English Version
This Site Is Available In English

سفری به‌یاد ماندنی

سفری به‌یاد ماندنی

سپاس خدای را که انوار جلالش از افق اندیشه بندگانش متجلی است، آن خدایی که دوستان خود را از وابستگی دنیای اعتیاد و سرای تاریکی رهانید و به‌سوی انوار شادی و روشنایی رهنمون ساخت.
روزهای پایانی سفرمان بود که به ما اطلاع دادند سه‌شنبه عازم تهران هستیم. تمام وجودم غرق شادی‌ و شعف شده بود و استرس خاصی داشتم. به شوق دیدار آقای مهندس فکر می‌کردم؛ خدایا آیا ممکن است آقای مهندس را از نزدیک ببینم؟ ۱۶ ماه از سفرم گذشته و در طی این مدت روزی نبود که تصویری از آقای مهندس در ذهنم نداشته باشم؛ خدایا شکرت، شکرت، شکرت.

بالأخره زمان موعد فرارسید؛ با ذوق و شوق فراوان از سر کار به‌‌ خانه آمدم، وسایل سفر را از روز قبل جمع‌ کرده بودم، کارهایم را انجام دادم و خودم را آماده کردم. در طی سفر احساس سپاسگزاری خاصی داشتم؛ انگار تمام سختی‌های سفر اول را فراموش کرده بودم و آن‌جا آیه «اِنَّ مَع‌َ العُسْرِ یُسْریٰ» برایم معنا شد، بعد از هر سختی، آسانی و گشایشی هست و وعده خداوند قطعاً صادق می‌باشد.

حدود ساعت‌ ۵ صبح به ساختمان آکادمی رسیدیم؛ هرلحظه ثانیه شماری می‌کردم تا دیدار محبوب فرارسد. اولین‌بار بود که پا در این مکان مقدس می‌گذاشتم و از همان ساعت‌های اولیه صبح، جمعیت زیادی را دیدم که همه آن‌ها به شوق دیدار آقای‌ مهندس آمده بودند.

به ما گفتند: دفترهای سی‌دی را بیاورید؛ در آن لحظه احساس کردم، آن‌هایی که دفاتر سی‌دی را می‌بینند، مانند فرشتگان الهی هستند، چه‌قدر نورانی بودند و پر از محبت. دفترم را تحویل یکی از آن‌ها دادم؛ با دقت تمام برگه‌های دفترم را ورق زد، احساس کردم نامه عمل مرا نگاه می‌کند، حس عجیبی داشتم، بعد از اتمام و تحویل‌ گرفتن دفترهایم، رهسپار اتاقی شدیم که آقای مهندس، پشت میز نشسته بودند.

در ابتدا به‌خاطر زیاد بودن جمعیت، آقای مهندس را ندیدم؛ اما بعد به‌ ترتیب همه را صدا زدند و یکی‌یکی جلو رفتیم، این‌قدر در دیدن آقای مهندس غرق شده بودم که اصلاً متوجه نشدم عکاس درحال عکس‌ گرفتن است، دائماً به آقای مهندس نگاه می‌کردم و دوست داشتم که یک جمله یا یک نگاهی به طرف من داشته باشند.

بعد از گرفتن گل رهایی، وارد سالنی برای برگزاری لایو زنده آقای مهندس شدیم و در صندلی‌های جلو، همراه با دوستان نشستیم؛ خیلی خسته بودم و خواب‌آلود؛ ولی وقتی روبه‌روی آقای مهندس نشستم و به چشمانشان زل زدم، غرق در محبت و نگاه خاص بودند، انگار چیزی را به من می‌گفتند؛ نگاهشان را دریافت می‌کردم؛ ولی عمق معنایش را نمی‌فهمیدم، فقط دوست داشتم نگاهشان کنم؛ البته جنس این نگاه فرق داشت.
آن روز انگار همه‌چیز دست به‌دست هم داده بود تا این جلسه به شکل ویژه‌ای برگزار شود؛ جشنی به مناسبت پذیرفته‌شدن مقاله مت‌ستاز از آقای مهندس گرفته شده بود.
خلاصه استاد امین و خانم شانی را دیدم، ۱۴ دیده‌بان محترم؛ مثل پروانه‌هایی که به دور شمع جمع می‌شوند، دور آقای مهندس را گرفته بودند و گروه موسیقی چه‌قدر زیبا نوازندگی می‌کردند و چه‌بسیار دیدار این عزیزان برایم لذت‌بخش و پر از حس قشنگی بود. انسان‌هایی الهی، نورانی، بی‌ریا، متواضع و فروتن که جنس آن‌ها با دیگر انسان‌ها فرق داشت، سرشار از آرامش، راستی و درستی بودند.
در طول این سفر خیلی به ما خوش گذشت، به‌خصوص در کنار راهنماهای دوست‌داشتنی همچون همسفر راضیه و همسفر فاطمه. تجربه رفتن به سفر با راهنما و دوستان کنگره‌ای چه‌قدر لذت‌بخش بود، واقعاً احساس رهایی کردم.
سفر به پایان رسید و ما به خانه نزدیک شدیم؛ و این‌جا پایان هر نقطه سرآغاز خط دیگری است را درک کردم؛ این‌طور نبود که همه‌چیز تمام شده باشد! بایستی بند کفش‌هایم را محکمتر ببندم، خودم را برای سفر دوم آماده کنم و دائم این جمله را با خودم تکرار کنم که گرچه سفر دوم هم سخت است و هم سهل؛ اما دست‌هایت را به نشان پیچش در هم و به‌سوی آسمان نگه‌دار و بدان در این سفر، همسفرانی تو را یاری خواهند کرد.

نویسنده و ویرایش: رابط خبری همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر راضیه (لژیون چهارم)
عکاس: همسفر اکرم رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون اول)
ارسال: راهنمای تازه‌واردین همسفر سمیه نگهبان سایت
همسفران نمایندگی وکیلی یزد

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .