هر ساختاری برای اینکه تعادل داشته باشد و موفق باشد نیاز به پیوند محبت قوی و رعایت اصول و قوانین را دارد. معمولاً ساختارها به این صورت است که فقط در یک شاخه رشد میکنند و اینگونه ساختارها موفق نمیشوند. برای اینکه یک ساختاری به تعادل برسند باید هم پیوند محبت قوی باشد و هم بتوانیم قوانین و اصول را به خوبی اجرا بکنیم. تعادل بین این دو، نیاز به دانش، دانایی و پالایشهای درونی بالایی دارد. آموزشهای جهانبینی کنگره به ما کمک میکند که بین این دو تعادل را برقرار کنیم.
در ساختارهایی که بین محبت و قوانین و اصول تعادل را به وجود میآورند خیلی نتایج خوب و درخشانی به دست میآورند. زمانی که ظرفیت انسان بالا برود آموزش پذیر میشود. انسانها در خیلی مواقع مطلب را در ذهن و عقل خود میآموزند ولی در دل آنها هنوز راه باز نکرده است، در این زمان انسان فکر میکند که از دانش بالایی برخوردار است ولی تا زمانی که این مطلب را از ذهن خود وارد قلب خود نکند و آن موضوع را کاربردی نکند به نتیجه نمیرسد.
وقتی انسان چیزی را در ذهن خود میآموزد در مرحله دانایی قرار دارد ولی زمانی که با قلب خود میآموزد و کاربردی میکند آن دانایی را به دانایی موثر تبدیل میکند. انسان اگر تصور کند که آدم عاقل، خوبی است و همه چیز را بلد است، این انسان بدترین نوع انسان است، انسانهای دانا و خوب همیشه احتمال میدهند که چیزی را بلد نیستند. انسان دانا هر چقدر که آموزش میبیند به این نتیجه میرسد که هنوز چیزی نمیداند و نیاز بیشتری به آموزش دارد. انسان دانا آنقدر قدرت دارد که راحت عذرخواهی میکند و اشتباه خود را قبول میکند.
تعریف قدرت این نیست که بگوییم فقط توان انجام کاری را داریم، انسان زمانی که میتواند کاری را انجام دهد ولی از انجام دادن آن صرف نظر میکند و انجام نمیدهد آن وقت قدرت دارد، مثلاً زمانی که قدرت داری که انتقام بگیری ولی میگذری و میبخشی این یعنی قدرت و این انجام ندادن باعث ایجاد تعادل میشود و تا زمانی که منیت درست نشود این اتفاق نمیافتد. منیت یکی از نیروهای بازدارنده قوی در سفر دوم میباشد.
سفر دوم یعنی از رسیدن به خود تا رسیدن به قدرت مطلق یعنی من برای رسیدن به خود باید آموزش ببینم و به همین علت سفر دوم مهمتر است و هم سخت است و هم سهل، در سفر دوم انسان باید مطالبی را که در ذهن خود آموزش دیده را به قلب خود جاری کند و به آن عمل کند. مهمترین بخش جسم انسان، سلولهای جسم هستند و مهمترین آنها سلول عصبی میباشد. سلولهای عصبی دستگاه عصبی را به وجود میآورند، دستگاه عصبی، یک دستگاه مرکزی دارد و یک مرکز محیطی دارد.
در کائنات تمامی الگوها شبیه به یکدیگر هستند. شکل سلولهای عصبی شبیه به درخت است و سه قسمت تشکیل شده است. این سه شباهت به ریشه درخت و تنه و شاخههای درخت دارد. اخیراً دانشمندان در زمینه به وجود آمدن هستی تحقیقاتی انجام دادند، چیزی را کشف کردهاند به نام ماده تاریک که جهان و کهکشانها و کل هستی را بهوجود میآورد. ما در کیهان هفتاد و پنج درصد هیدروژن داریم و بیست و پنجم درصد هلیوم که با نزدیک شدن این دو، ماده تاریک به وجود میآید.
هیدروژن و هلیوم کنار همدیگر قرار میگیرند و ستارهها را به وجود میآورند و ستارهها مواد ساختمان جسم موجودات را به وجود میآورند. شکل ماده تاریک هم به شکل درخت است و میوههای این درخت، کهکشانها هستند. همه این الگوها به ما این را میگویند که درخت مدلی است که نقشه کیهان و آفرینش و همه موجودات زنده بر اساس آن ساخته شدهاند. ما از مدل درخت میتوانیم برای زندگی و جهان بینی استفاده بکنیم. تفاوت کره زمین با سیارات دیگر وجود درخت است. درخت به زمین جان داده است.
