند؛ از اینکه به من اجازه دادید در این مکان امن و مقدس بتوانم خدمت کنم، بسیار سپاسگزارم.

میخواهم از حس خودم صحبت کنم. در لژیون سردار، میخواهم کلماتم را طوری انتخاب کنم که انشاءالله به دل همه ما بنشیند و یاد بگیریم؛ شاید یک کلمه هم به دل یکی بنشیند و کار کند. خودش در کیفیت کار خوب است.لژیون سردار به من، کسی که مواد، مصرف میکردم و همیشه باید موادم همراهم بود، به کسی نمیدادم؛ نمیدادم که خودم خمار نشوم. حالا چه شده است که من میتوانم سردار بشوم، دنور بشوم، پهلوان بشوم؟ این سیستم را آقای مهندس چیده است و داستانش فرق میکند با آنچه در ظاهر معلوم میشود. آقای زردکش اینجا تشریف داشتند پارسال، و صحبت کردن که راهنمای اصلی لژیون سردار، جناب آقای مهندس هستند. این صحبت خیلی به دل من نشست؛ من را شاید یک پله برد در آن نردبان آگاهی بالاتر. یک شب، آقای مهندس را خواب دیدم. گفتند که صاحب لژیون سردار، خانم حضرت فاطمه زهرا هستند و تمام. این صحبت، مطلق نیست چرا خانمی را معرفی کردند؟ تحقیق کردم؛ خانمها موجوداتی هستند که نماد جهان هستی هستند. جنس زن، در زایش، تولد و دهنده است. برکت جهان از زن به وجود میآید. و همینطور بگویم که یک جملهای هست در پیام، سطر دوم، میگوید: « همسفران در آن مکان لامکان ما را یاری مینمایند».در قرآن و در صحبتهای آقای مهندس، همیشه تمثیل، داستان حکم اساسی را دارند. ایشان همیشه میگویند: «میشود به ساده ترین شکل مثال زد.» حالا من از خودم مثال میزنم این داستان نیست، من موقعی که فرزندم، که در خلقش تاثیر داشتم و جایگاهی داشتم، هر موقع از خانه میرود بیرون، میگویم: بابا، هرجا گیر کردی، من هستم روی من حساب کن.به من اول زنگ بزن. من کارت را راه می اندازم، کار بد هم کردی، به خودم بگو. این بچه میرود، میآید،، پول بهش داده میشود، و هر از گاهی هم صحبتهایش را به من نمیگوید. شاید به کس دیگری بگوید، ولی باز من او را میبخشم. آن فرزند من است و قرار نیست من از او روی برگردانم .جاهایی، مثلاً سر چهارراه بچه کار بیاید، میگوید بابا، یک پولی از بابت من به او بدهید، من خوشحالتر میشوم و فردا جایگاههای این بچه دوباره برای من چیز دیگری است؛ بیشتر به او داده میشود، بیشتر دلم میخواهد هوایش را داشته باشم. «حسبیالله». دو تا کلمه است. «حسبیالله» یعنی خداوند کفایت میکند، خداوند کافی است. من اگر معنی این جمله را یک کم هم آگاه باشم، هیچوقت نگرانی و ترس نباید به خودم راه بدهم.من آمدم در این لژیون بخشندگی را تمرین کنم. حالا راه برای من باز شده است من وقتی این کلمه «حسبیالله» را میگویم، خداوند به بندهاش میگوید: ببین دیگر، نترس من برای تو کافی هستم.من اگر این را پی ببرم، انشاءالله از بخشیدن فقیر نخواهم شد، و از دست دادن نخواهم ترسید. چرا؟ چون با خالق من که صفاتش در من حلول دارد، شریک هستیم. دارد به من میگوید: نترس، من برای تو کافیام. به من بگو. از من بخواه. من اگر جاهایی هم اشتباهاتی میکنم و از دیگران خواهش و تمنایی هم دارم، باز او قهر نمیکند از من.من برای بخشندگی باید دستم یک جا بند باشد، و هیچ رفاقتی مثل رفاقت خداوند من را آرام بخشندهتر نخواهد کرد. و این یک مثال عامه است. مگر میشود یک فردی ببخشد، و دستش در دست خداوند نباشد؟ این یک صورت مسئله کلی است.همه ما لایق این هستیم.من لایق این هستم که دستم در دست خالقم باشد، از او بخواهم ، به قول آقای مهندس در سیدی هیچی میگویند اینها دست ما امانت هستند، بدبختی من است اگر فکر کنم چیزی را که دارم برای من است، اینها امانت است. هر موقع در بحث مالی، یک بخششی صورت میگیرد، در آن لحظه در نفس مطمئنه که همه ما میدانیم چیست، قرار میگیرم. در آن لحظه میدانم این کار، کار معقولی است و آرامش دارد. .انسانهایی را در تاریخ میشناسیم یا خواندهایم که توانایی های را دارند خداوند، به آن هان فرمانهایی صادر کرده است، میتوانند ترک بدن کنند، میتوانندطی طریق کنند، میتوانند سیر و سلوک کنند، ولی هیچوقت نمیگویند. نباید بگویند، اما انسانهایی که میبخشند،چیز مخفی نیست و بخشندگی از یکی از شاخههای محبت است. آقای مهندس در قدرت بخشش، میگویند که محبت صوری نیست؛ محبت به لمس و لفظ و سخن نیست. محبت یک حقیقت است، و محبت در انسان بیانتها است. محبت بین دو نفر است؛ خالق و مخلوق . موقعی که واقعیتِ محبت را جاری میکنم، به کلام نیست؛ حقیقت کجا میآید؟ در محبت شکل میگیرد. جایی که بین آن دو نفر هیچ سری نیست. برای همین است که حقیقت است.برای همین است که موقعی که یک غذا، یک پول به کسی بخشش میشود و بی تفاوت نیستم این را همه باید بدانند تا این چرخه پیش برود.اینجا من از آن لبه تیغِ منیت یا نفس، گذشته ام و هم یک تمرین برای من اتفاق خواهد افتاد.صائب تبریزی میگوید: «عشق ما را پی کاری به جهان آورده است» ،ادب این است که به تماشا ننشینیم.این بیتفاوت بودن موجب سقوط یک جامعه میشود، موجب فساد میشود، هم انسان و هم آن جایگاهش.آقای زرکش گفتند: «از جایی ببخشید که ندارید، از نداشتههایتان بدهید.» من این را به مثال در زندگی خودم دیدم. فردی کارتن خواب، با مصرف تزریق هروئین و متادون، کنار دریا، دیدم وقتی با او معاشرت کردن رفتیم در یک مغازه، چون یخچال نداشت به او تأکید میکردم: کنسرو بخر،بعد من حساب کردم. روز بعد اینترنت و پست قطع شده بود.به غیر از برنج و رب چیزی نداشتیم وقتی به آن فرد گفتم رفت کل کنسروهایی را که روز قبل خریده بودیم، همه را آورد. در آن لحظه، جمله آقای زرکش به ذهنم آمد، من در کارتم پول بود، خریدم، هنری نکردم، ولی او این را روز قبل نداشت. این جزء داشتههایش حساب نمیکرد؛ یعنی او از کمبود فرار کرده بود. خیلی جالب بود. یک فردی که بیپول است، ولی غنی است؛ ولی بخشنده است. اینها همه میشود معلم من تا یاد بگیرم که در سختیها باید گذشت کرد، در سختیها باید بخشید.ممنونم از شما که صحبتهای من را گوش کردید،انشاءالله که خیر و برکت باشد برای همه ما. متشکرم.




تایپ: مسافر حبیب لژیون ششم
عکس، ویرایش و ارسال: مرزبان خبری مسافر محمد
- تعداد بازدید از این مطلب :
276