English Version
This Site Is Available In English

رنگ زندگی‌ام به کلی عوض شده است

رنگ زندگی‌ام به کلی عوض شده است

همسفر مهتاب:
دیگر رسیده بود به چهار سالی که من با یک فرد مصرف‌کننده‌ی مواد مخدر زندگی می‌کردم. همیشه می‌گفتم خودش ترک می‌کند، ولی باز ادامه پیدا می‌کرد و من دیگر خسته شده بودم.

یک روز که واقعاً بریده بودم، ساکم را بستم تا ترکش کنم. رفتم منزل یکی از اقوام. آن شب خیلی حالم بد بود و با گریه و اشک‌ریختن از خدا خواستم که یک راهی جلوی پایم بگذارد.

برگشتم به خانه و دیدم یک دعوت‌نامه برای من آمده است. مسافرم نشست و برای من از کنگره۶۰ تعریف کرد و از فردای آن روز من را هم با خودش به کنگره برد.

در شعبه‌ی یک، جشن تولد رهایی بود. من خیلی حالم بد بود، ولی کنگره۶۰ همان جایی بود که خدا مسیرش را برایم رقم زد.

کنگره۶۰ برای من یک مکان بسیار مقدس است؛ جایی که همه‌ی اعضای کنگره۶۰ فرستادگان خداوند هستند و در زمین حاضر شده‌اند تا ما را هدایت کنند و به دانش و آگاهی برسانند.

الان بعد از گذشت دو ماه از ورودم به کنگره۶۰، حالم خیلی خوب است و از مسافرم و از خداوند بابت وجود آقای مهندس دژاکام شکرگزاری می‌کنم، چون رنگ زندگی‌ام به کلی عوض شده است.

همسفر لیلا:
خداوند بزرگ ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری

خدا را شاکرم بابت نعمت‌های قشنگش، بابت داشته‌ها و نداشته‌هایم، بابت وجود آقای مهندس دژاکام و راهنمای عزیزم.

یک ضرب‌المثل است که می‌گوید: «به مو می‌رسد، ولی پاره نمی‌شود.» من این را فقط شنیده بودم، ولی شنیدن کِی بود مانند دیدن؟ از اعماق وجودم آن را حس کرده‌ام. روزهای خیلی سختی داشتم؛ از طرفی تنهایی و نبود همدم در زندگی اذیتم می‌کرد.

از طرفی مشکلات مالی روزبه‌روز بیشتر می‌شد، چون درآمدمان صرف مواد می‌شد. از طرفی نگاه اطرافیان، و از طرفی دخترم که تکیه‌گاه امنی نداشت. کلی مشکل بود که همه‌اش برمی‌گشت به مواد.

طی شش ماه، همسرم را سه بار با مواد گرفتند و هر بار با کلی دوندگی و هزینه برمی‌گشت، اما تا می‌رسید دوباره می‌رفت سراغ مواد. هزاران فکر به سرم می‌زد تا بتوانم مشکلم را حل کنم، اما انگار خدا می‌گفت: صبر کن، برایت بهترینش را رقم می‌زنم.

تا این‌که یک روز یکی از آشنایان‌مان کنگره۶۰ را معرفی کرد. من که اطلاعی نداشتم، با خودم گفتم این هم مثل آن یکی است، چه فرقی دارد؟ فقط اسمش را عوض کرده‌اند. گفتم قبلاً چهل روز بستری می‌شد و جواب نمی‌گرفت، این‌جا که اصلاً بستری نمی‌شوند، دیگر بدتر…

همسرم دو هفته کلاس‌ها را رفت. هر بار که می‌آمد، حالش خیلی خوب بود. کنجکاو شدم و یک روز من هم با او رفتم. چیزی که دیدم قابل وصف نیست؛ حال‌وهوایش خیلی با دنیای بیرون فرق داشت.

باز هم باور نکردم و گفتم حتماً بار اولم بوده و برایم جذابیت دارد. بار دوم که رفتم، جذاب‌تر از قبل بود و هر بار جذاب‌تر از قبل می‌شد. راستش اوایل فقط به خاطر کمک به حال مسافرم می‌رفتم، ولی الان فقط به خاطر حال دل خودم می‌روم. به قدری حالم خوب شده است که اطرافیانم همه تعجب می‌کنند. ان‌شاءالله این حال خوب نصیب همه‌ی عزیزان بشود.

ارسال: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر ترانه (لژیون سوم) نگهبان‌سایت
همسفران نمایندگی اِرم کرج

 

 

 

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .