English Version
This Site Is Available In English

وادی پنجم، نقطهٔ تلاقیِ سفرِ حقیقی و سفرِ ظاهری است جایی که تفکّر به اجرا تبدیل می‌شود

 وادی پنجم، نقطهٔ تلاقیِ سفرِ حقیقی و سفرِ ظاهری است جایی که تفکّر به اجرا تبدیل می‌شود

پنجمین جلسه از دور شصت و چهارم سری کارگاهای عمومی کنگره 60 با استادی راهنمای محترم مسافر رضا، نگهبانی مسافر سعید و دبیری همسفر حسین  با دستور جلسه «وادی پنجم و تاثیر آن روی من» شنبه 27تیر 1405 در نمایندگی پرستار راس ساعت 17 آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد: 

سلام دوستان رضا هستم یک مسافر

 

 


از محبت شما سپاسگزارم.

خدا را شاکرم که امروز در خدمت شما هستم. راستش را بخواهید، گاهی دلم برای این جایگاه تنگ می‌شود؛ اما خب، دوستانی که تازه‌وارد هستند، بهتر است این جایگاه را تجربه کنند. برخی حس‌های خوبی وجود دارد، به‌ویژه وقتی در برابر شما هستم و ارتباط چهره‌به‌چهره برقرار می‌شود.

خدا را شکر که در کنگره هستم و در نمایندگی «پرستار» خدمت می‌کنم. لیاقت خدمت را دارم و هر موفقیتی در زندگی‌ام، به لطف اوست.

امروز، تولد آقا مهدی را گرامی می‌داریم و او را تشویق می‌کنیم.

بحث امروز دربارهٔ وادی پنجم است؛ وادی‌ای سرنوشت‌ساز. وادی پنجم، گذرگاه پیوند تفکر و حرکت است. در این وادی، ساختارهای فکری خویش را به ساختارهای عملیاتی تبدیل می‌کنیم. به‌نظر من، وادی پنجم، نقطهٔ تلاقی سفرِ حقیقی و سفرِ ظاهری است.

یعنی چه؟ مسافری که تازه از درِ مشاوره وارد می‌شود، سفری را آغاز می‌کند، ولی آن سفر، سفرِ واقعی نیست؛ چراکه هنوز نمی‌داند باید چه کند. تنها آمده تا از آن جهان رها شود، تغییری ایجاد کند، و اتفاقی برایش بیفتد. سفرِ واقعی از آن هنگام آغاز می‌شود که حرکتی از درون شروع شود؛ وقتی که دگرگونی در رفتار، کردار و گفتار پدیدار گردد و کاری به‌صورت عملیاتی انجام گیرد.

تا زمانی که مسافر کار عملیاتی انجام ندهد، نیروهای تاریکی با او کاری ندارند؛ چون احساس خطر نمی‌کنند. احساس خطرِ واقعی آنگاه رخ می‌دهد که مسافر یا همسفر، دست به کارهای عملیاتی و اجرایی بزند. از آن پس، چالش‌ها آغاز می‌شوند؛ نیروهای تاریکی درصدد برمی‌آیند که برنامه‌ای بریزند، سناریویی بچینند، دردی به جانش بیندازند و زخمی بزنند تا خسته شود و بازگردد.

بسیار دیده‌ایم که مسافران خوبی سفرشان را شروع کرده‌اند، اما در یک باد مخالف، دچار اتفاق، مسئله، گرفتاری و داستانی شدند و بازگشتند. به‌نظر می‌رسد اینان نمی‌توانند از مرز تفکّر به اجرا گذر کنند؛ هنوز اراده و خواستِ لازم در آنان شکل نگرفته است. به‌همین دلیل، این وادی سرنوشت‌ساز است؛ چون ما چهار وادی را در سرزمین تفکّر پشت سر گذاشته‌ایم و اکنون از قلمرو اندیشه به قلمرو اجرا گام نهاده‌ایم تا آموخته‌ها را عملی کنیم. این کار ساده نیست و همت والایی می‌طلبد.

