English Version
This Site Is Available In English

لباس فاخر بپوشید اما فخرفروشی نکنید

لباس فاخر بپوشید اما فخرفروشی نکنید

جلسه‌ هشتم از‌ دوره پنجم کارگاه‌های‌ آموزشی‌ خصوصی کنگره ۶۰‌ نمایندگی ارم، با استادی راهنمای محترم تازه واردین مسافر عباس ، نگهبانی‌‌ مسافر‌ مجید و دبیری‌ مسافر‌ فخرالدین  با دستور جلسه : « آداب معاشرت، ادب بی ادبی، تعادل و بی تعادلی »  در روز سه‌شنبه ۱۹خرداد ماه ۱۴۰۵ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.              

   خلاصه سخنان استاد:                       سلام دوستان، عباس هستم، یک مسافر.

از نگهبان جلسه تشکر می‌کنم از ایجنت محترم، و لژیون تازه‌واردین و مرزبان‌های محترم سپاسگذارم که اجازه دادند در این جایگاه خدمت کنم و آموزش بگیرم.
درباره دستور جلسه‌ی «آداب معاشرت، ادب و بی‌ادبی، تعادل و بی‌تعادلی» باید بگویم که همه‌ی این‌ها تا حد زیادی درباره‌ی من صدق می‌کند. قبل از کنگره، با اینکه آداب معاشرتم بد نبود، اما خیلی زود عصبی می‌شدم، خیلی زود جوش می‌آوردم و هر چیزی را به چالش می‌کشیدم. یعنی با کوچک‌ترین مسئله‌ای به مشکل می‌خوردم، به‌خصوص در کارم؛ چون کارم آزاد است و با آدم‌های زیادی سروکار دارم.
آن زمان طوری بودم که به قول معروف می‌گفتند «بالا چشمت ابروست» می‌خواستم درگیر شوم. نه می‌توانستم خوب کار کنم و نه می‌توانستم درآمد خوبی داشته باشم.
خدا را شکر که با کنگره آشنا شدم و کم‌کم توانستم این آموزش‌ها را بگیرم و بعضی از این مشکلات را پشت سر بگذارم. البته هنوز خیلی راه دارم تا به آن مرحله‌ای برسم که واقعاً یک آدم باادب باشم، آداب معاشرتم خوب باشد و به تعادل برسم.
در سی‌دی «آداب معاشرت» آقای مهندس که گوش می‌کردم، می‌گفتند آداب معاشرت فقط درباره‌ی برخورد با دیگران نیست؛ بلکه شما در غذا خوردن، صحبت کردن، رانندگی و خیلی از چیزهای دیگر هم باید آداب را رعایت کنید.
مثلاً درباره‌ی بوق زدن در رانندگی می‌گفت: بعضی‌ها به محض اینکه به ماشین دیگری می‌رسند، سریع دستشان را روی بوق می‌گذارند و بوق می‌زنند. راننده‌ای که مرا تا استخر می‌رساند می‌گفت یک‌بار شمردم، چهل‌وهفت بار بوق زد! من هم برگشتم گفتم: «تو چهل‌وهفت‌ تا  بوق می‌زنی؟ اگر مردم همه بخواهند مثل تو بوق بزنند، دیگر واویلا می‌شود.
می‌گفت بعد از آن، آن راننده رعایت می کرد.
من خودم هم این مسئله را داشتم، چون فکر کنم حدود یک سال است که بوق ماشینم قطع شده. بوق هم خریدم و داخل ماشین گذاشتم، ولی چون واقعاً این مشکل را داشتم، الان با آن کنار آمده‌ام. اگر لازم باشد، فقط یک چراغ به طرف مقابل می‌دهم؛ اگر فهمید، رد می‌شود، و اگر نفهمید، صبر می‌کنم تا رد شود. بارها شده سه یا چهار دقیقه مانده‌ام. یعنی نقطه تحملم در این مسئله واقعاً بالا رفته، فقط به خاطر قطع بودن بوق ماشینم.
در مورد صحبت کردن هم، وقتی تازه وارد کنگره شده بودم، لژیون ما دو دسته شده بود. یک سری این طرف لژیون و یک سری اون طرف لژیون فقط صحبت می‌کردیم، یعنی با همدیگر و بچه‌ها زیاد حرف می‌زدیم. یک روز راهنمای محترم درباره‌ی سی‌دی «بستن دهان» صحبت کردند که واقعاً خیلی به من کمک کرد.در آن سی‌دی فهمیدم که خیلی جاها باید دهان را بست، به‌جای اینکه بیش از حد صحبت کرد. آنجا فهمیدم که گوش دادن خیلی بهتر از زیاد صحبت کردن است. همان موضوع، جرقه‌ای شد که باعث شد الان در امتحانات شرکت کنم، راهنمای تازه‌واردین شوم و امروز در خدمت شما باشم.
در مورد لباس پوشیدن، از قبل هم سعی می‌کردم خوش‌پوش باشم. به قول آقای مهندس، خوش‌پوش بودن خیلی خوب است، اما نه اینکه فخر بفروشید. می‌گفت لباس فاخر بپوشید، اما به کسی فخر نفروشید. من این را در کنگره یاد گرفتم. شاید اوایل، قبل از کنگره، لباسی که می‌پوشیدم همراه با فخر فروختن بود، اما الان خدا را شکر سعی می‌کنم این کار را نکنم.
در مورد غذا خوردن متأسفانه هنوز به تعادل نرسیده‌ام. یعنی غذا خوردنم خیلی سریع است. البته بهتر شده‌ام. مثلاً سر سفره یک عادت دارم که غذایم شاید در سه دقیقه تمام شود، ولی مجبورم به خاطر همسفرم بنشینم تا غذایش تمام شود. او برعکس من خیلی آرام غذا می‌خورد. به همین دلیل، در این مدت یاد گرفته‌ام که سرعت غذا خوردنم را کمتر کنم و کمتر هم غذا بخورم.
آقای مهندس می‌گوید وقتی بوق می‌زنی، آن هم نوعی بی‌ادبی است؛ همان‌طور که تند تند غذا خوردن هم بی‌ادبی است. ادب فقط در صحبت کردن یا بعضی چیزهای دیگر خلاصه نمی‌شود.
در مورد تعادل هم می‌گفت: وقتی به تعادل برسی، آدم باادبی می‌شوی. واقعاً هم همین‌طور است. من یک زمانی، قبل از ورود به کنگره، به خاطر اینکه کسی جلوی من پیچیده بود، پانزده کیلومتر پشت سرش رفتم تا فقط از او سبقت بگیرم و جلویش بپیچم! یعنی فقط به خاطر همین موضوع، پانزده کیلومتر راه اضافه رفتم و خودم را عذاب دادم که بپیچم جلوی طرف و بگویم «برای چه جلوی من پیچیدی؟»
هرچقدر همسفرم می‌گفت، گوش نمی‌کردم. یک جاده‌ی دوطرفه را پانزده کیلومتر خیلی بد رانندگی کردم، فقط برای اینکه از او جلو بزنم.
خدا را شکر که با کنگره آشنا شدم، توانستم آموزش بگیرم و به تعادل نسبی برسم.
سپاسگزارم از اینکه به صحبت‌های من توجه کردید. ✨

تایپ و انتشار: مسافر محمد 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .