
شادیِ عشقْ هر سحر می دَهَدَت شور و شَرَر
دوش چه ها شنیده ای مست شده از آن خبر
نعره زند دو چشم تو، لب شده پرده دارِ تو
یک دو سخنْ فراز کن، باز بگو از این سفر
باز بگو که چشم من باز شود به یک سخن
باز بخوان حدیث جان تا که دهد به دل ثمر
وادی اولین ز تو، وادی آخرین به تو
راه من است راه تو می گذرم از این خطر
چون گذرم ز منزلی در سفر نهایتم
ریگ بُوَد به چشم من هم زر و هم مرا گُهر
فکر و امید و فعلِ تو، عقل و نشانِ راهِ تو
چون که قدم به ره نهم، ره بِنَمایَدَم گُذر
جورِ حبیب و تیرِ او، چون ز کمانِ حق بُوَد
باد شکسته دست من، گر بِبَرَم بر او سپر
برکه نی اَم سبو نی اَم، چشمه و رودِ جاری اَم
لحظه به لحظه جو به جو، در پیِ او کُنَم نَظَر
یار به یار می رسد بار دگر یقین بُوَد
چشمه به بحر می رسد، نقطه شَوَد خطی دِگَر
بسته به مهر و عشقِ تو عهد ز روز اولین
جام مرا تهی مکن، بر شبِ من تویی سحر
بس! که سخن دراز شد، وقتِ قدم به راه شد
ذره به مِهر می رسد، باز شود رُخِ قمر
شعر : مسافر هادی
ارسال: (گروه سایت نمایندگی لوئی پاستور)
- تعداد بازدید از این مطلب :
59