جلسه چهاردهم از دوره سی و چهارم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰ شعبه دانیال اهواز به استادی ایجنت محترم همسفر نوریه ، نگهبانی مسافر سعید و دبیری مسافر امید با دستور جلسه هفته «بزرگداشت مهندس دژاکام و دستاوردهای ایشان(کتاب ها ) »در روز پنجشنبه مورخ 1405/7/30 ساعت ۱۷ آغاز بکار نمود.
خلاصه سخنان استاد.
سلام دوستان، نوریه هستم، همسفر.
ممنونم از نگهبان جلسه و آقا حسن که اجازه خدمت در این جایگاه را به من دادند. من روز دوشنبه هفته گذشته هم استاد جلسه بودم.
مجدداً تسلیت عرض میکنم خدمت خانواده محترم جناب آقای مهندس، دیدهبانان عزیز و شما اعضای کنگره ۶۰، بهخصوص اعضاء شعبه دانیال اهواز. اگر بخواهم راجع به مهندس صحبت کنم، واقعاً سخت و دردناک است. چه مسافر و چه همسفر، خودمان میدانیم که چه روزهایی را پشت سر گذاشتیم، چه تاریکیهایی را تجربه کردیم و در دوران اعتیاد با چه مسائل و مشکلاتی روبهرو بودیم.
من بهعنوان یک همسفر، شبهای زیادی را با اشک و گریه پای سجاده نماز گذراندم. مسافرم در آن تاریکیها به جایی رسیده بود که وقتی شب میخوابید، دعا میکرد صبح را دیگر نبیند. آنقدر اذیت بود و احساس درماندگی میکرد که نمیدانست چطور میتواند از این منجلاب اعتیاد بیرون بیاید.
به هر دری که گفتند زدیم، به هر جایی که گفتند رفتیم و هر کاری را که دیگران پیشنهاد کردند، انجام دادیم؛ اما هر بار خستهتر از همیشه به نقطه اول برمیگشتیم.
تا اینکه جناب مهندس دستاورد بسیار مهمی را ارائه کردند؛ روشی به نام DST که توسط ایشان کشف شد و در ماه مبارک رمضان به ایشان الهام شد. چه درمانی بود! روشی که هم برای مسافر جواب داد و هم برای منِ همسفر.
شاید من بهواسطه افکار نابههنجار و ضدارزشهایی که داشتم، نیازمند آموزش بودم. خودم میدانم که چه کارهایی کرده بودم و چه شرایطی داشتم. آرامآرام، در کنار مسافرم که سفرش را شروع کرده بود، آموزش گرفتم و منِ همسفر هم سفر خودم را آغاز کردم.
دستور جلسه امروز درباره کتابهای آقای مهندس است.
در سفر اول مسافرم، من اصلاً متوجه کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» نبودم. بهنوعی نمیفهمیدم این سرمای ۶۰ درجه یعنی چه. همیشه دوربینم روی مسافرم زوم بود؛ با خودم میگفتم مسافرم باید رها شود، باید روزی برسد که دیگر مواد مصرف نکند. اصلاً دنبال درمان واقعی نبودم و فقط میخواستم مصرفش قطع شود.
اما بهواسطه کشف متد DST و داروی OT، درمان واقعی اتفاق افتاد؛ همانطور که جناب مهندس میگفتند، فرد باید به درمانی برسد که حتی اگر در آزمایشگاه کار کند یا در مزارع کشت خشخاش حضور داشته باشد، دچار وسوسه نشود.
وقتی به کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» نگاه میکردم، تصاویر ابتدایی آن برایم گنگ و نامفهوم بود. نمیفهمیدم این تصاویر چه چیزی را بیان میکنند.
بعد از اینکه سفر اول مسافرم گذشت، فکر میکنم حدود سه سال بعد بود که تازه متوجه شدم منظور از سرمای ۶۰ درجه، خود من هم هستم. من هم در سرمای ۶۰ درجه گیر کرده بودم و باید از آن سرما بیرون میآمدم. ابتدا باید خودم درمان میشدم تا بتوانم به مسافری که در آن سرمای ۶۰ درجه گرفتار شده بود، کمک کنم.

متأسفانه ما همسفرها وقتی وارد کنگره میشویم، معمولاً میخواهیم ابتدا مسافرمان درمان شود و بعد خودمان به فکر درمان و تغییر خودمان باشیم؛ اما وقتی منِ همسفر روی خودم تمرکز میکنم و کتاب «۶۰ درجه زیر صفر» را در مورد خودم به کار میگیرم، دیگر کاری به کار مسافرم ندارم.
میبینم آرامآرام گرههای خودم باز میشوند، حسهایم تغییر میکنند و از آن یخزدگی بیرون میآیم. بعد متوجه میشوم که مسافرم هم در کنار من، بدون اینکه خودم متوجه باشم، قدم برمیدارد و جلو میآید. یکییکی یخهای وجود او هم باز میشوند.
این کاری است که مهندس برای ما انجام دادند.
یکی دیگر از کارهای مهمی که مهندس برای ما کردند، این بود که اعتمادبهنفس و اعتماد ازدسترفته را به ما برگرداندند. شاید من و مسافرم زمانی در جایگاه خوبی قرار داشتیم، اما بهواسطه اعتیاد، آن جایگاه اصلی را از دست داده بودیم. با آموزشهای کنگره دوباره توانستیم جایگاه خودمان را پیدا کنیم و اعتمادبهنفس ازدسترفتهمان را به دست بیاوریم.
الان مهندس در خانواده خودم، یعنی در میان خواهر و برادرهایم، جایگاه خیلی بالایی دارند. روزی که متوجه شدند جناب مهندس به رحمت خدا رفتهاند، یکییکی با من تماس گرفتند و تسلیت گفتند. این موضوع برای من بسیار ارزشمند و خوشحالکننده بود؛ چون احساس کردم علاوه بر اینکه خودم، مهندس را آنطور که باید و شاید شناخته بودم، خانوادهام هم بهواسطه من تا حدودی از آموزشهای کنگره بهره برده بودند.
آنها رفتار و عملکرد من و مسافرم را دیده بودند و این برای من بسیار خوشحالکننده بود.
اکنون بهواسطه آموزشهایی که گرفتهایم، مسئولیت ما سنگینتر شده است. من فکر میکنم باید مراقب باشم که بیرون از کنگره چگونه رفتار میکنم. باید با عملکردم بتوانم مهندس را آنطور که شایسته ایشان است، به دیگران بشناسانم؛ بهعنوان یک دانشمند و یک معلم و راهنمایی که کارش را بهخوبی بلد بود.
نباید اینطور باشد که فقط داخل کنگره بیایم و بروم و فکر کنم همهچیز همینجا تمام میشود. داخل کنگره، همهچیز خوب است؛ سلام و احوالپرسی میکنیم و حالوهوای خوبی داریم. اما مسئله مهم این است که بیرون از کنگره، در برخورد با افرادی که شاید بهواسطه مشکلات و تاریکیهای زندگی، حسهای بستهتری داشته باشند، چگونه رفتار کنم.
باید با عملکردم، نه فقط با کلامم، نشان بدهم که مهندس چه کار بزرگی در حق ما مسافران و همسفران انجام دادهاند.
همانطور که میدانید، کنگره یک وسیله است، هدف نیست. کنگره یک تفکر است؛ وسیلهای که به منِ رهجو یاد میدهد چگونه رفتار کنم و چگونه زندگی کنم.
از وادی اول که با تفکر آغاز میشود، تا چهار وادی اول که به من کمک میکنند خودم را پیدا کنم و آدرس خودم را به خودم بدهند، باید قدمبهقدم جلو بیایم. با تفکر درست، عقل درست و حس سالم، قدمهای درست بردارم و حرکت کنم تا به آن چشمه جوشان و رود خروشان برسم.
باید آرامآرام به رودی خروشان تبدیل شوم و به بحر و اقیانوس برسم. اما آن بحر و اقیانوس چیست؟ رسیدن به آرامش و آسایشی که مدنظر مهندس بوده است؛ اینکه بتوانم خودم با آرامش زندگی کنم و اجازه بدهم دیگران هم در کنار من به آرامش برسند.
من دقیقاً نمیدانم چند روز از فقدان مهندس گذشته است؛ حساب روزها از دستم در رفته. اما این فقدان، حفرهای فوقالعاده سنگین در قلب همه ما ایجاد کرده است.
من حال عجیبی دارم. شاید در ظاهر گریه نکنم، اما در خانه واقعاً حال بسیار بدی دارم.
دیروز آقا امین حجت را تمام کردند و گفتند که باید این فقدان را با حرکت جبران کنیم؛ با اینکه دست یک انسان افتاده را بگیریم، به او کمک کنیم و کاری کنیم که او هم از موهبت کنگره ۶۰ برخوردار شود.
به نظر من، وظیفه ما سنگین است؛ بهخصوص از این بابت که باید کمک کنیم کنگره جهانی شود. نباید خجالت بکشیم و آموزشهایی را که گرفتهایم، به دیگران معرفی کنیم. آرامش و آسایشی نصیب ما شده است و باید کمک کنیم دیگران هم که آتش اعتیاد در خانوادههایشان شعلهور است، به این درجه از آرامش برسند.

همانطور که جناب مهندس میگفتند، هدف فقط ترک کردن نبود؛ هدف این بود که یک انسان ساخته شود. ما باید کمک کنیم دیگران هم به این جایگاهی برسند که خودمان بهواسطه این دانش و آموزشها به آن رسیدهایم. عزیزانی که بیرون از اینجا هستند و طالب راهاند، باید بتوانند راهشان را پیدا کنند و به این جایگاه برسند.
مهندس سه یادگار برای ما بهجا گذاشتند: کتاب «۶۰ درجه زیر صفر»، داروی دیسپ و روش DST.
روش DST فقط برای درمان اعتیاد نیست؛ از آن در زمینههایی مانند کاهش وزن و تغییر ضدارزشها نیز استفاده میشود.
بعد از جناب مهندس، حجت بر ما تمام شده است. جانشین ایشان، آقای دکتر امین دژاکام هستند و همانطور که فرمانبردار آقای مهندس بودیم، از این به بعد هم باید فرمانبردار آقای دکتر امین باشیم. هرچه ایشان بگویند، برای ما ضروری است که به آن توجه کنیم و در مسیر آموزشها و دستورهای ایشان حرکت کنیم.
وباید حواسمان باشد که نیروهای منفی همیشه و همهجا حضور دارند و خداینکرده وارد حاشیه نشویم.
میخواهم مثالی از صحبتهای خود آقای مهندس بزنم؛ مثالی که از ایشان به یاد دارم.
ایشان میفرمودند هزارپایی در مجلسی حضور داشت و به زیبایی میرقصید. یک خر مگس از راه میرسد و با خودش میگوید: «من میتوانم رقص این هزارپا را به هم بزنم.»
خر مگس وارد میشود و از هزارپا میپرسد: «تو اول پای اولت را حرکت میدهی یا پای چهلمت را؟»
همین یک سؤال باعث میشود هزارپا درگیر پاهای خودش شود. دیگر نمیتواند مثل قبل برقصد و آن زیبایی و هماهنگی از بین میرود.
این مثال به حرکت مسافر و همسفر هم مربوط میشود. ما باید حواسمان باشد که در این سفر، چگونه حرکت میکنیم. نباید اجازه بدهیم حاشیههایی که ایجاد میشوند، باعث شوند یادمان برود چگونه باید حرکت کنیم و بهجای ادامه مسیر اصلی، درگیر پاهای اضافی و مسائل حاشیهای شویم.
نباید اجازه بدهیم این حاشیهها ما را از مسیر اصلیمان دور کنند.
انشاءالله خداوند به همه ما توفیق بدهد که در مسیر خدمت حرکت کنیم و بتوانیم به آن جایگاهی برسیم که مدنظر جناب آقای مهندس بود؛ جایگاهی که در آن، اصل واقعی خودمان را پیدا کنیم و سفر درونیمان را انجام بدهیم.
امیدوارم بتوانیم از حاشیهها و بندهای اضافی کم کنیم و به اصل قضیه، یعنی رسیدن به آرامش، دست پیدا کنیم.
ممنونم که به صحبتهای من گوش کردید.
سایت نمایندگی دانیال اهواز
عکس و تایپ: مسافر مهدی ((لژیون هشتم ))
تنظیم و ارسال خبر: مسافر محسن لژیون یکم ((دبیر سایت))
- تعداد بازدید از این مطلب :
314