به خاطر میآورم زمان نه چندان دور را که تازه قدم به کنگره نهادم در حالی که در جهنم ناامیدیها فرورفته بودم چه شبها که کنار بستر فرزندم تا صبح بیدار بودم و از خدا میخواستم امشب تمام شود و صبح خواسته رسیدن شب را داشتم، بلکه فرجی شود و سرفهها تمام شوند. شش ماه از سال اضطراب آمدن زمستان و شش ماه خواسته تمام شدن زمستان را داشتم به یاد میآورم رفت و آمدهای دائم در مطب پزشکهای مختلف، مشاوره، داروهای بیفایده و بیتأثير که جز عوارض چیزی به همراه نداشتند اینها همه در حالی بود که مسافرم به آسانی سفر اول را به پایان رسانده بود و من حتی شادی رهایی او را درک نمیکردم و در ناامیدی خودم اسیر بودم؛ اما ناگهان یک پیشنهاد خدمت برای مسافرم و هم مسیر آن با مطب یک پزشک زندگی ما را در وادی دیگری قرار داد. ذرهذره بیماری کنار رفت و سلامتی جایگزین شد. اکنون با گذشت یک سال از رهایی بیماری فرزندم، من خداوند را به دلیل وجود کنگره شکرگزارم و خوب آموختهام که هر بیماری یک نیاز است و همه نیازهای ما در طبیعت است.
نویسنده: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر محبوبه (لژیون بیستویکم)
خداوند را هزاران بار شکر میکنم که کنگره و آقای مهندس را بر سر راه من اعظم قرار داد تا بتوانم از نعمت آنها استفاده کنم اگر بخواهم از گذشته خود بنویسم که در تاریکی مطلق قرار داشتم و از خداوند و هستی همیشه شکایت میکردم از خود ناامید و خسته بودم و همیشه فکر میکردم که دیگر دنیا به آخر رسیده است دیگر راهی ندارم تا از تاریکی خارج شوم تا اینکه یک روز به مسافرم تلفن شد که برای درمان به کنگره۶۰ برود. من و مسافرم که در تاریکی بودیم با خود گفتیم که آیا چنین درمانی با این متد امکانپذیر است. زمانی که وارد شدیم و از آموزشهای آقای مهندس و راهنمایان عزیز بهره بردیم از آن جهان تاریک و ظلمت خارج شدیم. من حال بدی داشتم و فکر میکردم که تنها مسافرم به درمان نیاز دارد؛ اما هرچه با آموزشها جلو رفتم متوجه شدم خود اوضاع خوبی ندارم اکنون حال خوب خود را با هیچ چیزی عوض نمیکنم و خداوند متعال را بسیار شاکرم و از آقای مهندس و خانواده محترم ایشان و راهنمای خوبم، خانم محبوبه سپاسگزارم.
نویسنده: همسفر اعظم رهجوی راهنما همسفر محبوبه (لژیون بیستویکم)
این دلنوشته را نوشتم؛ زیرا یادآور گذشته من است. لحظات سخت و دشواریهای زندگی خود را به یاد میآورم و به خود تلنگر میزنم که کجا بودم، چه کردم، الان کجا هستم و چه میکنم؟ سال 84 روزی که با مسافرم آشنا شدم از زبان خودش فهمیدم که سیگار میکشد همیشه در تصورم بود که با انسان سیگاری و معتاد نمیتوانم یک لحظه زندگی کنم زمانیکه جواب بله را دادم از خودم متعجب بودم که چطور پذیرفتم و مخالفتی نکردم بعد از مدتی فهمیدم که اعتیاد نیز دارد آن لحظه بغض گلویم را گرفت و آواری بر سرم خراب شد از یک طرف خود را سرزنش میکردم که چرا با او ازدواج کردم و از طرف دیگر به خود میگفتم؛ زیرا دوستش دارم و عاشقش هستم. زندگی روال سختی را برایم پیش گرفته بود همیشه تلاش میکردم به هر نحو شده ترک کند چندین مرتبه به کمپ رفت، اما هر بار که برمیگشت دوباره مصرف میکرد آخرین باری که به کمپ رفت و دوباره مصرف کرد به کمپ رفتم و پرسیدم شما با این همه پول که دریافت میکنید، چرا دوباره مصرف میکنند؟ به من جواب دادند که با خانواده در میان بگذار و طلاق بگیر از خدا میخواستم که راهی پیش روی ما بگذارد که به درمان قطعی برسیم. تا اینکه با کنگره۶۰ آشنا شدیم کنگره در پنج دقیقهای خانه ما بود؛ اما تا به حال آنجا را ندیده بودیم هر دو به کنگره آمدیم و مسافرم دو سال میآمد و هنوز رها نشده بود اگر حال مسافرم خوب بود، من نیز خوب بودم و اگر حال او بد بود، من هم حال بدی داشتم تا اینکه یک روز از راهنمایم شنیدم که گفتند: این روزی تو است که مصرفکننده داشته باشی. مسافر من بعد از دو سال رها شد؛ اما دیگر در جلسات شرکت نکرد و دوباره شروع به مصرف کرد من هم بعد از شش ماه چون مسافر نداشتم باید از کنگره میرفتم بعد از ۹ سال مسافرم دوباره به کنگره آمد و من با دیدن سفر خوب او به کنگره برگشتم و با خود عهد کردم که این بار به خاطر خودم به کنگره بیایم خداوند را به خاطر وجود کنگره، آقای مهندس، راهنمای خوبم و بابت دوستانم بسیار شاکرم.
نویسنده: همسفر محبوبه رهجوی راهنما همسفر محبوبه (لژیون بیستویکم)
دلم میخواهد، از آن روزهایی بنویسم که ناامید، پریشان و خسته از زندگی و روزگار بودم. طبق فرمایش استاد سردار؛ اگر تجربه نوشته شود، در هر زمان به کار شخص میآید و بر دلها مینشیند. زمانیکه برای تحقیق به کنگره آمدم به موج عظیمی از انسانها که یک جا در گروههای کوچک، جمع شده بودند رسیدم با خود گفتم خدایا، من کجا آمدهام. اینها همه حالشان از من بدتر است تا به خود آمدم شخصی با شال زرد روبهروی من ایستاد و گفت: چه کمکی میتوانم به شما بکنم و من را نزد مسئول شعبه که ایجنت نام داشت برد. مشکلم را برای او تعریف کردم چنان مهربان، دلسوزانه و با آگاهی با من صحبت کرد که آتشی در درونم روشن کرد خدایا چه میگوید، همیشه منتظر این حرفها بودم گفتم: قبول دارم که راه را اشتباه رفتهام؛ اما حالا چه کنم تا جبران شود؟ گفتند: در کارگاههای جهانبینی کنگره۶۰ شرکت کن اول نشستن روی صندلیها برایم سخت بود؛ اما حالا یک سال است که شرکت میکنم اینجا مرکز انوار طلایی است و من صراطمستقیم را پیدا کردهام در گذشته با نگاه کردن، حرف زدن و گوش کردن نادرست، چقدر به خودم و دیگران ظلم کردم حالا آگاه شدهام که چگونه حرف بزنم، گوش کنم، نگاه کنم تا دیگران اذیت نشوند. خدا را هزاران بار شکر و سپاسگزارم از بنیانگذار کنگره و خانواده محترم ایشان و تمامی اعضای فعال کنگره که یک تشکیلات بزرگ تغییر و تبدیل را به وجود آوردهاند. امروز که به گذشته مینگرم، شادی و شعف در وجودم موج میزند این داستان، معجزه یا هرچه اسمش را میگذارید ذرهای از احساسم بود که نسبت به کنگره نوشتم.
نویسنده: همسفر افسانه رهجوی راهنما همسفر محبوبه (لژیون بیستویکم)
رابط خبری: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر محبوبه (لژیون بیستویکم)
ویرایش و ارسال: همسفر زهرا رهجوی راهنما همسفر اکرم (لژیونشانزدهم) دبیر دوم سایت
عکس: همسفر زهره رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون یازدهم)
نمایندگی همسفران سلمان فارسی اصفهان
- تعداد بازدید از این مطلب :
443