همان‌گونه که آقای مهندس می‌فرمایند: «مسافر کنگره ۶۰ باید کفش آهنین به پا کند، زانو بزند و تسلیم نشود.» پله‌هایی برای نیل به بهترین اجرا، برای ساختن ساختار، و برای سفرِ نخست تعریف شده است.

پلهٔ نخست: بازگشت از ضدّ.
مسافر در کنگره ۶۰ باید دریابد که مواد پیشین، ضدّ او بوده‌اند. داروی کنگره، داروی درمان است و تنها چیزی که می‌تواند حال او را بهبود بخشد. پس هر ماده‌ای جز «قوطی»، ضدّ ارزش به‌شمار می‌آید و باید از آن دوری کرد.

پلهٔ دوم: خودداری.
از کارهایی که در درستی یا نادرستی آن تردید دارم، باید خودداری کنم. برای نمونه، اگر نمی‌دانم به دوستی زنگ بزنم که ممکن است پیشنهاد مصرف دهد، یا در مهمانیِ خانواده ممکن است در برابر من مصرف کنند، باید خودداری کنم. خودداری، نگهبانِ مسافرِ سفرِ نخست است و در بسیاری موقعیت‌ها از او محافظت می‌کند.

پلهٔ سوم: صبر.
صبر، چیزی است که در دوران اعتیاد، شیطان از ما گرفت و بی‌صبری و عجله را جایگزین آن کرد. سال‌ها از زندگی ما تلف شده است. به مسافری که ده یا بیست سال مصرف داشته، می‌گویند ده ماه صبر کن؛ اگر او بگوید «عمرم را بگذارم؟» پاسخ این است که تو بیست سال مصرف کردی، پس ده ماه صبر نمی‌توانی؟

پلهٔ چهارم: قناعت.
مصرف‌کننده قانع نیست؛ هرچه بکشد، باز به دنبال مواد تازه است. سفرِ اولی در اینجا می‌آموزد که به داروی خود قانع باشد؛ نه آن حالت‌های نشئگی، بلکه حالتی که بتواند ادامه دهد و درمان شود. به راهنما، و به امکاناتی که نظام برایش فراهم کرده، باید قانع باشد؛ اینها گنج‌هایی است که خداوند در اختیار او نهاده و به بسیاری دیگر نداده است.

سه پلهٔ دیگر نیز افزوده شده: تجسّس، غیبت، و قضاوت. اینها سمّ و آفت مسافرِ سفرِ نخست‌اند؛ چرا که انرژیِ بسیار گران‌بهایی را که باید صرفِ بازسازی درون و بیرون شود، می‌گیرند، می‌سوزانند و نابود می‌کنند. غافل از این سه پله، ذهن درگیر حاشیه می‌شود و جیره‌ها بی‌نتیجه می‌مانند.

پلهٔ بعدی: توکّل.
مسافرِ سفرِ نخست باید کنگره، آقای مهندس، و راهنما را وکیلِ خود بداند و پرونده را به آنان بسپارد؛ نه اینکه بالاتر از وکیل، قانون را تفسیر کند و نه اینکه به راهنما تفهیم نماید که چقدر مصرف کند. راهنما می‌گوید و مسافر اجرا می‌کند.

پلهٔ بعدی: رضا.
مسافر باید به داشته‌های خود راضی باشد. اگر دردی یا مشکلی دارد، حاصل دسترنج خود اوست؛ پس راضی باشد، چرا که بسیاری بیرون دارند زندگی‌شان را از دست می‌دهند. اگر ناسپاسی کند، نعمت از او گرفته می‌شود و به دیگری داده می‌شود.

پلهٔ پایانی: تسلیم.
آدمی که در دوران تاریکی، سرشار از منیّت، ادعا، غرور، کبر و خودب

ینی شده، باید بنشیند و تسلیم شود. این نقطه‌ای شگرف و دگرگون‌ساز است؛ اگر مسافری در کنگره ۶۰ بتواند تسلیم شود، به هر جایگاهی که بخواهد، خواهد رسید.

بسیار گفتم، پوزش می‌خواهم.

 

 

اکنون دربارهٔ مهدی عزیز؛ او قدیمی‌ترین رهجوی کنگره است. پیش از او نیز بودند، اما سفر او بسیار دشوار بود؛ چراکه همسرش در کنارش نبود و باید به‌تنهایی فرزند پسرِ کوچکی را بزرگ می‌کرد. فشار بسیاری بر او بود. با این حال، بسیار منظم، پیگیر و مسئولیت‌پذیر بود و هست. چندین سال محصول شعبه بود؛ ساختارهای بسیار خوبی با همراهی اوجی و مهدی شکل گرفت و رتبهٔ شعبه ارتقا یافت. مدتی دبیر لژیون بود و همواره حواسش به آزمون‌ها، آمار و جزئیات جمع بود. این نشان می‌دهد که واقعاً به کنگره عشق می‌ورزد. شش، هفت سال در کنگره بود، سپس راهی شد و این نشانهٔ خستگی‌ناپذیری اوست.

کسانی که فرزند پسر دارند، می‌دانند بزرگ کردن او به‌تنهایی چه دشواری‌هایی دارد. من که همسرم در خانه شبانه‌روز مرا حمایت می‌کند، باز کم می‌آورم. مهدی به‌تنهایی کارهای روزمره، کنگره، خدمت، مسجد و خانواده را پیش می‌برد و به این جایگاه رسیده است. به او تبریک می‌گویم و امیدوارم روزهای خوب لژیونش در آینده پدیدار شود.

ویژگی دیگر مهدی، پایبندی به کارهای پذیرفته‌شده است؛ کاری را نمی‌پذیرد، یا اگر بپذیرد، تا سرانجام انجامش می‌دهد. اگر ما نیز بخواهیم موفق شویم، باید از این ویژگی‌ها بهره گیریم.

امروز، تولدِ زایشیِ مهدی، الگویی است برای سفرِ اولی‌ها تا ببینند کسی با چنین پیشینه‌ای، توانسته به اینجا برسد، پس آنان نیز می‌توانند. این نماد امید و ایمان است.

ان‌شاءالله که تمام سفرِ اولی‌ها رها شوند و همهٔ آنان که در انتظار رهایی هستند، در کنگره گام نهند.

بسیار سپاسگزارم

 

 

سلام، دوستان. من مهدی هستم، یک مسافر.
 

آنچه باور است، محبت است؛ و آنچه نیز ظروف تهی‌است، تنها پیوند محبت ما را با هم نگاه می‌دارند. من واقعاً به این قضیه اعتقاد دارم. به نظر من، تنها چیزی که نشانه‌ی انسان‌بودن است، محبت است؛ انسانی که از محبت برخوردار نیست، اصلاً انسان نیست.

 آقا حامد که خیلی هم زحمت کشیدند و قدم بر چشم بنده گذاشتند، امروز تشریف آوردند و در صحبت‌هایشان دقیقاً حق مطلب را گفتند.

من زمانی که سال ۱۳۹۴ وارد کنگره شدم ـ قشنگ یادم است، آخرین روز ماه رمضان بود ـ با کوله‌باری از سختی و بدبختی آمدم. واقعاً همه‌ی چیزهایی را که در زندگی داشتم، از دست داده بودم. فقط خودم بودم و لباس تنم؛ هیچ چیز دیگری نداشتم.

همیشه این را به رهجوهای خودم در لژیون می‌گویم. می‌آیند بهانه می‌آورند. گاهی رهجو می‌گوید: «آقا من این‌قدر بدبختی دارم، این‌قدر گرفتاری دارم.» می‌گویم: «بشینیم صحبت کنیم، ببینم تو که آمدی کنگره، چقدر بدبختی داری؟» بعد من اول تعریف می‌کنم. خب، من خیلی به تو کمک می‌کنم، ولی اگر واقعاً من از تو بیشتر سختی کشیده‌ام، دیگر حرفی نزن و بدون وقفه سفرت را ادامه بده.

من سال ۱۳۹۴ وارد کنگره شدم. سال‌های قبل از آن، همه چیز داشتم؛ بهترین‌هایش را داشتم: بهترین خانه، بهترین ماشین، بهترین زندگی. اما سال ۱۳۹۴ هیچی نداشتم. وارد کنگره شدم و خیلی سختی کشیدم.

هیچ وقت یادم نمی‌رود. یک سری خاطرات هست که خوب است آدم فراموششان کند، ولی یک سری هم با وجود اینکه دردناک‌اند، بهتر است آدم آنها را فراموش نکند. قشنگ یادم است، داشتم سفر می‌کردم، سال ۱۳۹۴، یک روز در خیابان پنجم نیروهوایی ایستادم، دمِ شیرینی‌فروشی. رفتم پرسیدم کیک چند است؟ گفت: «۲۰ هزار تومان، ۱۸ هزار تومان.» قشنگ یادم است، ۲۰ هزار تومان پول تو جیبم داشتم. تولد پسرم بود، اما ماشینم بنزین نداشت. یعنی فردا اگر می‌خواستم بروم سر کار، باید همان پول را می‌دادم برای بنزین ماشین. حالا من مانده بودم و تولد پسرم یا بنزین ماشین؟

یک نگاه به بالا کردم، به خدا نگاه کردم. نشسته بودم و حساب کتاب می‌کردم. بعد دستم را زدم به بغلم، ایستادم و بغضم گرفت. دیدم که داداشم، آش‌پز کوچکم، زنگ زد. ببینید چه ذوقی کردم بابت یک کیک که هم می‌توانستم تولد پسرمو بگیرم و هم بنزینم را تأمین کنم!

واقعاً خیلی سختی کشیدم. آقا رضا شاهد است که من ۱۱ سال است در کنگره هستم و ۱۱ جلسه غیبت نکرده‌ام. حساب می‌کنم، مثلاً می‌گویم آقا من این‌قدر خلبان بودم، این‌قدر پرواز داشتم، این‌قدر ساعت پرواز. حساب کردم، دیدم میانگین این ۱۰، ۱۱ روزِ غیبت را کم کردم، عیدها را کم کردم، موقع‌هایی که بودم... بچه‌هایی که می‌دانند من هنوز هم راهنما هستم، ساعت ۳ شد، اما عادتم را از دست ندادم؛ ۳۳ هنوز. حساب کردم، ۱۱ سالی که در کنگره بودم، چیزی حدود ۱۷۰۰ و چند روز حضور داشته‌ام؛ بالای ۶ ساعت در جلسات کنگره حضور داشتم.

چیزی که من در کنگره یاد گرفتم، به نظر من راز موفقیت، راز ماندگاری و راز حالِ خوش است. اگر می‌خواهید در کنگره موفق باشید، فقط «خدمت، خدمت، خدمت». مسئول بایستید جلوی در، بگویید این برود دستشویی، آن یکی... بچه‌ها گفتند ساعت‌زنی را من جلوتر طرحش را درست کردم و نشستم، بعد مرزبانی. در همه‌ی قسمت‌ها خدمت کردم، به غیر از نشریات. دبیر لژیون بودم.

 

خیلی سختی کشیدم، ولی دو چیز را سرلوحه‌ی کارم قرار دادم. وقتی جلسه را می‌گیرم، چند کار را انجام می‌دهم و هیچ‌وقت از آنها خارج نشدم؛ آنها خط قرمز من بودند. گفتم من از این موارد به هیچ عنوان خارج نمی‌شوم. یکی از آنها را آقا آمد گفت: هیچ چیزی، هیچ چیزی در کنگره من را به اندازه‌ی این خوشحال نمی‌کند، چه در زندگی، که کسی بگوید «خدا پدرت را بیامرزد». چون تمام چیزهایی را ک

ه از دست داده بودم، به دست آوردم؛ حمل و نقل، مالی، جانی، همه‌جوره، همه را دوباره به دست آوردم. خدا را شکر، راضی هم هستم. زندگی مرفه و خوبی دارم، خدا را شکر، خدا را شکر، خدا را شکر.

ولی چون من در دوران مصرف، پدرم را از دست دادم، این چیزی بود که قابل جبران نبود. سعی کردم همیشه جوری رفتار کنم که لااقل دیگران بگویند «خدا پدرت را بیامرزد»، شاید آن (از دست دادن) جبران شود. یکی این بود که هیچ‌وقت سعی کردم از این خط قرمز خارج نشوم؛ همیشه طوری رفتار کنم که «خدا پدرت را بیامرزد» را داشته باشم. جوری برخورد کنم، جوری رفتار کنم، جوری کردارم... می‌خندم، همه را اذیت می‌کنم، دیده‌اید من با همه شوخی می‌کنم؛ لژیون خودم باشد یا بیرون، آن یکی باشد. شوخی‌های خارج از کنگره‌ای هم می‌کنم، برام مهم نیست. می‌گویم طرف به این هوا ماندگار باشد. هدف، رهایی یک فرد، هدف تعادل است، از این حرف‌ها... حالا یک مقدار از چهارچوب خارج شدم، اشکالی ندارد.

یکی این بود، و دیگری واقعاً تصمیمی که با خودم گرفتم و تا الان هم انجامش داده‌ام. اکثریت بچه‌ها پدر و مادر دارند. گفتم سعی می‌کنم پسری را بار بیاورم که از همه‌ی آنهایی که پدر و مادر دارند، بهتر باشد. من تا الان دستم به آنچه می‌خواستم رسیده است. احمد در هر لحاظ، درسی، از لحاظ کیفیت زندگی و موفقیت، الان در بهترین باشگاه، در رده‌ی جوانان، هفته‌ی پیش قراردادش را بستم، فوتبال. واقعاً همه‌ی زندگی‌ام را برای پسرم گذاشته‌ام. تمام زندگی‌ام وقف پسرم است، همه‌ی درآمدم را برای پسرم خرج می‌کنم، چون هدفی دارم: می‌خواهم با دو دست (دستِ یک پدر) و دو دست (دستِ یک مادر)، چهار دست کنم. تا الان هم پسرم از خیلی از آن بچه‌هایی که پدر و مادر داشتند، بهتر بوده است.

من در سفر اول، باید ۷ صبح پسرم را می‌گذاشتم مدرسه، می‌رفتم سر کار. جوری می‌رفتم سر کار که برمی‌گشتم، ساعت ۱۲ از مدرسه برمی‌داشتمش، ناهار درست کرده باشم و بیایم کنگره. بچه‌ی کلاس اولی را با او کار می‌کردم. خدا گواه است که یک جلسه هم غیبت نکردم و تمام جلساتم را در کنگره بودم. برای همین می‌گویم با برنامه‌ریزی، همه‌چیز شدنی است. سختی برای این است که انسان راهِ حلِ این مشکلات را یاد بگیرد.

پس رازتان همیشه این باشد که موفقیت در این است که خدمت و حضور داشته باشید.

خیلی خوشحالم که بچه‌های قدیمی با حضورشان منت بر سر بنده گذاشتند. تشکر می‌کنم از آقا حامد عزیز، و تشکر ویژه، ویژه، ویژه می‌کنم از آقا رضا، راهنمای گرامی‌ام. هر چه در این کنگره یاد گرفتم، جان آقا رضا، از خدمت‌گزاری او بود؛ او به من خدمت‌گزاری را یاد داد.

آخرین مطلبم را بگویم و از همه‌ی شما عزیزان تشکر کنم. من همیشه در کنار آقا رضا سعی کردم جوری باشم که... خدا گواه است، خدا گواه است که آقا رضا هر جا به من زنگ بزند، هر جا باشم، آقا رضا که مرا نمی‌بیند، من تا حالا نشسته با رضا صحبت می‌کنم و احترام جایگاه را نگه می‌دارم.

ببخشید که خیلی نصیحت‌تان کردم؛ من در آن جایگاه نیستم، ولی رازهایی بود که من توانستم در کنگره به دست بیاورم.

خیلی لطف کردید، برای من تولد پرشکوهی را ترتیب دادید. دست همه‌تان را می‌بوسم، ممنون و متشکرم.

 

عکس: مسافر کوشیار لژیون نهم

تایپ و ویرایش: مسافر مصطفی لژیون نهم

بارگذاری: مسافر علی لژیون ششم

 

وبلاگ نمایندگی پرستار

 

 

 

 

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .