گاهی در خلوت خودم، در سکوتی که هیچ صدایی آن را نمیشکند، به گذشتهام نگاه میکنم، به روزهایی که نمیدانستم نام حال دلم چیست. فقط میدانستم خستهام؛ خسته از جنگیدن، از نگرانی، از ترسی که هیچوقت رهایم نمیکرد. من هم روزی یک همسفر بودم؛ درست مانند خیلیها ...، با دلی پر از سؤالهای بیجواب و ذهنی که مدام دنبال راهی برای نجات بود، نجات مسافرم، نجات زندگیام و شاید ... نجات خودم. آن روزها فکر میکردم اگر بیشتر مراقب باشم، اگر بیشتر کنترل کنم و بیشتر ببخشم و کوتاه بیایم، همهچیز درست میشود؛ اما نمیدانستم که در این میان، آرامآرام خودم را از دست میدهم.
شبهایی بود که با چشمهای باز تا صبح بیدار میماندم. در ذهنم هزار سناریو میساختم، هزار ترس را مرور میکردم و هزار بار از نو فرو میریختم. خستگی آن روزها فقط خستگی جسم نبود، خستگی روحی بود که زیر بار نگرانیها خم شده بود و راهی برای رهایی پیدا نمیکرد. تا اینکه روزی با کنگره۶۰ آشنا شدم؛ شاید در ابتدا فقط به امید تغییر مسافرم آمده بودم؛ اما حقیقت این بود که بیش از هر کسی، خودم نیاز به نجات داشتم. آرامآرام، در دل آموزشها، چیزی درونم شروع به تغییر کرد. نه یکباره و نه معجزهوار؛ بلکه آهسته، عمیق و واقعی. تغییری که از درون آغاز شد و کمکم نگاه مرا به زندگی، به خودم و به اطرافیانم تغییر داد.
یاد گرفتم که عشق با وابستگی فرق دارد. یاد گرفتم که صبر، به معنای تحمل بیپایان رنج نیست. فهمیدم که گاهی بزرگترین کمک، رها کردن است؛ رها کردن کنترل، رها کردن ترس و رها کردن مسئولیتهایی که متعلق به من نیست. یاد گرفتم مرز داشته باشم. یاد گرفتم خودم را ببینم. یاد گرفتم که من هم حق دارم آرامش داشته باشم و برای آرامش خودم ارزش قائل شوم. این مسیر مرا از انسانی خسته و نگران، به کسی تبدیل کرد که میتواند در دل طوفان هم کمی آرامتر نفس بکشد. نه اینکه دیگر طوفانی وجود نداشته باشد؛ بلکه حالا آموختهام چگونه در میان آشوبها، تعادل خودم را حفظ کنم.
امروز که در جایگاه راهنمای همسفر ایستادهام، گاهی با خودم میگویم: من هنوز همان آدمم؛ با همان احساسات، با همان دل نازک و همان قلب حساس؛ اما حالا جهانبینی من تغییر کرده است. حالا دیگر میدانم که قرار نیست همهچیز را کنترل کنم. قرار نیست بار دنیا را به دوش بکشم و قرار نیست برای آرامش دیگران، از آرامش خودم بگذرم. من هنوز هم میآموزم، هنوز هم در مسیرم و هنوز هم در حال رشد کردنم؛ شاید راهنما بودن، بیش از آنکه مسئولیتی برای دیگران باشد، یادآوری هرروزه همین مسیر، برای خودم است، یادآوری اینکه از کجا شروع کردم، چه راهی را طی کردم و چرا نباید دوباره به همان تاریکیها برگردم.
گاهی هنوز هم دلم میگیرد. گاهی هنوز هم ترسهایم به سراغم میآیند؛ اما فرقش اینجاست که حالا در آنها گم نمیشوم. حالا بلد شدهام خودم را در میان تمام آشوبها پیدا کنم. امروز اگر لبخندی بر لب دارم، اگر آرامشی هرچند کوچک در دلم هست، میدانم که حاصل همان روزهای سخت است، حاصل صبری که یاد گرفتم، رهایی که تمرین کردم و عشقی که اینبار، اول به خودم هدیه دادم. من هنوز در مسیرم، هنوز در حال آموختن و هنوز در حال رشد کردن هستم؛ اما حالا این مسیر را با آگاهی قدم برمیدارم، با امیدی که از دل تاریکیها متولد شد، با عشقی که معنای واقعی آن را آموختم و با آرامشی که برای به دست آوردنش سالها جنگیدم و این، زیباترین تغییری است که میتوانستم در زندگیام تجربه کنم؛ اینکه در میان تمام تلاشهایم برای نجات دیگران، سرانجام خودم را پیدا کردم.
نویسنده: راهنما همسفر عاطفه
ارسال: همسفر آرزو رهجوی راهنما همسفر عاطفه (لژیون سوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی بیرجند
- تعداد بازدید از این مطلب :
97