هشتمین جلسه از دوره سی و دوم کارگاه های آموزشی همسفران نمایندگی ستارخان ، با دستور جلسه «ويژگي هاي لژيون قوي چيست؟» به استادی همسفر اعظم اسيستانت درمان سيگار گروه خانواده، نگهبانی همسفر زهره و دبیری همسفر سارا ،ساعت 16 روز سه شنبه مورخ 1400/07/27 آغاز به کار نمود .

خلاصه سخنان استاد:
امسال برای اولين بار آقای مهندس محبت کردند و همچین دستور جلسهای را گذاشتهاند، وادار شدیم هر کدام به سهم خودمان فکر کنيم که لژیون قوی چگونه باید باشد؟ هر کاری که آقای مهندس میکنند حتما باید درباره آن خیلی تفکر کنیم تا یک برداشت خوبی بتوانیم داشته باشیم.
به طور عجیبی این دستور جلسه با وادی هفتم خیلی هماهنگی دارد: «رمز و راز كشف حقیقت در دو چیز است؛ یکی یافتن راه و دیگری آنچه برداشت میکنید»، ما این راه را پیدا کردیم، آنچه برداشت میکنیم برای منِ راهنما، برای منِ رهجو میشود توشه راهِ من در این مسیر پر برکت. هر کدام از حس و حال خودش میفهمد که چه كاري کرده است یا چه کاري دارد انجام میدهد؟ چه رهجو و چه راهنما.
ولی یک لژیون موفق طبيعتاً یک فرمانده خوب هم میخواهد. حال فرمانده به معنی آن نظامی بودنش نیست! خیلی خشک نباشد، از آن نظر نمیگویم. کلا ما این مفاهیم را در کنگره یاد میگیریم. به هرحال میگویم باید فرمانبردار باشیم. فرمانبردار چه کسی باشیم؟ فرمانبردار فرماندهان خودمان، از استادهایمان شروع میشود تا هر جایگاهی که ما هستیم، میبینیم سلسله مراتب ما اسم دارد: راهنما، کمک راهنما، مرزبانی، ایجنت و... . ما باید طبيعتاً این فرمانبرداری را از تمام این جایگاهها یاد بگیریم و چقدر هم خوب است این فرمانبرداریها، چون من خودم همسفر یا همسر یا مادر یا به اصطلاح مدیر خوبی نبودم، ولی فکر میکردم خیلی خوب هستم و اینجا آموختم که فرمانبرداری چقدر برای ساختارهای صور آشکار و پنهان ما خوب است.
مثالی که آقای مهندس گفتند اين است كه راهنما در رأس قرار میگیرد، بعد رهجو و بعد از آن شرایط. اگر بخواهم از تجربه خودم یا آن همکارانی که در کنارشان بودم و طبيعتاً از آنها خیلی آموختم استفاده كنم، من به عنوان یک راهنما حتما باید به خودم یک توجهای داشته باشم. خودم چند مرده حلاجم، با خودم چند چند هستم، خودم چه آموختم...؟ پس اول زوم میکنم روی خودم. شاید برای همین اوایل که لژیون میزنیم، خیلی سخت است و خیلی آدم وحشت میکند. من وقتی در آزمون کمک راهنمایی قبول شدم، در سالنامه خودم نوشتم: چقدر میترسم از اینکه یک لژیون داشته باشم و چند نفر كنار من بنشینند. یاد حال خرابیهای خودم میافتادم. به قول خانم آنی بزرگ همیشه میگفتند شما اشکها و لبخندها هستي، از يك طرف گریه میکنی و از طرفي میخندی! و من میگفتم اين به خاطر حال بد من است.
نگاه کنم و ببينم آیا آموزشهايي را كه باید کاربردی بکنم، كاربردي کرده ام یا نه؟ میبینم که حتما به قول آقای مهندس آن بادی لنگویج يا آن زبان بدن راهنما یا هر کسی که برای ما مینشیند صحبت می کند به هر حال روی ما اثر میگذارد. کار ما در کنگره این است که آموزش میگیریم، ضمن اینکه آموزش را انتقال میدهيم، همچنان و بطور مرتب داریم آموزش میگیریم. کار راهنما و رهجو یا هر جایگاهی را شما حساب کنید هر کدام ادامه آموزشهای قبلی. یعنی از روزی که به کنگره ميآيي، مبدا و مقصد و مسیر حرکت باید مشخص بشود. راهنما آن چراغ راهی است که همیشه روشن است، میتوانید به او اعتماد کنید و محبت داشته باشید تا انتقال داده شود.
یک ضلع هم رهجو است. رهجو آمده است اینجا چکار کند؟ راهنما کمک میکند اولویت اولش را پیدا کند، یعنی اولویت اولش درمان است نه مسائل دیگر. رهجو هم همان موقع باید سرسپرده بشود، به این باور برسد که جز این چهار دیواری کنگره (كه در واقع کنگره چهار دیواری نیست، کنگره مکان نیست، کنگره یک راه و یک تفکر است) در زمینه اعتیاد بیرون از این چهار دیواری هیچ خبری نیست و انشاءالله در کشور ما و همانطور که دارد رواج پیدا میکند در تمام دنیا، این راه ثبت بشود به عنوان تنها راه درمان اعتیاد.
راهنما اول یک نگاهی به خودش میکند، خودش باید کننده کار باشد. من هر چقدر بیایم و خودم اینکارهايي که میگویم انجام نداده باشم، صددرصد روی شما اثر نمیگذارد. مخاطب من آن را از من نمیگیرد. پس این یکی از اولین آموزشهای استاد دژاکام است که: «خودتان را از قوه به فعل دربیاورید». شما این راه را پیدا کردهاید، برداشتهای ما همه با هم یکسان نیست، شاید نزدیک به هم باشد ولی باز هم متفاوت است. ولی مهم این است که من این را در نظر داشته باشم که همواره با خداوند معامله کرده ام و به پاس آن کسی که کنگره را به من نشان داد، به منی که هیچ شناختی از اعتیاد نداشتم، من که غرق در تاریکی بودم، آمدم رها شده ام، پیمان ببندم... قبل از اینکه شال را بگیریم پیمان میبندیم، با چه کسی پیمان می بندیم؟ با خداوند و بعد با استادهايمان كه تنها رضایت خداوند و استادان را همواره در نظر داشته باشم.
آقای امین می گویند: یک عده به حس خودشان، اول تایید دیگران را در نظر می گيرند بعد رضایت از خود؛ یک عدهای رضایت از خود را اول میگيرند بعد تایید میدهند. ما باید آن رضایت از خودمان را یاد بگیریم داشته باشیم، چه کار کردهایم و چه کار میخواهیم بکنیم یا چه کار خواهیم کرد. ما بايد بیاموزیم تا بتوانیم این مسیر را خوب ادامه بدهیم و یک لژیون موفق تحویل کنگره بدهیم.
رهجو مال ما نیست، مال منِ راهنما نیست، همه امانت هستند. رهجوها گذشته های ما هستند و من با گذشتهام دارم کار می کنم. گذشتهای که سالها تنها بودم و بلد نبودم چه کار بکنم، هیچ چیزی بلد نبودم، حتي حرف زدن عادی خودم را هم فراموش کرده بودم در آن بدبختیهای اعتیاد فرزندم. کنگره روز به روز رشد کرده است، ما شعبه انقلاب که میرفتیم لژیون نبود، مثلا من خانم شهناز را انتخاب میکردم با ایشان حرف میزدم، از خانم شهناز میرفتم پیش خانم اکرم، از خانم اکرم پیش یک راهنمای دیگه... ولی خوشبختانه وقتی لژیون تشکیل شد همه چیز شکل گرفت و الان در بهترین نقطه ی زندگی و حیات کنگره هستیم.
هر چه فکر کردم كه من چه کار کردم برای رهجوها، دیدم من هیچ کاری نکردم! چون من کلامی نداشتم، من دانشی نداشتم، من خیلی خوب بتوانم بیاموزم اندکی از دانش استادهايم را بتوانم انتقال بدهم. اين مسئله، منیت را از من میگیرد و من را به اینجا میرساند که همواره یک شاگرد هستم. رهجو باید به راهنمایش خیلی احترام بگذارد و ایراد نگیرد. رهجو در لژیون این مسائل را یواش یواش یاد ميگيرد. بهترین نقطهای که گفتم براي همین سیدیها است که استاد با آن تفکر نابشان به حالت اجبار گذاشتهاند. من این تجربه را داشتم در مورد سیدی نوشتن. یادم هست سيدي امواج بازدارنده ذهن را هر چه استاد امین صحبت میکردند من خیلی طول میکشید بخواهم به ذهنم بیاورم که چه گفتند. یادم است چهار مرتبه گوش دادم و دفعه چهارم یك حالتی به من دست داده بود که انگار آن را کشف کرده بودم، انگار استخر و شهر وجودی را یاد گرفته بودم. درست بعد از چهار بار فهمیدم. البته آن را نوشته بودم ولی باز هم روي آن کار کردم و اينچنين نهادینه شد در وجود من که قسمت شهر وجودی چیست ؟ کمیت چیست ؟ کیفیت چیست؟
پس ما تمام آن دانشی که برای درمان زخمهای صور پنهان درمان مواد مخدر، درمان سیگار و قلیان و هر چیز ديگري را در سیدیها داریم. کلام و صوت استاد را داریم، گاهی هم دیدار خودشان را. اینها همه دست به دست هم می دهد و ما را به درمان میرساند. برای همین الگوهایي که در کنگره هستند ثابت قدم هستند، برگشت ندارند یا اگر برگشتی بود به قول آقای مهندس خیلی درصد پایینی است. برای اینکه ما با همین ماندن و خدمت کردن، میمانیم تا نهادینه بشود در صور آشکار ما و دنیای درون. امیدوارم که خداوند نصیب همه و من هم بکند تا بتوانیم لژیون موفقی داشته باشیم. امیدوارم در این مسیر رشد و ارتقاء مان را پیدا کنیم. امیدوارم خداوند و استادهای ما از ما راضی باشند.
در ادامه جلسه همسفراني كه وارد سفر دوم شده بودند، به طور نمادين گل رهايي خود را دريافت نمودند.

همچنين در اين جلسه از نفرات برتر آزمون شعبه، تقدير به عمل آمد



در ادامه برخي از همسفران تقديرنامه سردار را دريافت نمودند





تایپ : همسفر هاجر (لژیون چهارم )
ويرايش و ارسال: همسفر زينب (لژيون سوم)
عکاس:همسفر مونا(لژیون سوم)
مرزبان کشیک:همسفر مرجان
همسفران نمایندگی ستارخان
- تعداد بازدید از این مطلب :
1216