مسیر تغییر همواره با لایههایی از احساسات پیچیده و گاهی با رفتارهای غیر قابل پیشبینی همراه است. اضطراب، خشم و بیثباتی عاطفی نشانههای بر هم خوردن تعادل درونی هستند. نشانههایی که در ظاهر ساده به نظر میرسند؛ اما در عمق خود معنا و ریشههای عمیقی دارند. برای من این دوران مانند عبور از فضای تاریک بود. دورانی که در آن واکنشها بیش از آنکه بر پایه شناخت باشند، تحت تأثیر هیجانات خام شکل میگرفتند.
آشنایی با ساختار آموزشی کنگره۶۰ نقطه عطفی در این مسیر بود. درک سه بخش جسم، روان و جهانبینی برای من مانند نقشهای روشنکننده بود که میتوانست راه خروج از آشفتگی را نشان دهد. هر بخش معنا و مسئولیت خاص خود را دارد از جمله جسم که نیازمند ترمیم ، روان هم نیازمند آرامش و جهانبینی نیازمند آگاهی است.
این سه حوزه بهتدریج چارچوبی را برای تحلیل رفتارها و هیجانات ساختند. هماهنگی میان این سه بخش نقشی تعیینکنندهای در بازگشت تعادل دارد. وقتی جسم به ترمیم میرسد روان فرصت بازیابی پیدا میکند و دیدگاه فرد نسبت به جهان شفافتر و واقعیتر میشود. من این تغییر را در آرام شدن تدریجی واکنشهای خود مشاهده کردم.
گویی هر مرحله از بازسازی لایهای از بیثباتی را کنار میزد و فضایی برای فهم و تأمل گستردهتر ایجاد میکرد. در مقابل این روند سازنده، رفتاری قرار دارد که از آن با عنوان معرکهگیری یاد میشود. حالتی که فرد را از مواجهه با حقیقت باز میدارد و او را در چرخهای از هیاهو و آشفتگی نگهمیدارد. این رفتار برای من سالها نقش پناهگاهی کاذب داشت. پناهگاهی که با ایجاد سروصدا و واکنشهای افراطی مانع از روبهرو شدن با ریشه مشکلات میشد و مسیر رشد را مسدود میکرد.
روش DST دریچهای تازه به سوی تغییر علمی و تدریجی بود. این روش با دور کردن بدن از فشارهای ناگهانی امکان ترمیم آرام و پیوسته را فراهم کرد. کاهش مرحلهای مصرف، جسم را وارد تعادلی میکرد که مقدمهای برای تغییرات روانی عمیقتر بود. با پیشرفت هر مرحله بار ذهنی سبکتر و اضطرابهای من کمتر میشد. نتیجه این روند، کاهش قابل توجه عصبانیتهای لحظهای بود.
صبحها با ذهنی آرامتر بیدار میشدم و توانایی بیشتری برای تحلیل رفتارها و کنترل واکنشها داشتم. فهم چرایی هر رفتار، من را به شناخت دقیقتری از ریشههای درونی رساند. شناختی که به معنای گام برداشتن به سوی آرامش و تعادل بود. سفر ویلیاموایت برای من تجربهای تعیینکننده بود. پیش از آغاز آن درون من سرشار از ترسها و ناپایداریهای عاطفی بود؛ اما در پایان راه همان ترسها معنا و شکل تازهای پیدا کردند.
راهنمای من در این مسیر نقشی بنیادین داشتند. ایشان با دانایی و همراهی خود امکان مواجهه با عمیقترین لایههای وجودیام را فراهم کردند. ایشان کمک کردند تا بخشهایی از خود را که سالها از آن دوری کرده بودم، دوباره ببینم و بپذیرم. در نهایت آموختم که یادگیری مهمترین عامل برای کاهش معرکهگیری و جایگزینی رفتارهای هیجانی با واکنشهای آگاهانه است.
فردی که شناخت بیشتری از خود و جهان به دست میآورد، نیازی به فرار یا نمایش ندارد و میتواند از زاویه علت و معلول به مسائل نگاه کند. این آگاهی پایه تعادل روانی است و رهایی حقیقی بر همین اساس شکل میگیرد. زمانی که رهایی از درون آغاز شود مسیر ساختن زندگی آرامتر و متعادلتر خواهد شد. منیت و نبود دانش بستر آغاز معرکهگیری است؛ اما در کنگره۶۰ با آموختن دانشی که بارها تجربه شده و نتیجه داده است انسان از جهل و نادانی فاصله میگیرد.
اعضای جامعهای اگر آگاه و دانا نباشند همه قربانی معرکهگیری خواهند شد. زمانی که از شکستها ناامید نشویم و با تجربیات آنها پلی آهنین بسازیم، معرکهگیری محکوم به شکست میشود. ما انسانها باید شکست بخوریم تا این شکستها چراغ راه رسیدن به روشنایی باشند.
زمانی که در مسیر ارزشها باشیم و در کوتاهترین راه که رسیدن به هدفها از همان صراط مستقیم است گام برداریم ترس، یأس، ناامیدی و شکست به سراغ ما نخواهد آمد. این چرخه عشق در کنگره۶۰ ادامه دارد تا اینکه همه بتوانند به همنوع خود کمک کنند و این دانش را در حیات جاودانه سازند.
منابع: کتاب عبور از منطقه۶۰ درجه زیر صفر
سیدی رابطه یادگیری و معرکهگیری
کتاب چهارده وادی، عشق
نویسنده: مسافر نیکوتین فهیمه رهجوی راهنمای ویلیاموایت همسفر سونیا (نمایندگی گیلان)
رابط خبری: راهنمای ویلیاموایت همسفر سونیا (نمایندگی گیلان)
ارسال: نگهبان سایت راهنمای ویلیاموایت همسفر هایده (نمایندگی فردوسی مشهد)
گروه همسفران ویلیاموایت کنگره۶۰
- تعداد بازدید از این مطلب :
131