سلام دوستان، سعید هستم، یک مسافر.
این روزها که به خودم و به زندگیام فکر میکنم، درمییابم از همان ابتدای کودکی که به یاد دارم، هم ناامیدی و هم ترس در من بود و زندگی بههمریخته، شلوغ و آشفتهای داشتم؛ اما دیگران را دوست داشتم.
وقتی کمکم زندگی من جدی شد و بزرگتر و بزرگتر شدم، منیت را هم آموختم و بهتدریج کینه، دشمنی، نفرت، قضاوت، حسادت و تمام ضدارزشیها را یاد گرفتم.
دشمنی، قهر و کینه با اعضای خانواده، با دوستان و با تمام افرادی که با آنها رابطه داشتم، چه در ذهنم و چه بهصورت آشکار، در وجودم بود و رفتهرفته مثلث جهالت را کاملتر میکردم.
اتفاقاتی که در زندگی من میافتاد، مرا روزبهروز به سمت تاریکیهای بیشتر سوق میداد و من در سن ۱۸ سالگی وارد اعتیاد شدم. در زمان مصرف، با خود چنین فکر میکردم که این مواد است که مرا به این درجه رسانده و به عمق تاریکی کشانده است؛ اما غافل از اینکه این ضدارزشیها هستند که انرژی درونی مرا میخورند و من ناگزیرم که مواد مصرف کنم.
این ضدارزشیها بودند که تمام توان مرا میبلعیدند و من به تاریکترین نقطه زندگیام رسیده بودم و به پوچی مطلق رسیده بودم؛ طوری که اگر دو سال دیگر مواد مصرف میکردم، دست به انتحار میزدم.
در آخر خسته شده بودم؛ از این همه پوچی، از این همه ناامیدی، از این همه زخمها، از این همه ناتوانیها، از این همه شلوغیهای ذهن، و نیرویی نبود که به آن تکیه کنم.
اما کورسوی امید و نوری بود. در ذهن خود میگفتم: «خداوندا، اگر وجود داری و هستی، پس به من کمک کن و راهی را به من نشان بده که من ایمان بیاورم.» این جمله را چندین ماه با خود زمزمه میکردم؛ چون اصلاً به خداوند، هستی و نیستی اعتقاد نداشتم، تا اینکه خداوند صدای مرا شنید و تیرماه ۴۰۱ وارد کنگره شدم.
از همان ابتدای سفرم، وقتی وادیها را گوش میکردم و مینوشتم، متوجه شدم که پا به مکانی گذاشتهام که از خداوند خواسته بودم راهی را به من نشان دهد تا ایمان بیاورم و خوشبختانه اتصال برقرار شد.
سفرم را با جدیت تمام آغاز کردم و خداوند نیروی فوقالعادهای در درون من قرار داد تا بتوانم سفر کنم و آموزش بگیرم. در طول سفر اول، بیش از ۲۰۰ سیدی را نوشتم. اکنون متوجه شدهام که این سیستم الهی بود که چنین نیرویی را در من نهاد تا بتوانم آموزش بگیرم؛ چراکه در سفر دوم، سالانه تعداد سیدیهایی را که آن زمان مینوشتم، نمیتوانم بنویسم.
عزیزان خانواده بزرگ کنگره ۶۰، درد دل با شما بسیار است؛ اما باید کوتاه کنم. من در این چهار سالی که در کنگره هستم و آموزش میگیرم، به یک واژه کلیدی به نام «قضاوت» برخورد کردم که در وادی پنجم، آن را به همراه غیبت و تجسس از سایر ضدارزشیها مجزا کرده است و بسیار، بسیار مهم است.
قضاوت یعنی تجزیه و تحلیل درباره هر فرد، موضوع یا مسئلهای که نهایتاً منجر به یک نتیجهگیری در ذهن میشود. من به این اعتقاد دارم که اگر انسان بتواند قضاوت درستی انجام دهد، به آرامش درونی و ذهنی خواهد رسید.
قضاوت درست چیست؟ اینکه من اراده این را دارم که درباره تمام موضوعات و مسائلی که میبینم قضاوت کنم؛ اما مهم اینجاست که نمیتوانم، بهجز مسائلی که مربوط به مسئولیت و تعهدی است که در زندگی دارم، درباره سایر مسائل قضاوت کنم.
بهعنوان مثال، یک قاضی که شغلش قضاوت است، چرا بیشتر از چند پرونده به او واگذار نمیشود تا قضاوت کند، هرچند آن قاضی جزو بهترین قضات روی کره زمین باشد؟
علت مشخص است؛ چون اگر آن پروندهها از حد خود بیشتر شوند، هیچیک از آنها بهخوبی قضاوت نخواهند شد و در نتیجه، رأیی که در نهایت صادر میشود، اشتباه خواهد بود.
وادی پنجم همین را میخواهد به ما آموزش دهد که اگر ما تمامی مسائل را با چشم ببینیم و بخواهیم درباره آنها قضاوت کنیم، هم انرژی خود را صرف آنها کردهایم و هم ذهن ما در طول روز مشغول پروندهها یا مسائلی میشود که هیچگونه ارتباطی با ما ندارند. ما باید انرژی خود را صرف قضاوت درباره مسئولیتها و تعهداتی کنیم که در زندگی خودمان داریم تا به ذهنی آرام برسیم.
در حال حاضر حال من تا حدودی خوب است؛ اما خرابیهای زیادی هستند که در درون خود به وجود آوردهام. اگر بخواهم این خرابیها را آباد کنم، باید در صراط مستقیم باشم تا ساختار درونی یا خواستههای درونی خودم را تغییر دهم.
اگر من در ذهنم سایرین را قضاوت میکنم، حسادت میکنم، غیبت میکنم و تجسس میکنم، علت این است که یک خواسته درونی یا ساختاری دارم که این تصاویر را در ذهنم به نمایش میگذارد. باید خواسته درونی من عشق، محبت، بخشش، مهربانی، فروتنی، امیدواری و شجاعت باشد تا به آرامش برسم.
خیلی دنبال این گشتم که خداوند وجود دارد یا ندارد و اینکه من به خداوند ایمان دارم یا ندارم؟
در نهایت به این جواب رسیدم که خداوند یعنی عشق، محبت، مهربانی، بخشش، تواضع، امیدواری و شجاعت. اگر کارهای عبادی را هم انجام بدهم، ولی این صفتها در من نباشند، من ایمان ندارم. حتی اگر تسبیحی داشته باشم که مهرههای آن به اندازه توپ فوتبال باشد، ولی در من بخشش نباشد، یعنی ذرهای ایمان به خداوند ندارم.
متن دلنوشته از مرزبان محترم، مسافر سعید
تنظیم و ارسال: مسافر معین
مسافرانِ نمایندگیِ پروین اعتصامیِ اراک
- تعداد بازدید از این مطلب :
224