هر سیاره ای که فاقد درخت باشد جان ندارد. هر انسانی هم که سلول عصبی داشته باشد یعنی زنده است. تاریکی از خودش حیات و تولید ندارد و برای رشد باید خودش را به نور پیوند بزند، پیوند زدن درد دارد، زخم دارد، باید پوستش کنده شود، باید یک ضربه روحی و عاطفی بهش وارد کنند. وقتی به شاخه پیوند زده شد کمکم از درخت تغذیه میکند. پیوند هم میتواند خوب باشد و هم میتواند بد باشد.
انسان وقتی با یک موضوعی پیوند میخورد، چه آن موضوع بد باشد چه خوب باشد برای رشد نیاز به تغذیه دارد و وقتی به آن موضوع فکر میکند آن موضوع در ذهن رشد میکند ولی اگر آن کار را تکرار نکند و فراموش کند کمکم آن پیوند خشک میشود. انسان وقتی به یک موضوعی میاندیشد برای اینکه شاخه رشد کند، انرژی جذب میکند که به خواسته خودش برسد و بعد که شاخ رشد کرد و بزرگ شد آن وقت قدرتمند میشود و به درخت فشار میآورد.
اگر به انسان یک آسیب یا ضربهای وارد بشود و انسان در آن زمینه دانش داشته باشد میتواند از آن آسیب آموزش بگیرد و قویتر بشود.احساس گناه برای این است که انسان متوجه اشتباه خود بشود ولی اگر این احساس ادامهدار باشد و تکرار داشته باشد انسان را از بین میبرد. انسان هر خواستهای که دارد نیاز به بذر دارد و این بذر نیاز به بستری مناسب دارد تا رشد کند تا به اینکه به خواسته و میوه برسد. همانطور که درختان شبیه به هم نیستند، سلولهای عصبی هم شبیه هم نیستند.
درخت برای اینکه میوه خوبی بدهد باید شاخههای آن متقارن رشد کند تا اینکه بتواند نور خوبی دریافت کند. در انسان نور همان علم است و آب هم محبت است. یک انسان برای اینکه بتواند رشد کند هم باید علم را دریافت کند و هم محبت را. اگر درختی نامتقارن رشد کند شاخههای آن میشکند و به خاطر اینکه به درخت فشار نیاید به طور هوشمند محصول کمی میدهد. انسان تک بعدی هم به این شکل است محصول و تولید خوبی ندارد.
انسان تک بعدی یعنی انسان فقط در یک زمینه رشد کند، مثلاً فقط در زمینه تحصیل رشد کند ولی ورزش نکند. انسانهای سه بعدی میتوانند همزمان چند کار را با هم انجام دهند و به تعادل میرسند. انسان وقتی هرس میشود محصول خوبی میدهد. یک درخت برای اینکه ریشه قوی و محکمی داشته باشد نیاز به آب کمی دارد و آب فراوان باعث میشود که ریشه درخت سست و ضعیف باشد چون برای رسیدن به آب هیچ تلاش و زحمتی نکشیده است. در انسان هم سختیها و مشکلات باعث میشود که ریشه انسان محکم و قوی شود.
اگر انسان مشکل نداشته باشد و همیشه در رفاه باشد و هر خواستهای که دارد برآورده شود ریشه محکمی ندارد و مثل همان درختی است که ریشه آن آب زیادی خورده و در نتیجه محصول خوبی نمیدهد انسان هرچه در سختی باشد و تلاش کند و خود به خواستههای خود برسد محکم و قوی میشود. امکانات زیاد باعث میشود که ریشه انسان سست شود و شاخههای ضعیفی داشته باشد.
همه چیز اندازه دارد محبت کردن هم اندازه دارد محبت بیش از اندازه باعث میشود که شخص مقابل در خواب بماند و ما در آن، بیتقصیر نیستیم. انسان باید تلاش کند که فقط در یک زمینه رشد نکند انسانی که در سختی بزرگ میشود با کوچکترین مسئله از پا در نمیآید. انسان دانا و توانا میتواند از کمترین امکانات بهترین محصول را تولید کند و هر زمانی که بخواهد این قدرت و توانایی را دارد که خودش را اصلاح کند.
برداشت از (سی دی هرس)
نویسنده و تایپ و ویرایش: راهنما همسفر سمیه (لژیون نهم)
ارسال: همسفر فرنوش رهجوی راهنما همسفر مهین (لژیون ششم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی حکیم هیدجی
- تعداد بازدید از این مطلب :
358