English Version
This Site Is Available In English

کنگره از اول آمد و پیشگیری کرد قبل از وارد شدن به اعتیاد

 کنگره از اول آمد و پیشگیری کرد قبل از وارد شدن به اعتیاد

یازدهمین جلسه از دوره پنجم سری جلسات خصوصی لژیون سردار همسفران آقا، نمایندگی پرستار به استادی و نگهبانی راهنمای محترم همسفر علیرضا و دبیری  همسفر علی با دستور جلسه «کشف متد DST و دستاوردهای علمی آقای مهندس» پنجشنبه 30مهر۱۴۰۵، ساعت 12:۳۰ آغاز به کار نمود.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان علیرضا هستم همسفر

بخش بسیار خوبی از تعهدات همسفران انجام شده است؛ همان‌طور که مطمئن بودم این اتفاق می‌افتد و واقعاً هم افتاد. همسفران آقا شاید همیشه دقیقه‌ی ۹۰ بیایند، اما سر وقت می‌آیند.

صبح داشتم لایو جشن هفته‌ی دیده بان و هفته‌ی بنیان سال گذشته را نگاه می‌کردم؛ آخرین جشنی که آقای مهندس برای دیده بانان برگزار کردند. ایشان می‌گفتند: «اصلاً برای من اهمیتی ندارد که ۱۰۰ هزار نفر یا ۲۰۰ هزار نفر رها شده‌اند؛ اهمیتی ندارد، چون من نیامده‌ام معتاد ترک دهم، چرا که فرقی نمی‌کند فرد دوباره برگردد. من می‌خواهم استاد پرورش دهم.» و با افتخار می‌گفتند که هفته‌ی گذشته، فلان تعداد نفر شال راهنمایی گرفته‌اند؛ و چقدر این موضوع برای ایشان ارزشمند بود.

من ابتدا این شال راهنمایی را خیلی جدی نمی‌گرفتم. شاید آن زمانی که قبول شدم، فکر می‌کردم به آن جایگاه رسیده‌ام. اما آقای مهندس آدمی نبودند و نیستند که روی جایگاه‌ها شوخی کنند یا به خاطر اینکه دل کسی نشکند یا شعبه‌ای گناه دارد، به کسی جایگاه بدهند. کسی راهنما یا دیده بان نمی‌شود مگر با حساب‌وکتاب دقیق. همه‌چیز دقیق محاسبه می‌شود تا یک نفر راهنما شود، یک نفر سردار شود، یک نفر دنور یا پهلوان، و یک نفر به جایگاه «نشان بی‌نشان» برسد.

ما در نوشتارها می‌خوانیم و زمان و مکان داریم، لامکان بی‌زمانی داریم و شاید درک نمی‌کنیم؛ چرا؟ چون در بعد زمینی هستیم. ما «نشان» داریم و «بی‌نشان» هم داریم. من همیشه فکر می‌کردم آیا این جایگاهِ «نشان بی‌نشان» که آقای مهندس قرار داده‌اند، فقط یک اسم است یا داستان‌هایی پشت این جایگاه‌ها نهفته است؟ چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

پشت این سبد قانون یازدهم که بچه‌ها حمایت می‌کنند، پشت ناهاری که تدارک می‌بینند و دور هم جمع می‌شوند، یک حس‌وحال عظیم ایجاد می‌شود. یک اتفاق مهم و بزرگ در جریان است که آقای مهندس در سی‌دی «خط سوم» می‌فرمایند: «هزاران هزار سال و میلیون‌ها میلیون سال شاید طول بکشد تا چنین موقعیتی در اختیارتان قرار بگیرد؛ پس از آن استفاده کنید.» و واقعاً ما را شریک خودشان کرده‌اند.

من مطمئنم پول کنگره و این میلیاردها میلیاردی که جمع می‌شود، شاید با ۵ یا ۶ نفر هم جور می‌شد؛ اما خواستند که منِ نوعی با پنج تومان، شش تومان وارد این بازی شوم. خواستند از ۵ و ۶ تومان برسیم به ۶۰ تومان، به ۵۰۰ تومان، به میلیارد، و به نشان بی‌نشان برسیم؛ و این بازی را برای ما راه انداختند. از انگشتر دنوری و شال پهلوانی گرفته تا نشان بی‌نشان؛ جایی که شاید دیگر هیچ‌کس هم خبردار نشود، شاید خیلی‌ها در کنگره نشان ما را نبینند. همه‌ی این‌ها برای این است که مشارکت کنیم، بزرگ شویم و لذت ببریم.

لذت از چلوکباب خوردن و لذت بردن، برسد به جایی که چلوکباب بدهیم و لذت ببریم؛ تخم‌مرغ و گوجه را بگیریم، یک املت درست کنیم، بقیه بخورند و ما کیف کنیم که این کار را انجام داده‌ایم.
یادِ زنده‌یاد «آقای کوروش آذرپور» افتادم. داشتم فکر می‌کردم که آقای مهندس واقعاً نمی‌میرند؛ کاری کرده‌اند که مریدان و همراهان ایشان هم نمی‌میرند. یعنی همه‌ی افرادی که در کنار ایشان هستند زنده می‌مانند؛ کما اینکه آقای کوروش آذرپور زنده ماند. چند سال از رفتن ایشان می‌گذرد، اما هنوز اسم ایشان بر زبان‌هاست، هنوز یادشان زنده است و بچه‌ها از صحبت‌های ایشان می‌گویند.

یک جمله و حس جالبی داشتم: هر موقع به «هیچ» می‌رسی، یعنی به خدا رسیده‌ای؛ چرا که بزرگ‌ترین هیچ، خودِ خداوند است که نمی‌توانی او را به‌صورت فیزیکی لمس کنی، اما حسش می‌کنی.
خیلی جاها در کنگره قدم برمی‌دارم، تی می‌کشم و می‌بینم زمین تمیز شد. جای دیگر پولی می‌دهم و حامی می‌شوم و می‌بینم مثلاً کولری را درست کرده‌ام؛ پولی که اصلاً مشخص نیست کجا و برای چه مسافری در کدام شعبه هزینه می‌شود. ؛ دختربچه‌ای می‌آید بالا و می‌گوید: «آقا حامد، ممنون که بابام را رها کردی.» سجاد از پشت قاب عکس می‌گیرد و می‌گوید: «آقای مهندس، ممنون که بابای مرا به رهایی رساندی.» راستی، در کنگره چه اتفاقی دارد می‌افتد؟

آمار کنگره شاید ناقص به نظر برسد؛ هفته‌ای ۱۴۰ نفر رهایی! من هیچ‌وقت این عدد را درک نمی‌کردم، تا اینکه برای فهمیدن آن، این ۱۴۰ نفر را تقسیم بر روز کردم؛ یعنی روزی ۲۱ نفر! حساب نکردم که من هم در این میان رها شده‌ام. من واقعاً داشتم به سمت نابودی و مصرف‌کنندگی می‌رفتم. چقدر باید یک کشور و جامعه هزینه بدهد تا یک نفر در دام اعتیاد بیفتد و حالا بخواهیم او را بیرون بکشیم؟ کنگره از اول آمد و پیشگیری کرد؛ اتفاقی بسیار بزرگ برای من، برای بقیه بچه‌ها و برای کل این جریان افتاده است.

در ابتدای هر جلسه می‌خوانیم که این سیستم توسط نیروهای مافوق نیز اداره می‌شود. من ایمان و اعتقاد دارم که درست است حضور فیزیکی آقای مهندس در همه‌ی شعبه‌ها نیست، اما هیچ‌کس نمی‌آید یک ساختار به این عظمت را با این‌همه زحمت درست کند، رها کند و برود. همان نیروهای مافوق حضور دارند و راهنمایی می‌کنند؛ شرطش این است که من باشم، بتوانم از این بستر استفاده کنم و با تمام وجودم قدم بردارم.

استاد، آقای مهندس می‌فرمودند: اگر می‌نویسی، محکم بنویس؛ اگر خدمت می‌کنی، محکم خدمت کن؛ اگر راهنما هستی، محکم راهنمایی کن. اگر می‌خواهم خدمتی کنم، نترسم؛ مشارکت مالی کنم و نترسم؛ یک‌بار هم که شده نترسم تا ببینم چه می‌شود. از پهلوانان بپرسید: آیا ۵۰۰ میلیون تومان دادی و مرد شدی، یا تازه زنده شدی؟

بیایید قدم‌های بسیار بزرگ و خوبی در این مسیر برداریم.
پایدار، مستدام و ثابت‌قدم باشیم.

از اینکه به صحبت های من گوش کردید سپاسگزارم

تایپ، ویراستاری و بارگذاری: خدمت‌گزاران سایت همسفران آقا، شعبه پرستار

 

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...