English Version
This Site Is Available In English

جاده ای روشن به سمت زندگی

جاده ای روشن به سمت زندگی

دلنوشته ای از مسافر محمد به راهنمایی مسافر جواد از لژیون پنجم نمایندگی بیرجند در باب "وادی هشتم".

سلام دوستان محمد هستم یک مسافر.

بالاخره باید تکلیف خودم را روشن می کردم.
ولی از کجا؟ چطوری؟ راه چیست و کجا هست؟
این سوالات هر روز من بود که راه درست از کجا شروع می شود؟!!!
فقط شنیده بودم که می گویند: از تو حرکت از خدا برکت. ولی من نمی‌دانستم چطور و از کجا حرکت کنم ؟!
از اینجا برایتان بگویم که چند سالی هست با یکی ازدواج کردم که به هیچ صراطی مستقیم نیست و نمی دانم چطور عاشقش شدم اصلا ؟!
از کجا وارد زندگیم شد؟!

حالا بعد از گذشت چند سال زندگی به چه کسی بگویم که دوستش ندارم؟!
آری درست حدس زدید در مورد مواد مخدر صحبت می کنم.
قد و قواره و بر و رویی نداشت و ندارد.

بعد از چند سال زندگی مشترک من را هم مانند خودش کرده بود. خیلی از من کوچکتر است اما درهمه کارهایم زورش به من می چربد. چند بار بحث طلاق شد. راه های مختلف جدایی را هم رفته بودم.
چند بار تا پای جداشدن هم رفتیم اما هیچ اثری نداشت. دیگر حالم ازش بهم می‌خورد. با یک من عسل هم نمی شد خوردش. اصلا انگار مرا طلسم خودش کرده بود. دار و ندارم را گرفته اما باز هم دست از سرم برنمی‌داشت. حرف، حرف خودش است.

هرجا می گوید باید بروم. هر کاری می گوید انجام می دهم، باز هم بیخیالم نمی شود. مرا به مرز ورشکستگی اقتصادی و روحی کشانده اما غمش نیست.
بارها اراده کردم تا طلاقش بدهم، پیگیر که شدم فهمیدم حق طلاق را که ندارم هیچ، دیدم نای حرکت کردن هم ندارم. به عبارتی اصلا راه خروج از تاریکی را یاد نداشتم. حیران بودم چکار کنم. تا اینکه یکی از دوستانم گفت بلند شو برویم.
گفتم:کجا؟
گفت: خدمت دانای مو سپید
ندایی را حس کردم که تا حرکت نکنم، مثل آب در مرداب بیشتر بوی لجن می گیرم، همانند شخصی که در باتلاق گیر کرده و دائم در حال فرورفتن است.
گفتم : آدرسش کجاست ؟!
گفت، بسیار دور بسیار نزدیک ... مکانی در معصومیه (نام محلی در بیرجند) است.
گفتم چطور؟!
گفت: خواسته ات راه را نزدیک می‌کند و نخواسته ات دورش می کند.

به آنجا رفتیم.
روی تابلو سر درب وادی نوشته بود جمعیت احیای انسانی کنگره ۶۰.
با اینکه حالم خوب نبود راه رفتن هم برایم سخت بود، دیگر حرکت کرده بودم، یک راهی را جلوی خودم می دیدم. رفتیم داخل و انگار رفته بودم روی صحنه نمایشی که گویی با نور وجودم را روشن کردند.
ناگهان دست گرمی را  روی دوشم احساس کردم.
صدای روحانی اش به من گفت خوش آمدی.
یک دفعه دیدم حاضرین شروع کردند به دست زدن.

و ندای دعوت را که درگوشم زمزمه می شد حس کردم. باید لبیک می گفتم و سر تعظیم فرود می آوردم. هر پله از این مشاهدات، نوری در دلم روشن می کرد و کورسوی مسیر روشنی را در دلم احساس می‌کردم. خودم را در جمعی می دیدم که بعضی ها خیلی تشنه اند و بعضی مانند پروانه دور این تشنگان می چرخند و سیراب شان می‌کنند. بعضی ها خواسته هایی داشتند که فقط آن فرشته ها می توانستند اجابتشان کنند. به من گفتند باید نقشه راه را بگیری، تصمیم بگیری، حرکت کنی و شتاب بگیری. فرشته‌ای آمد و گفت پیر دانا امر کرده باید دوتا «ب» که اسم رمز بیرون شدن از سیاهی و خروج از ظلمت است را یاد بگیری تا بتوانی حرکت کنی و مسیر راهت را پیدا کنی. گفتم لطفاً آن دو تا «ب» را به من بیاموزید. به من امر شد. بخواه و بیا.

با شنیدن این ندای عرفانی، نور معرفت را در قلبم احساس کردم. من راه را پیدا کرده بودم. باید تا دیر نشده حرکت می کردم و گذشته را طلاق می دادم.

احساس می کردم راه طولانی است. وسوسه شیطان را هم از دور درک می کردم که می‌گفت، نخواه و نیا. ولی من دست در دست عارف عالم وارسته ای داشتم که از پیردانا مأموریت داشت مرا به سرانجام مقصود برساند. الان که دارم برایتان می‌نویسم، چند ماهی است که دوباره متولد شده ام. تولدی دوباره در زندگی جدید که حالا دوست دارم تا عمر دارم با کنگره ۶۰ جاودانه شوم. بنده هم اکنون ساکن وادی عشق در مسیر خوشبختی هستم. اگر خواستید شما هم بیایید، هنوز هم دیر نشده ...

پاینده باد کنگره ۶۰
زنده باد جناب مهندس دژاکام.

دلنوشته: مسافر محمد از لژیون پنجم
تایپ: مسافر حامد لژیون پنجم
ارسال خبر: مسافر علی لژیون سوم

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .