چرا سفر نکنم!
وقتی همهچیز درحال حرکت و چرخش است. وقتی همهچیز جاری است. وقتی زندگی جاری و پویاست؛ چرا باید من بایستم و متوقف شوم. وقتی رود با آن همه لطافت و ظرافت خود یکجا نمیماند و خود را به هر قلوه سنگ و مانعی میزند تا عبور کند و بگذرد و برسد به اقیانوس آرام و ملحق شود به سایر همنوعان خود که در آرامش در بستری دور هم جمع شدهاند، من چرا بایستم و مانند برکه یک جا بمانم تا بگندم و مرداب شوم و همنشین موجودات مضر و موزی شوم! چرا حرکت نکنم وقتی اسباب سفر مهیاست، وقتی ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادهاند تا من هم حرکت کنم به طرف نور و روشناییها.
چرا سفر نکنم وقتی در وادی ۱۳ خواندم که ابرهای تیره ضدارزشی، الکل، مواد مخدر از برخورد با انسانها، صاعقههای وحشت آفرینی را خلق میکند و آتشی بینهایت سوزنده مشاهده میشود. چرا سفر نکنم وقتی میدانم با یک جا ماندن هر روز بیشتر در اعماق تاریکی و نکبت فرو میروم. وقتی میدانم و میبینم که شیطان رقص کنان بسان کفتارها در خود ولوله ای ایجاد میکند و با شادی میگوید بنگرید فرزندان انسان را! چرا سفر نکنم وقتی میدانم اعتیاد تنها بلای این دنیای من نیست، بلکه در جهانهای بعدی هم با من است! چرا سفر نکنم وقتی میبینم هرروز از نور و عشق و محبت و صداقت درحال فاصله گرفتن هستم و هرروز به رنج و درد و تنهاییام افزوده میشود و هرروز از انسانیت و آن چیزی که باید باشم فاصله میگیرم و تنها خود را میبینم و مانند یک حفره سیاه همه چیز را به طرف خود میکشم و آنها را در تاریکی و جهل خود میکشم.
چرا سفر نکنم وقتی میدانم که من هم میتوانم وقتی میدانم که هیچ موجودی به میزان خود انسان به خویشتن خویش فکر نمیکند. چرا سفر نکنم وقتی میدانم که تنها با حرکت راه بر من نمایان میشود و تازه شروع میکنم به دیدن و دریافت کردن وقتی میدانم که با سفر کردن خود مسافران دیگر در تکمیل سقفهای مرفوع با من همنوا خواهند شد...
وقتی دوستان خود را آزاد و رها میبینم و برق شادی و شعف را در چشمان آنها میبینم... پس من هم میخواهم از امروز سفر کنم و قدر تمام این لحظات زیبا را بدانم و میخواهم سفر کنم تا وصل به این کاروان نور و عشق شوم...
نویسنده: راهنما همسفر فریبا
ویرایش و ارسال: همسفر شقایق رهجوی راهنما همسفر وحیده ( لژیون پنجم ) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی دامغان
- تعداد بازدید از این مطلب :
31