خدایا چگونه از تو بخواهم دردم را تسکین دهی. چگونه بعد از سالها دوباره این دیو سیاه سراغ زندگی ام آمد. چگونه روشنایی زندگیام به تاریکی رفت. گلویم را بغض گرفته، اما همان جا نگهش میدارم تا شب شود و من بمانم و خدایم و تنهاییام.
با چه کسی از دردم بگویم، حتی نمیخواهم همسرم بداند؛ در صورتیکه میدانم آن روزها انقد حالم بد بود که همه متوجه حال بد من بودند. دیگر جشن و شادیها خوشحالم نمیکرد. نگران دخترانم بودم اگر بفهمند چه میشود، خدایا چه کنم دیگر طاقت ندارم. دردم را به که بگویم، صبرم لبریز شد و به همسرم گفتم؛ او فقط سرش را پایین انداخت و سکوت کرد.
از کنگره ۶۰ شنیده بودم، چون دو نفر از اقوام به آنجا میرفتند و میدیدم که چقد حال خود و خانوادهشان خوب است. یکی همسفر داشت و دیگری تنها سفر میکرد. روزی یکی از آنها به همسرم زنگ زد و گفت کنگره۶۰ در شهر شما شعبه زده است و من الان آنجا هستم.
ماه ها طول کشید تا همسرم تصمیم گرفت به آنجا برود. حالم خوب نبود از حس و حال خوب کنگره۶۰ شنیده بودم تا ندیدم باور نشد که چقد حال آدمها آنجا خوب است، چقد آنجا آدم آرامش دارد. آنجا دیگر از فکر و خیال خبری نیست، لحظهای چشمانت را میبندی و خودت را رها میکنی و وجود خدا را حس میکنی.
همه یکرنگ هستند شبیه خودت، به شکستهای امروز فکر نکنید به موفقیتهای فردا بیندیشند. روزی این طوفان تمام میشود و تو به اوج میرسی. خدایا دستم را رها نکن مسافرم را به تو دادم مواظبش باش.
نویسنده: همسفر ناهید رهجوی راهنما همسفر سلیمه (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: راهنما همسفر سمیه (دبیر سایت)
همسفران نمایندگی رفسنجان
- تعداد بازدید از این مطلب :
38