English Version
This Site Is Available In English

«از شیشه تا رهایی؛ روایتی از سفر اول تا نور»

«از شیشه تا رهایی؛ روایتی از سفر اول تا نور»

گزارش جلسه نهم از دوره چهل و سوم

نهمین جلسه از دوره چهل و سوم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰؛ نمایندگی صائب تبریزی
با استادی مسافر مسعود، نگهبانی مسافر امیر و دبیری مسافر حسین، با دستور جلسه «تخریب‌های شیشه و مخدرهای جدید و درمان آن با متد DST»
یکشنبه ۲۱ تیر ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ برگزار شد.

سخنان استاد:
خیلی لطف کردید که امروز من را دعوت کردید. از اینکه به عنوان استاد جلسه در خدمت شما هستم، بسیار قدردانم و تشکر می‌کنم.

کنگره برای من مثل خانه است. هر جا بروم، در هر لحظه از زندگی‌ام، در هر ساعت و هر روز، محال است بدون یاد کنگره باشم. بدون یادِ اعمال و رفتاری که اینجا یاد گرفتم، نمی‌دانم در چه مسیری قرار دارم، چطور حرف بزنم یا کجا باشم. حتی هنگام خواب در سی‌دی آقای مهندس صحبت می‌کنند تا من بخوابم. به همه می‌گویم این قرص خواب من است؛ مثل لالایی مادر برایم می‌ماند. باید حتماً آقای مهندس صحبت کنند.

الان حدود چهارده سال از رهاییم می‌گذرد و من همچنان هر روز به آموزش‌های آقای مهندس که از طریق اپلیکیشن گوش می‌دهم، پایبندم.

یکی از بحث‌هایی که امروز مطرح است و آقای صادقی مرا به عنوان استاد دعوت کردند، بحث مواد مخدر و شیشه است. من یکی از بزرگترین تخریب‌هایم این بود که نمی‌توانستم از شیشه دست بکشم، چون انواع مواد مخدر را چشیده بودم. چیزی در دنیا نبود که امتحان نکرده باشم؛ تریاک، متادون، و هر روش درمانی که رفتم، خودش بلای جانم شد. برای درمان متادون رفتم، متادون اضافه شد. برای درمان قرص‌های روانگردان رفتم، آن قرص‌ها هم اضافه شدند. چرا؟ چون روشی پیدا نمی‌شد. هر بار دنبال روش جدیدتر می‌رفتم، همان روش هم به مصرفم افزوده می‌شد.

تریاک مصرف می‌کردم تا از آن‌ها رها شوم، افتادم به دام متادون و بعد هم تریاک و متادون با هم. رفتم پیش روانپزشک و تیمارستان، قرص‌های جدید هم به این جمع اضافه شد. آخر سر هم شیشه آمد و به همه اینها پیوست.

وقتی پیش استادم جناب آقای بابایی رفتم و درمان را شروع کردیم، کارم یک کمی سخت بود. همه مواد و قرص‌ها روی دوشم بود و با تریاک درمان می‌شدم (آن زمان متد دی‌اس‌تی یا شربت اوتی نبود، تریاک بود). پس از پانزده روز گفتند تعدادی از قرص‌ها را هم بخور چون خریب خیلی زیاد بود و تازه رفته بودم کنگره. تریاک و این روش جواب می‌داد، ولی زمان‌بر بود.

تصویر جلسه نهم

یکی از اصلی‌ترین مشکلات، شیشه بود. به قول آقای مهندس در سی‌دی جدیدشان که راجع به جذبه صحبت می‌کنند، شیشه جذبه‌ی چندانی نداشت؛ ما جذب آن شدیم چون می‌گفتند اعتیادآور نیست، نشاط می‌آورد. می‌گفتند حالت را خوب می‌کند و مغز را راه می‌اندازد. اما بعد از نیم ساعت، یک ساعت، هزاران فکر و ایده به سرت می‌ریزد، شب‌های بی‌خوابی تا یک هفته. مگر می‌شود یک هفته مغز نخوابد؟ از حالت عادی خارج می‌شود و صدمه می‌زند؛ هیچ روشی نمی‌تواند جبران کند.

خدا را شکر که توانستیم این راه را بشناسیم، خودمان را بشناسیم و بفهمیم این مواد چه بلایی سر من و خانواده‌ام می‌آورند. به هر حال، اذن خدا هم صادر شد. به قول مهندس اگر اذن او نرسد، هیچ برگی از درخت نمی‌افتد؛ واقعاً همین‌طور است. یکی خواست ماست، یکی تقدیر است که خودمان انجام می‌دهیم، و یکی هم خواست الهی و اذن اوست. وقتی اذن خدا صادر می‌شود، انگار پروانه‌ای می‌خواهد از پیله بیرون بیاید. چنین اتفاقی در درون من رخ داد. خواسته‌ی دلم بود، ولی فقط مشکل این بود که از نفسِ اماره نمی‌توانستم دست بکشم؛ خواسته بودم، ولی نفس و لذت‌طلبی نمی‌گذاشت. اما خواست خدا، دعای مادرم، راه خودم و استادم، همه دست به دست هم دادند. انگار همان روز اتفاقی افتاد که گفتم: «بس است، دیگر این قضیه تمام شد.»

اگر آگاهی کنگره را نداشتم، اگر به سی‌دی‌های کنگره گوش نمی‌دادم، اگر به حرف استادم و مهندس گوش نمی‌دادم، هرگز از آن پیله بیرون نمی‌آمدم. هنوز هم اگر این آموزش‌ها نبود، نمی‌توانستم خودم را بشناسم و نمی‌دانستم که زندگی فقط لذت این مواد نیست؛ هزاران لذت دیگر هم هست. من چسبیده بودم به همان آب پرتقال و آب گیلاس، فکر می‌کردم فقط اینها به من لذت می‌دهند. در حالی که این‌طور نبود و خیلی لذت‌های سالم و دیگری هم بودند. بیش از سیزده سال است که دوستان عزیزی مثل آقای صادقی، آقای شفیعی، آقای امانی، آقای احسان رنجبر (که الان ویلیام وایت و نامه‌های مهندس را پیش می‌برند) – همه برادران لژیونی من – راه را باز کرده‌اند.

چه خوب شد که توانستیم درمان شویم. به لطف کنگره هر چه داریم از اینجاست، اما اگر خودمان را نشناسیم و ندانیم برای چه آمده‌ایم، چه می‌خواهیم بکنیم، دلیل آمدنمان چیست، راه گم می‌شود. برای من این بود که گفتند برو کنگره ببین چطور است. رفتم، فکر کردم مثل کمپ است. دیدم چه کمپی! چای می‌دهند، سیگار می‌دهند، بعد می‌گویند تریاکت را بنداز. گفتم نه، گفتند بیندازش. چای نبات هم آوردند. گفتم چه آدمهای باحالی! جایی که هیچ بندی هم ندارد، افسار را داده دست خودمان. گفتند این راه است، چاره‌ای نیست جز اینکه خودت از این مسیر بیرون بیایی؛ هیچ‌کس نمی‌تواند به تو کمک کند.

یکی از بچه‌های قدیم به من زنگ زد و گفت توی جیب بچه‌ام حشیش پیدا کردم. گفتم خب، چه کار می‌خواهی بکنی؟ گفت نمی‌دانم. گفتم یکی می‌خواست الان از جیب خودت پیدا کند چه می‌شد؛ چه کار می‌توانستی بکنی؟ گفت هیچی. گفتم می‌خواست پدرت جلویت را بگیرد، چه کار می‌توانست برایت بکند؟ گفت هیچ کاری. گفتم پس تو هم هیچ کاری نمی‌توانی بکنی. او آمده توی زندگی‌اش راهش را خودش پیدا کند، هم تاریکی را برود و هم نور را. حالا به خودت به عنوان پدر بستگی دارد که هر راهی بلدی بروی، او هم هر راهی خودش بلد است برود.

من که آمده بودم کنگره درمان شوم، هر کاری می‌کردم، فقط اشک‌های مادرم جلوی چشمم می‌آمد، اشک‌های خانواده‌ام، اذیت‌هایی که کرده بودم. با آن تخریبی که داشتم، در خانه کسی نبود که عاصی نباشد؛ همه دعا می‌کردند که نباشم و بمیرم تا راحت شوند. نه تنها به خودم، به خانواده، همسایه و اطرافیان هم تخریب رسانده بودم. یک شهر کوچک را عاصی کرده بودم؛ هر روز دعوا و هزاران اتفاق ناخوشایند که با چنین تخریبی طبیعی است، اما می‌شد روزی هم دید که بدون این تخریب‌ها، بدون این مواد، بدون آن چیزهایی که فکر می‌کنیم جاذبه دارند، زندگی کرد و حال خوش داشت.

روز اول برایم سخت بود. مگر می‌شد از جیب من صدای قرص نیاید؟ مگر می‌شد بدون قرص بخوابم؟ مگر می‌شد یک روز صبح بلند شوم و درد پا نداشته باشم، دنبال دستشویی نگردم، دنبال چیزی برای خوردن و حال کردن نباشم؟ اصلاً باورم نمی‌شد چنین روزی بیاید. به خاطر همین مهندس می‌گوید با حرکت، راه نمایان می‌شود. حرکت کن، روز به روز، آن نور کوچک بزرگتر می‌شود. آن فکرها را در ذهنت بکار که من هم یک روز می‌شوم، من هم یک روز میکروفن می‌گردانم، من هم یک روز شال را می‌اندازم گردنم. این فکر را بکن، بکارش در ذهنت. وقتی می‌خواهی گلی بکاری، آن گل هر روز فکر می‌کند که من می‌خواهم گل بدهم؟ نه؛ دارد آفتاب می‌گیرد، آب می‌خورد، غذا می‌خورد. درخت میوه هم همین‌طور است. کار ما هم همین است؛ به حرف استاد و راهنما و سی‌دی‌ها گوش دهیم.

خدا شاهد است، جایی نرفته‌ام که مثل اینجا باشد. جایی که بیایی و درمان شوی، پیدا نمی‌شود و نخواهد شد. با این روش درمان، نه تنها مشکل مواد حل می‌شود، بلکه مشکلات زندگی هم رفع می‌شود، کار و کاسبی بهتر می‌شود، رفتار با خانواده، اعتبار در بازار و جامعه، همه درست می‌شود. ناخودآگاه درست می‌شود؛ دست خودمان نیست، خودش درست می‌شود. با این آموزش‌ها، ناخودآگاه رفتار، عمل و حالمان خوب می‌شود.

هر وقت می‌خواستم استاد بنشینم، یاد خودم می‌افتم که از پله‌های کنگره پایین می‌رفتم، می‌نشستم سر جلسه خسته و کوفته به‌خاطر مسیر راه‌آهن و سفر تهران. از ساعت چهار صبح در راه بودم، می‌رفتم شربت بگیرم و برمی‌گشتم که برسم به جلسه؛ آنقدر خسته بودم که سر جلسه خوابم می‌برد. با همان حال می‌رفتم و می‌آمدم. اما خداروشکر الان شعبه به تبریز هم آمده و راه آسان‌تر و بازتر شده. بی‌انصافی است اگر قدرش را ندانیم. ما همه جا رفتیم و درمان نشدیم. فقط خواهشی که دارم این است که خودت را بشناسی؛ بهترین سفر عمرت را در سفر اول تجربه خواهی کرد.

من تا امروز اگر بپرسند لذت‌بخش‌ترین مسیر زندگیت کجا بود، می‌گویم سفر اولم وقتی که داشتم سفر می‌کردم. درست است مشکلات مالی و خیلی چیزها داشتم، ولی وقتی به آموزش‌ها گوش می‌دادم و سی‌دی را می‌گذاشتم، خیالم راحت می‌شد که این یک سفری ده‌ماهه است و انجامش می‌دهم. فقط آموزش‌ها را یاد می‌گرفتم و هر روز می‌نوشتم. خداروشکر اتفاقی افتاد که فکرش را هم نمی‌کردم. هرگز فکر نمی‌کردم از شیشه درمان شوم؛ حتی فکر می‌کردم اگر از بقیه مواد رها شوم، از شیشه نمی‌توانم. دیروز آقای صادقی زنگ زد و گفت موضوع شیشه است. گفتم خودت می‌دانی چرا به من زنگ زدی؟ چون از بقیه مواد رها شده بودم، ولی از شیشه نه. مدل کشیدنش ساده بود، تخریبش طور دیگری بود و دست کشیدن از آن سخت‌تر.

خداروشکر با لطف خدا در مسیر کنگره قرار گرفتیم و آموزش‌ها باعث شد اتفاق‌های خوبی بیفتد که حتی به خیالمان نمی‌رسید و از بند شیطان رها شدیم. از آن روزهایی که صبح تا شب دنبال مواد می‌گشتیم، رها شدیم. چیز خیلی بزرگی را کنار گذاشتیم. وقتی از مصرف دست می‌کشیم، تازه می‌فهمیم زندگی چقدر قشنگ است، چه لذت‌های دیگری دارد و چه حال‌های خوب دیگری. در زندگی مشکلاتی هم پیش می‌آید، در اصل ما آمده‌ایم برای حل کردنشان؛ اصلاً به این دنیا آمده‌ایم برای حل کردن مشکلات.

بعد از رهایی و در سفر دوم است که می‌فهمیم برای چه آمده‌ایم. بعد دنبال این می‌گردیم و هر روز سی‌دی گوش می‌دهیم و آقای مهندس راهنمایمان می‌کنند. انشاءالله همه در مسیر مستقیم و حال خوب قرار بگیریم. مواد مخدر کوچک‌ترین لذتی است در برابر لذت‌های دیگر. این‌طور که الان دهان من خشک شده، هیچ مواد مخدری نمی‌توانست این‌طور منو نعشه کند؛ چون الان من نعشه‌ام و هیچ مواد مخدری چنین نمی‌کرد.

شما نمی‌دانید چه لذتی است وقتی صبح بیدار می‌شوید، با یک آموزش کوچک ورزش می‌کنید و آدرنالین در بدنتان ترشح می‌شود. تریاک پشیزی نبود و شیشه ارزشی نداشت در برابر این. باور نمی‌کنید؟ خوب، این راه را هم امتحان کنید. این آخرین راه است؛ به جز اینجا، همه راه‌ها بیراهه است. توی دنیا فقط یک راه هست و آن همین است.

به امید اینکه خودمان را خوب بشناسیم تا به آن آگاهی برسیم و از نفس اماره، از شیطان و تاریکی‌ها بیرون بیاییم و به سمت نور و روشنایی برویم. به امید خدا و به امید حق که دستمان را رها نکند و در این مسیر قرار بگیریم.

خیلی ممنونم که به صحبت‌های من گوش دادید.

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .