جلسه یازدهم از دوره سیوچهارم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی خلیجفارس بوشهر به استادی اسیستانت همسفر شهلا، نگهبانی همسفر نساره و دبیری همسفر حمیده با دستور جلسه «وادی سوم (باید دانست که هیچ موجودی به میزان خود ما به خویشتن خویش فکر نمیکند.) و تأثیر آن روی من» روز یکشنبه 4 خردادماه 1405 ساعت 17:00 آغاز به کار کرد.
.jpg)
خلاصه سخنان استاد:
ممنونم از همه شما ایجنت، مرزبانان و راهنمایان که امروز فرصت میدهید اینجا بنشینم، خدمت کنم، آموزش بگیرم و حس و انرژی خوبتان را از روبهرو دریافت کنم؛ انشاءالله در مورد دستور جلسه مشارکت کنیم و از صحبتهای همدیگر استفاده کنیم. قبل از اینکه صحبتهایم را شروع کنم نکتهای را میخواستم اول جلسه بگویم؛ اینکه صحبتهای آقای مهندس و نکاتی که چهارشنبه میخواهید قرائت کنید قبل از اینکه استاد را صدا کنید در آن زمان بخوانید؛ یعنی قبل از اینکه بگویید از استاد همسفر فلانی دعوت میکنم؛ آن تایم نکات را بخوانید؛ چون شما شروع کردید به صحبت و خودتان را معرفی کردید و بعد که نکات را گفتید، همه در رفتوآمد بودند. در آن سکوت 14 ثانیه همه مینشینند و نکات را گوش میدهند؛ چون فکر نمیکنم کسی اصلاً وقتی شما داشتید صحبت میکردید متوجه شده باشد. گفتم این را خدمتتان عرض کنم و اینکه خیلی خوشحالم که کنارتان هستم، انشاءالله توانسته باشیم در این شرایطی که حالا کشور دچار شده است همه بهسلامتی آن را پشت سر گذاشته باشیم.
میدانم که خیلی برای بعضیها سختتر گذشت، امیدوارم اوضاع بهتر و بهتر شود؛ همینکه در کنگره هستیم و داریم آموزش میگیریم و دوباره این اتفاق افتاده که بتوانیم حضور پیدا کنیم، اینها همه فرصت هستند که بیاییم آموزشها را درستوحسابی فرابگیریم و قدر کنگره را بهتر بدانیم. قدر این بودن و اینکه راهنما است و میتوانم هر هفته، هفتهای دو روز به کنگره بیایم و از حضور راهنما استفاده کنم و هفتهای یک سیدی بنویسیم را باید بدانیم. یک یا دو هفته بود که فکر میکنم سیدی نیامده بود چهقدر همه بیتاب بودیم که سیدی جدید بیاید تا ببینیم آقای مهندس چه میگویند. فکر میکنم آنجا دیگر همه قدر آن سیدیها را باید دانسته باشیم، قدر این گوش دادن و نوشتن که مدام راهنما تأکید میکند که ما هر هفته باید سیدی را بنویسیم را بیشتر بدانیم. خب گاهی اوقات به خاطر شرایط، زندگی خیلی هم سخت میشود؛ اما به خاطر خودمان باید این کار را انجام بدهیم.
دستور جلسه امروز وادی سوم است «باید دانست که هیچ موجودی به میزان خود ما به خویشتن خویش فکر نمیکند.» هیچکس بهاندازه خود ما به فکر ما نیست، به قول آقای مهندس هیچ کاسهای داغتر از آش و هیچ دایهای هم دلسوزتر از مادر نمیشود. اگر مسائل و مشکلات در زندگی من وجود دارد برای همه است، همیشه چالشها و بحرانها در زندگی من است، چه برای خودم و ازنظر درونی یا با فرزندان، مسافر و در جامعه، محیط کار یا هرجایی که وجود دارد؛ بالاخره هرکسی یکجوری دارد با زندگی چالشهایش را برطرف میکند که بتواند در آن مسیر ادامه بدهد؛ ولی تنها کسی که میتواند به ما کمک کند خودمان هستیم چونکه عواقبش هم برای خودمان است. چیزی که خیلی مهم است هیچکس نمیداند من چهقدر در این سختی هستم و برای ما که همسفر یک مسافر بودیم پدرمان، همسر، برادر یا فرزندمان مصرفکننده بودند هیچکس بیشتر از خودمان به فکر ما بوده یا کدام دوست آنقدر که خود ما در بطن آن سختی بودیم شرایط ما را درک میکرد؟
نهایتاً آن پزشک روانشناس بود که میگفت: این درستبشو نیست، اگر همسرت است جدا شو و اگر فرزندت است او را بیرون کن تا حداقل به کسی آسیب نزند درنهایت راهنماییشان همین است. اینجا که آمدیم گفتند درست میشود؛ ولی باید بخواهید، همهچیز در باید بخواهید نهفته است؛ اگر من خواسته داشته باشم حرکت میکنم خب اگر خواسته داشته باشم یعنی چه؟ باید بخواهی یعنی اگر من خواسته داشته باشم حرکت میکنم؛ اگر خواسته داشته باشم من مرتب باید بیایم، وقتی آمدم گوش بدهم و تسلیم شوم گوش کردن به صحبتهای راهنما باید تمام و کمال باشد. من هر جا که رفتم و هر سمت و هر تحصیلاتی که دارم برای خودم است؛ بنابراین اگر به کارم میآمد که تا قبل از آن کمک میکرد که من به این نقطه نرسم. وقتی رسیدم هرچه به من میگویند باید انجام بدهم؛ چون برای کسی نیست و فوایدش فقط و فقط برای خودم است.
اولین چیزی که روی من تأثیر میگذارد و در من درست میشود نظم است. مدتی که بگذرد میبینم که علاوه بر اینکه رفتوآمدم در کنگره منظم شده، نظم در خانه و ساعت خوابوبیداری، ساعت غذا خوردن و همهچیز درست شده است. بعد حس و حالمان هم بهتر میشود، سیدی که مینویسیم درونمان کنفیکون میشود؛ چون به قول استاد امین نکاتی که در سیدیها گفته میشود در مسافرمان بدنبال عیب و ایراد پیدا کنیم، آنها را باید در خودمان جستجو کنیم که گره ما کجاست؛ آنها را باز میکنیم و با راهنما صحبت میکنیم و میدانیم که در این قسمت مشکل داریم. حالا باید چهکار کنیم؟ به قول آقای مهندس اینجا به ما میگویند: باید مسئولیت خودت را بپذیری و حرکت کنی تا مشکل حل شود. اگر دردمان، اضافهوزن یا کاهش وزن است اتفاق بیفتد و در لژیون جونز بروی و با سیدیها و کتاب کاهش وزن، بتوانی ساختمان جسم و اضافهوزن خود را برطرف کنی.
چه کسی بهاندازه خود ما وقتی راه میرود زانودرد میگیرد یا چه کسی میداند وقتی چهارتا پله بالا میرود و نفسنفس میزند چهقدر برای آدم سخت است. خود من همه اینها را تجربه کردم آقای مهندس فرمودند «که فقط تجربیات را بیان کنید.» سختم بود ولی تلاشی هم نمیکردم پانزده کیلو اضافهوزن داشتم ولی همین پانزده کیلو آنقدر حال من را بد کرده بود که زانودرد گرفته بودم. بهقولمعروف وقتی پیش مادر یا مادربزرگم مینشستم میگفتم زانویم درد میکند میگفتند مگر چند سالت است که زانو درد داری؟ از آن موقع که اضافهوزن شروع شده بود، 4 یا 5 کیلو بود؛ ولی باز تأثیر خودش را گذاشته بود. این موضوع آنقدر مهم است که ما باید به فکر سلامتی خودمان باشیم.
تغذیه سالم را اگر رعایت کنیم فواید و آثارش همه در زندگی خودمان وجود دارد؛ پس اگر میگویند پارک بیا و در ورزش حضور داشته باش و راهنما تأکید میکند؛ چه فایده برای راهنما دارد، مگر میخواهند جایزه بدهند اینجا که به کسی حقوق نمیدهند؛ بنابراین اگر شما بیایید و رهجوهای یکی از راهنمایان همه بیایند؛ ولی رهجوهای فلان راهنما هیچ کدام نیایند به آن راهنما که حقوق نمیدهند. شما برای خودتان میآیید و میخواهید به حال خوب برسید و تغییر کنید. تجربهای که داریم، اینکه تغییر پیدا کردیم و بعدازاین همهسال هنوز لحظهشماری میکنیم تا روز یکشنبه فلان ساعت برسد تا به کنگره برویم؛ من دوست دارم این را تجربه کنم؛ بنابراین لازمه آن همین قوانین و کارهایی هستند که باید انجام بدهم تا خویشتن خویش درست شود. غرق در مشکلات هم که باشیم یک نقطه نوری برای ما پیدا میشود؛ همیشه آن نقطه نور در کنگره برای ما پررنگ و مسیر هموار میشود.
وقتی من در راه درست باشم؛ آقای مهندس میفرمایند: «اگر در راه صراط مستقیم قدم برداری تفکرت درست میشود چون در اینجا آموزش درست است و همهچیز سر جای خودش است.» اگر تفکر ما درست شود و در صراط مستقیم قرار بگیریم شنهای بیابان هم به کمک ما میآیند و اینقدر مسیر هموار میشود که رفتوآمد راحت میشود و خدا میداند که بعدها پس از 4، 5 یا 6 ماه یا یک سال که بگذرد آن موقع میفهمیم که چقدر همهچیز خودبهخود درست شد. من کارم اینطوری بود، فرزندم بدقلق بود ولی میرفتم کنگره، با من راه میآمد یا در محیط کار اگر مرخصی میخواستم موافقت نمیکردند؛ ولی برای کنگره اجازه میدادند انگار همهچیز دستبهدست هم میداد.
باید بخواهیم و آن خواسته را باید داشته باشیم؛ نگوییم که خب امروز نروم مگر چه میشود؟ تبصره برای خودمان قائل نشویم و خودمان را ملزم بدانیم؛ بنابراین خودمان را ملزم بدانیم به خوب کردن حال خودمان، تنها کسی که میتواند به ما کمک کند خودمان هستیم. تا زمانی که حالمان خوب نشود، اینکه بگوییم به خاطر مسافرمان آمدیم خیلی هم خوب است؛ ولی تا وقتی من حالم خوب نشود هیچ کمکی نمیتوانم به او بکنم حتی نمیتوانم غذا را با حس خوب درست کنم. من یک رهجو داشتم همیشه میگفت؛ میماندم تا مسافرم بیاید آن موقع هنوز کنگره نمیآمد، چایی که میگذاشتم؛ میگفتم عزیزم بفرما؛ ولی آن عزیزم بفرما معنی دیگری میداد. اینکه با چه حسی آن کار را انجام بدهی و کنارش باشی و با چه حسی باشد خیلی مهم است. حس همسفر بودن را و نقش همسفر را من باید درک کنم؛ پس اول باید حالمان بهتر شود تا بتوانیم به مسافرمان و زندگی برسیم.
باید وضع مالی و پایههای مالی مستحکمتر شود تا بتوانیم در گلریزان قویتر قدم برداریم همه را باید از خودمان شروع کنیم. خیلی سخت است گاهی اوقات دستتنها هستیم و فکر میکنیم که نمیتوانیم ولی میشود. به قول آقای مهندس پایه مالی سختی که از ما نمیخواهند؛ اگر یک قرص نان هم داری یکچهارم را ذخیره کن بنابراین میبینیم که پسانداز کردن چهقدر مهم است. حالا این هم مسئله خیلی مهمی بود، دستور جلسه پیش هم استحکام پایههای مالی بود. امیدوارم که همیشه بیاییم، خیلی چهرهها را من سریهای پیش میدیدم الآن هیچکدام را نمیبینم، قدر بدانیم واقعاً این صندلیها را، این حضورمان را و اینکه راهنما هفتهای دو جلسه در کنگره حضور دارد.
وقتیکه سال 1392 به کنگره آمدم راهنما ماهی یکبار در لژیون میآمد، همیشه هم میگفتم: ما را خدا نگه داشت، من نمیدانم چه چیزی من را نگه داشت چون راهنما ماهی یکبار از تهران میآمد و وقت به ما نمیرسید که بخواهیم صحبت کنیم، شماره تلفن هم نداشتیم که بخواهیم به راهنما زنگ بزنیم. حالا راهنما در دسترس شما هست؛ یک روز هم در پارک حضور دارد خیلی خوش به حالمان است. استفاده کنیم از حضور و حس خوب راهنما و بگردیم تجربیات آنها را پیدا کنیم و خدمت کنیم. یکزمانی مسافر در خانه یک استکان جابهجا نمیکرد؛ اما اینجا باجان و دل صندلی جابجا میکند، تی میکشد و چایی میدهد؛ حتماً یک چیزی به او رسیده بنابراین ما هم بگردیم آن چیز را برای خودمان و آن حال خوب را برای خودمان بخریم.
.jpg)
مرزبانان کشیک: همسفر زهرا و مسافر هدایت
تایپیست و ویرایش: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر طاهره (لژیون هشتم) دبیر سایت
عکاس: همسفر بتول رهجوی راهنما همسفر الهام (لژیون یازدهم)
ارسال: همسفر رها رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون پنجم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی خلیجفارس بوشهر
- تعداد بازدید از این مطلب :
454