English Version
This Site Is Available In English

هدف اصلی کنگره ۶۰، احیای انسانی است

هدف اصلی کنگره ۶۰، احیای انسانی است

استاد امین در بین عزیزان در کلینیک فرشته در صحبت‌های خود در مورد نحوه‌ی رسیدن به آرامش و شادی این گونه بیان کردند: هدف اصلی هدف کنگره۶۰، احیای انسانی است؛ همه در کنگره و در کلینیک‌ها برای این امر در تلاش هستند.

ما اکنون درجشن دیده‌بان هستیم؛ جشن‌ها فقط یک‌سری تاریخ هستند در تقویم‌ها و هیچ مفهوم دیگری پشت آن نیست، در جوامع خوشبخت انسان‌ها دنبال بهانه برای شادی کردن هستند و جوامع اندوهگین دنبال بهانه برای سوگواری و عزاداری و البته سوگواری‌ها هم در جای خود زیبایی خاص خود را دارند.

انسان می‌خواهد شادی خود را بروز دهد و این در جمع اتفاق می‌افتد. هر چقدر هم به تنهایی برای شاد بودن تلاش کنیم، اما در جمع می‌توانم به آن لباس بپوشانیم. در گذشته ارتباط‌ها و رفت و آمدها زیادتر بود و انسان‌ها بیشتر زندگی می‌کردند چون تحت هر شرایط‌ به هر بهانه‌ای کنار هم جمع می‌شدند و شادی‌ها می‌توانست شکفته شود و خود را نشان دهد.

بودن انسان‌ها برای یکدیگر مثل وجود نفت یا معدن مهم است، چرا که باید در اعماق  یک مسیری را پیدا کند تا راه خود را به بیرون پیدا کند. مثل حفر چاه یا لوله کشی جهت استخراج. انسان‌ها برای یکدیگر همین نقش را دارند زیرا می‌توانند یک چیزی را از درون انسان بیابند و به بیرون منتقل کنند و باعث بزرگ شدن هم شوند.

خیلی مهم است که انسان در جهت ساختن و مثبت باشد یا درجهت تخریب و منفی، چه چیزی در کنگره این موضوع را روشن می‌کند؟ آیا فردی که به تنهایی شروع به خواندن کتاب ۶۰ درجه زیر صفر کند، می‌تواند به درمان برسد؟ ممکن است اما باید دید در چه شرایطی هست؟ مثلاً در دورترین نقطه‌ی قطب مجبور است این‌کار را انجام دهد یا نه؟ باید دید کنار هم قرار گرفتن ما چقدر مؤثر است.

حضور ما در لژیون و جلسات چه نقشی در حس ما دارد؟ معجزه آن جا است که گفته می‌شود تکامل در جمع اتفاق می‌افتد؛ در یک گله ضعیف ترین عضو چه کسی هست؟ یک نوزاد تازه متولد شده اگر یک گله‌ی بوفالو باشد گوساله‌ی تازه متولد شده در صورتی که هزاران کیلومتر را با گله طی کند در امنیت است و احتمال ۹۰ درصد در مسیر سالم می‌ماند.

اما اگر قوی ترین عضو از گله جدا شود به تنهایی قادر نیست مسافت قاره آفریقا را بپیماید و احتمال زنده ماندنش در حد یک درصد است. در صورپنهان من همان قدر ضعیف هستم که آن حیوان متولد شده در گله است؛ به شرط این‌که از قوانین پیروی کنم. میان همسفر و مسافر تفاوت چندانی نیست زیرا مسافران در اثر مواد تخریب دارند و همسفران بدون مواد و حتی بیشتر.

همسفران نباید تصور کنند جزو نیروی قوی گله هستند که داریم از آن‌ها محافظت می‌کنیم. حتی همسفری که به تازگی وارد لژیون می‌شود همانند نوزاد تازه متولد شده گله هست که باید همان مسیر طولانی را طی کند. اگر انسان این قوانین را بداند چطور رفتار می‌کند؟ اگر نداند چطور؟ در صورتی که فرد تصور کند جزء سران قبیله است دچار منیت است.

اگر من معلم جهان‌بینی هستم دلیل این نیست که حال من همیشه خوب و در سعادت بوده‌ام. گاهی انسان باید حالش از همه خراب تر باشد تا راهی برای بهتر شدن حال خود پیدا کند. خوب علت چی بوده ؟من نمی دانستم کجا باید باشم و حضور داشته باشم؟ مثلاً در کنگره در حال خدمت باشم یا دانشگاه در حال درس خواندن یا در خانه در حال بهترین عبادت، حال من خوب نمی‌شود مگر این‌که در جای خود قرار بگیرم.

گاهی با ۴ ساعت درس خواندن هم نمی توان نمره‌ی خوبی دریافت کرد. اما با نیم ساعت بودن کنار هم درسی‌ها، می‌توانیم اشکالات خود را متوجه شویم و نمره‌ی بهتری کسب کنیم زیرا نیاز ما در دل آن‌ها قرار دارد. این همان مثلثی است که آقای مهندس راجب به آن صحبت می‌کنند: مکان مناسب، زمان مناسب و کلام مناسب.  تو باید بدانی مکان مناسب کجا است و توکجا قرار داری؟!

یک موقع فرد در آب می‌رود تا آموزش شنا بگیرد و یک زمان هم پزشک گفته برای درمان در آب راه برود. وقتی فرد زیر آب می رود وزن او به صفر می‌رسد و فشار نیروهایی که به او وارد می‌شود به حداقل می‌رسد و نیروهای وارد توسط آب خنثی می‌شوند زیرا نیروی گرانش صفر می‌شود.

برای تعمیر یک سقف آسیب دیده باید برای تحمل فشار، زیر آن ستون قرار داد در غیر این‌صورت سقف فرو می‌ریزد و قابل تعمیر نخواهد بود. فرد داخل آب یا تفریح و بازی می‌کند، اتلاف وقت می‌کند یا آموزش شنا گری می‌بیند یا برای بازسازی جسم خود به کمک نیروهای موجود در آب، فقط داخل آب راه می‌رود. من به جای رفتن به دانشگاه به کنگره رفتم و در پرسش و پاسخ و مشارکت‌ها  گره خود را پیدا کردم زیرا  من در جای درست قرار گرفته بودم.

مرحله دوم من باید بدانم الان که در آب رفتم‌ باید چیکارکنم؛  آیا فقط دست و پا بزنم یا طول استخر را مدام شنا کنم یا با شلپ و شلوپ باعث ناراحتی بقیه شوم که در این حالت اگر فرد حال خرابی داخل استخر باشد حتما این حرکت شما را تحمل نخواهد کرد، پس شما باید در آب ملایم حرکت کنی و فقط راه بروی.

این‌که من سر لژیون می‌نشینم آيا از بالا به بقیه نگاه می‌کنم که من از شما بیشتر آموزش گرفتم و تجربه‌ی بیشتری دارم یا این که با این دیدگاه هستم که من آمده‌ام آموزش بگیرم چون توانایی حل مسائل و مشکلات را ندارم و برای یاد گرفتن و شاگردی آمدم. این چطوری بودن و چطوری دیدن تعیین می‌کند که آیا من در تکبر و غرور و خودبینی هستم که حاضر نیستم و نمی‌توانم آموزش بگیرم و حرف دیگران را بپذیرم؟

یا اگر یاد گرفتم به روی خود نیاورم، که بخواهم فردا به آن شخص احترام بگذارم و حرف خودش را هم چند روز دیگر به خودش برگردانم. در این صورت می‌شوی همان سنگ داخل آب، وقتی رفتی داخل آب اولین شرط شناور بودن بستگی به این دارد که تو با منیت خود چگونه دیگران را نگاه کنی. اگر روی آب شناور شدی می توانی پیش بروی.‌ هر چقدر هم که انسان با استعدادی باشی اگر کف آب بروی غرق می شوی هر چقدر هم دست و پا بزنی، پس اول باید بدانم کجا باشم و چطور باشم.

وقتی برای درس جواب دادن درس در کلاس، خود را آماده نکرده بودم و ماهرانه استاد را با بحث فلسفی و جهان بینی سرگرم می‌کردم تا زمان درس پس دادن بگذرد، از کار خود خوشحال بودم، درحالی که از آموزش عقب مانده بودم. این حقه را من به خود می‌زدم. مرحله‌ی بعد چطور یاد گرفتن است!؟

وقتی شناور شدن را یاد گرفتی می‌توانی مهارت های دیگر را هم یکی یکی یاد بگیری، من الان در اعتیاد هستم. آیا باید به کنگره بروم و درمان شوم و سی‌دی بنویسم و در لژیون آموزش جهان بینی را بگیرم یا به سر یک کار با درآمد بالا حاضر شوم؟ من باید تشخیص بدهم این مثلث را چگونه ترسیم کنم، در کجا باشم؟ چطور باشم و چه کار کنم؟

این مثلث لازمه‌ی زندگی انسان است. اگر آن را فراموش کنیم، نگاه ما تغییر می‌کند و طلبکارانه می‌شود. اگر فرد در هر جایگاه خدمت با این دید باشد که من برای کنگره خیلی زحمت کشیدم و خیلی رهایی داشتم و ... آن وقت می‌شود سنگ زیر آب و به کف آب می‌رود. من‌ هنوز این را از خودم می پرسم کجا باید باشم؟ چطور باید باشم؟  چیکار کنم؟ با مسائل چگونه روبرو شوم تا بتوانم جواب بگیرم؟!

اصول در کل ساده هستند، اگر انسان پیچیده شد مسائل ساده هم برایش سخت می‌شود. هر چه بیشتر آموزش بگیرد و مسائل را ساده تر نگاه کند و درگیر پیچیدگی‌ها و موضوعات عجیب و غریب و قضاوت‌ها نشود، سریع تر آموزش می‌گیرد.  افرادی که ساده نگاه می‌کنند، ساده هم یاد می‌گیرند. ما هر چه بزرگتر می‌شویم کار سخت تر می‌شود زیرا همه چیز را پیچیده‌تر می‌بینیم.

امروزه موسیقی شده است فقط سر و صدا‌های بی مفهوم که اگر استادان بزرگ مثل موتزارت و بتهوون زنده بودند از این وضع دچار سکته می شدند. موسیقی به عصر حجر برگشته است. زمانی که انسان با یک تکه استخوان روی پوست می‌زدند؛ اگر ما به چیزها و امکاناتی که برای ما وجود دارد توجه نکنیم به گذشته بر می‌گردیم! اگر انسان حواسش نباشد دچار کفر می‌شود.

پس باید دانست آفت آن چه هست و واکسنش چیست؟ باید قدر چیزهایی را که داریم بدانیم تا این اتفاق کمتر رخ دهد. باید خانواده احیا شود و پیوند محبت، قوی تر شود تا احساس آرامش و شیرینی کنیم و زندگی احیا شود و کار همسفران در این قسمت بسیار مهم است که بتواند با بخشش، گذشت و پیوند محبت زندگی را دوباره احیا کنند.


نویسنده: همسفر صدیقه رهجوی راهنمای تغذیه سالم همسفر آمنه
رابط‌خبری: همسفر نرگس رهجوی راهنمای تغذیه سالم همسفر آمنه
ویراستاری: همسفر غزال رهجوی راهنما همسفر رعنا (لژیون نهم)
عکاس‌خبری: مرزبان‌خبری‌پارک، همسفر زهرا
ارسال: همسفر زینب رهجوی راهنما همسفر رعنا (لژیون نهم)
همسفران نمایندگی هاتف

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .