English Version
This Site Is Available In English

خلاصه سی دی منیت ( آقای امین دژاکام )

خلاصه سی دی منیت ( آقای امین دژاکام )

آقای مهندس دژاکام: ما جلسه قبل راجع به عقاب سفید درون صحبت کردیم که مقداری از آن مربوط به تعیین جایگاه ما بود که جایگاهمان ممکن است در گذشته متزلزل بوده و یا الآن متزلزل باشد. یک مقوله دیگر این است که ما ممکن است جایگاهمان را رفیع تر و بالاتر بدانیم، یعنی یک کبوتر یا یک کلاغ یا یک جوجه مرغ این اوهام را دارد که عقاب است و می‌خواهد جایگاهش را بالا در نظر بگیرد و زمانی که می‌خواهد لانه‌اش را آن بالا بسازد همان جا از صخره پرتاب می‌شود.

تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف        مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی

اگر می‌خواهی تکیه بر جای بزرگان بزنی، این به گزاف نمی‌شود، باید اسبابش را آماده کنی. بزرگی زیبنده هر کس نیست در هر سطوحی. باید ابزار و ادوات و وسایلش را فراهم کنی تا آن بزرگی زیبنده تو باشد. گاهی اوقات ما در زندگی جایگاهمان را از چیزی که باید باشد، رفیع تر در نظر می‌گیریم. آنجاست که گرفتار منیت می‌شویم. حالا این منیت ممکن است برای یک نفر 90 درصد باشد برای یک نفر 20 درصد و این باعث می‌شود که ما خودمان، خودمان را ضربه فنی کنیم.

آقای امین دژاکام: برای خود من منیت بزرگ‌ترین مشکلی بود که هنوز هم با آن کلنجار می‌روم و در سطوح مختلف با آن روبرو می‌شوم و این برای خود من مهم بود که اصل داستان چطور به وجود می‌آید و منیت چطوری شروع به رشد کردن می‌نماید و چطوری متولد می‌شود، چگونه تخریب به وجود می‌آورد و چه بلایی سر صور پنهان انسان می‌آورد. این مسئله خیلی مهمی بوده است.
به اعتقاد من نقطه آغاز منیت انسان که تعریف آن این است که انسان جایگاه خودش را از آن چیزی که هست بالاتر تصور بکند، این است که شروع کند به حرکت کردن در هستی و موفقیت‌ها و مهارت‌هایی را به دست بیاورد و  توانایی‌هایی را چه در زمینه علم یا هنر به دست بیاورد و در آن زمینه‌ها بدرخشد. یعنی شرط لازم برای به وجود آمدن منیت در انسان این است که انسان باید یک سری توانایی‌هایی را در وجود خودش بروز دهد و یکسری استعدادها را در خودش شکوفا کند و بتواند حرفی برای گفتن داشته باشد. وقتی این مرحله را طی کرد شرط لازم را برای اینکه منیت در او به وجود بیاید فراهم می‌کند. وگرنه کسی که توانایی ندارد نمی‌تواند دچار منیت شود. کسی که خوب ساز می‌زند و نوازنده خوبی است می‌تواند در مورد ساززدن خودش دچار منیت شود. کسی که خوب ریاضیات متوجه می‌شود ممکن است در مورد ریاضیات و علم ریاضی دچار منیت شود. کسی که خوب پول در می‌آورد و هنر پول در آوردن را بلد است ممکن است در زمینه کسب‌وکار دچار منیت شود. پس شرط لازم این است که ما دانایی را کسب نماییم. حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ موقعی که شما یک حرکت مثبتی را انجام می‌دهید مثلاً در یک جمعی کاری انجام می‌دهید که دیگران نمی‌توانند انجام بدهند یا در یک مسابقه طوری بازی می‌کنید که از همه بهتر بازی می‌کنید یا مورد تشویق قرار می‌گیرید یا در یک مجلسی طوری صحبت می‌کنید که همه حاضرین تحت تأثیر قرار می‌گیرند، اینجا هست که ما مورد تشویق قرار می‌گیریم و در ما یک انرژی به وجود می‌آید و این انرژی از تشویق دیگران و از اهمیت دادن دیگران و از بهایی که دیگران به ما می‌دهند در ما به وجود می‌آید و ما می‌توانیم آن را جذب کنیم. وقتی این انرژی جذب شد به ما یک لذت و احساس خاصی دست می‌دهد. ما می‌گردیم که ببینیم این لذت چطور به وجود آمد و چه شد که ما این قدر خوشحال شدیم و این به صورت ناخودآگاه انجام می‌شود. بعد فرایند قیاس انجام    می‌شود. یعنی اول یک حرکت انجام می‌دهیم و یک احساس خوبی به ما دست می‌دهد، بعد شروع به مقایسه کردن و قیاس کردن می‌کنیم و می‌آییم اینجا خودمان را با دیگران بررسی می‌کنیم، مثلاً من توانستم 100 متر را در 60 ثانیه شنا کنم، دیگران زودتر از 70 ثانیه نتوانستند. من توانستم این دستگاه را تعمیر کنم، قبل از من هیچ کس نتوانسته بود این دستگاه را تعمیر کند. وقتی اینجا قیاس را انجام می‌دهیم، تا اینجا هیچ‌چیز خاصی به وجود نیامده است. در این مرحله اگر دانایی ما اندک باشد که همان ظرفیت ماست، پاسخش به این قیاس این است که تو توانستی آن کار را انجام دهی، دیگران نتوانستند؛ تو بیشتر بودی، دیگران کمتر بودند؛ نتیجه‌ای که گرفته می‌شود این است که تو کارت درست تر از بقیه است، تو بیشتر از بقیه حالیت می‌شود، تو از بقیه خیلی جلوتر هستی و درک و شعورت بالاتر است و قیافه‌ات بهتر است و جذاب تری و زیباتری. ساختاری که تو داری دیگران ندارند. ماهیت تو با دیگران تفاوت دارد. این نتیجه که از قیاس استخراج شد، در اینجا منیت متولد می‌شود. حالا اگر دانایی ما به قدری کافی باشد از این قیاس این نتیجه را نمی‌گیریم. مثلاً اگر من بتوانم بهتر یا قشنگ صحبت بکنم و مورد توجه دیگران قرار بگیرم، هیچ‌وقت این نتیجه را نمی‌گیرم که از دیگران بهتر هستم. چون شخصی که داناست می‌داند که انسان جهات بسیار زیادی دارد یعنی صور پنهانی که دارد و وجوهی که دارد خیلی بی‌شمار است و با مقایسه یک پارامتر، چون انسان پارامترهای بی‌شماری دارد، در یک زمان کوتاه نتیجه‌ای نمی‌توان استخراج کرد، مثل این می‌ماند که شما دو تا ماشین را کنار هم بگذارید و بگویید این سپرش از سپر آن یکی تمیزتر است، پس این ماشین بهتر است، حالا ماشین چند تا قطعه دارد؟ انسان 100 هزار برابر آن قطعه دارد، انسان 100 هزار برابر آن پیچیدگی دارد. اگر از مقایسه دو تا ماشین به خاطر رنگش که یکی رنگش خوشگل تر است بگوییم این ماشین بهتر از آن ماشین است، با مقایسه دو تا پارامتر، دو تا مسئله این که مثلاً من بهتر آواز می‌خوانم، چنین نتیجه‌ای بگیریم درست مثل همین می‌ماند. پس موقعی که دانایی ما اندک است، ما با قیاس کردن در توانایی‌های خودمان به این نتیجه می‌رسیم که ماهیت بهتری داریم و ساختار بهتری داریم. حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ این برای ما یک قالب ذهنی به وجود می‌آورد. یک باور و یک جور اعتقاد را در ما به وجود می‌آورد و این اعتقاد است که مسیر ما را از این به بعد تحت تأثیر خودش قرار می‌دهد، به این صورت که ما جایگاه خودمان را دیگر در هستی گم می‌کنیم. اتفاقی که در عمل می‌افتد این است و دیگر نمی‌دانیم در چه جایگاهی هستیم. موقعی هم که جایگاهمان را در هستی گم کردیم، خیلی اتفاق‌ها به دنبالش می‌افتد. مثل اینکه، از شهر کرمان هستیم و فکر کنیم که از شهر تبریز هستیم. حالا از شهر کرمان بخواهیم جایی برویم می‌آییم از روی نقشه شهر کرمان را نگاه می‌کنیم و جهتمان را از روی آن پیدا می‌کنیم. حالا شهر کرمان باشی، فکر کنی تبریز هستی، می‌روید همه چیز را از تبریز شروع به محاسبه می‌کنید، آن وقت تمام محاسباتتان اشتباه از کار در می‌آیند و تمام حرکت‌هایی که انجام می‌دهیم اشتباه از آب در می‌آیند و این تازه یک قسمت ساده این کار و یک اشکال کوچک است. مسئله دیگری که به وجود می‌آید، این است که ما توقع احترام رتبه 5 را داریم، توقع احترام یک دکتر را داریم مثل یک دکتر، یک پروفسور با ما رفتار شود و این توقع در ما به وجود می‌آید. ولی وقتی دیگران می‌بینند ما سیکل هستیم و در همان حد و اندازه به ما احترام می‌گذارند، ما اینجا دچار تنفر و خشم می‌شویم و به هم می‌ریزیم چون یک چیز دیگر حساب می‌کردیم، یک چیز دیگر شده است. مطلب دیگر اینکه این تفاوت جایگاه که به وجود می‌آید، یعنی ما رتبه 2 هستیم ولی فکر می‌کنیم که رتبه 5 هستیم، مفهومی به اسم "تنافر" به وجود می‌آید. تنافر یعنی جدایی. دو چیزی که از هم فاصله داشته باشند می‌گویند این دو چیز از هم متنافرند. 2 تا خط در فضا که به هم هیچ ارتباطی نداشته باشند می‌گویند این دو خط از همدیگر متنافر هستند و دورند و فاصله‌دارند. تنفر هم از همین جا به وجود می‌آید، یعنی اولین محصولی را که منیت برای انسان به وجود می‌آورد سوای اینکه جایگاه خودش را در هستی از دست می‌دهد، تنفر در او متولد می‌شود. حالا ببینیم چه چیزهایی با تنفر همگام است: توقع بیجا که ما در قبالش به هم می‌ریزیم، وقتی احترامی که در خورش هستیم به ما می‌شود به ما بر می‌خورد چون انتظار احترام خیلی بیشتری را داریم و اینجا در ما تنفر ایجاد می‌شود، در صورتی که ما اگر واقعاً بدانیم کجا هستیم، اگر کسی جایگاه ما را نادیده بگیرد، ممکن است ناراحت شویم اما دچار تنفر نمی‌شویم. حالت‌هایی مثل خشونت، تنفر، کینه، حسادت، مکر، حیله و تزویر از منیت متولد می‌شوند یعنی همه‌شان زیرشاخه این پارامتر قرار می‌گیرند، یعنی همه چیزهایی که تنفر درشان مشترک است. حالا موقعی که ما جایگاهمان را در هستی از دست دادیم یک اتفاق دیگر هم علاوه بر اینکه محاسباتمان غلط می‌شود و سرگردان می‌شویم و دچار تنفر می‌شویم، می‌افتد که امکان ارتباط درست یا به اصطلاح خودمان، تبادل انرژی درست با طبیعت را از دست می‌دهیم. یعنی از خیلی از خوراک‌ها و چیزهایی که باید دریافت بکنیم محروم می‌شویم. چون آن عواطف و حالت‌هایی که برایمان ناخوشایند بود، دیگران وقتی به ما احترام نگذارند به ما بر می‌خورد، ناراحت می‌شویم، می‌آییم یک حصار و دیواری دور خودمان درست می‌کنیم که کسی نتواند به ما آسیب برساند. این کارها همه در صور پنهان انجام می‌شود. یک قلعه مستحکمی را دور خودمان درست می‌کنیم و به هیچ کس اجازه نزدیک شدن را نمی‌دهیم. بنابراین ما در یک حصار بسته می‌مانیم و بنابراین چیزی را نمی‌توانیم دریافت بکنیم، یعنی آن امواجی را که هستی به سمت ما می‌فرستد که راجع به خوراک ما است و ما باید دریافت کنیم، از آن‌ها محروم می‌شویم، به دلیل همان حصاری که خودمان به وجود می‌آوریم. مثل جنگ‌های زمان قدیم که کشورها زمانی که با هم می‌جنگیدند، یک حصار وحشتناک خیلی بزرگ و پیچیده درست می‌کردند که دیگر کشورها نتوانند به آن‌ها هجوم ببرند. این کار را می‌کردند و کسی نمی‌توانست به آن‌ها حمله کند و تمام نیرویشان صرف دفاع از خودشان بود و می‌دیدند گرسنه شده‌اند و غذا ندارند و امکانات ندارند و می‌گفتند حالا باید چه کارکنیم، باید حمله کنیم این چیزها را از آن‌ها بگیریم. پس کارشان این می‌شد یا می‌ماندند در قلعه یا به بقیه حمله می‌کردند و همیشه بین این دو تا کار حیران و سرگردان بودند و چیزی به اسم صنعت تولید نداشتند که از آنجا تولید بکنند و از آنجا اموراتشان را بگذرانند. یا باید مواظب می‌بودند از آن‌ها چیزی گرفته نشود یا حمله می‌کردند تا مایحتاج خودشان را به دست بیاورند. پس کسی که دچار حالت منیت می‌شود، این دو حالت نوسان می‌کند. یا خودش را جمع می‌کند و از احساسات و عواطف محروم می‌شود یا اینکه شروع به حمله کردن می‌کند و وارد حریم دیگران می‌شود. چون جایگاه خودش را بالاتر از آن چیزی که هست می‌بیند. این اجازه را به خودش می‌دهد که وارد حریم دیگران بشود. مثل پسر خاله فردی که وارد خانه او می‌شود و به خودش اجازه می‌دهد که در گوش پسر صاحب‌خانه هم بزند و گوش او را هم ببرد، چون فکر می‌کند حکم پدرش را دارد یا چون تصور می‌کند حکم دایی‌اش را دارد و این چقدر مشکلات را در خانواده‌ها به وجود می‌آورد. یکی می‌آمد در گوش بچه می‌زد در صورتی که پدرش چنین کاری نمی‌کرد و پدرش به خودش اجازه نمی‌داد زیر گوش بچه بزند. این‌ها نمونه‌هایی است که جایگاه جابجا می‌شود. همان تصوری که ما فکر می‌کنیم خودمان را جای دیگری می‌بینیم و ناخودآگاه وارد حریم دیگران می‌شویم. دوستش هستیم، داریم می‌شویم دایه بهتر از مادر. جای پدر یا مادر شخص را بازی می‌کنیم. این‌ها هم از محصولات منیت است. بیش‌ترین تأثیر منیت روی چاکراه سوم، چاکراه خورشیدی است و اگر چنین وضعیتی به وجود بیاید ما کلاً حالت سرگردانی پیدا می‌کنیم یعنی اتصالمان را با هستی از دست می‌دهیم. این‌ها مشکلاتی هستند که در منیت به وجود می‌آید و یک قالب و اندیشه ای است که ما باید آن را بشناسیم و از آن عبور نماییم و باید این فرایند را معکوس بکنیم. به طور کلی انسان به دو صورت می‌تواند در هستی فعالیت بنماید. تمام موجودات و یا انسان‌ها برای اینکه بتوانیم کارمان را انجام بدهیم و انگیزه داشته باشیم برای حرکت، به انرژی احتیاج داریم. ما همه مان از این قاعده مستثنا نیستیم. حالا یا باید این انرژی را از دیگران به نحوی بدزدیم و به دست بیاوریم مثل همین مثالی که حمله کنیم و وارد حریم دیگران بشویم و با شکستن حریم دیگران، انرژی را به دست بیاوریم و به تاراج ببریم، یا اینکه به مرحله تولید و جوشش برسیم. از این دو حالت خارج نمی‌شود. اگر ما انرژی خودمان را از دیگران تامین بکنیم، شخصی هستیم که اگر احترام به ما نگذارند به ما بر می‌خورد، اگر تاییدمان نکند به ما بر می‌خورد. اگر از ما تعریف و پشتیبانی و تمجید نکنند ناراحت می‌شویم و همیشه می‌خواهیم جایگاه خودمان را حفظ نماییم. ولی اگر موجود خودجوشی باشیم و از درون خودمان شادی را تجربه کنیم، آن وقت تمام این مسائل برطرف می‌شود. آن وقت ما نیاز نداریم که چیزی را از دیگران بدزدیم و نیاز نداریم احترام را بدزدیم، پس نیاز نداریم انرژی را از بیرون به نحوی به دست بیاوریم. دو تا قالب کلاً وجود دارد. اگر ما نتوانیم این مسئله را حل بکنیم و نتوانیم به مرحله تولید برسیم، همیشه در این چرخه هستیم و همیشه حسادت می‌کنیم و در کینه، تنفر، رقابت در مقایسه، حفظ جایگاه و مقام و از این چیزها باید سیر بکنیم چون راهی غیر از این برای به دست آوردن انرژی نداریم.

آقای مهندس دژاکام: اگر ما دانایی‌مان به حد کافی نرسیده باشد و جایگاهمان را بالاتر بدانیم، برای ما ایجاد مشکلات می‌شود و در منیت حتماً باید یک رشته باشد و در آن رشته انسان یک تبحری پیدا بکند ولی خودش را بالاتر در نظر بگیرد. ممکن است ما خیلی خوب ساز بزنیم ولی آوازخوان خوبی نباشیم، پدر خوبی نباشیم،  ممکن است خوب بلد نباشیم صحبت بکنیم، ممکن است بلد نباشیم خوب پول در بیاوریم، ممکن است خیلی مؤدب نباشیم. فقط یک ساززدن را یاد گرفتیم، در سطوح دیگر چه؟ در مثال ماشین جالب بود که وقتی ما می‌خواهیم دو تا ماشین را با هم مقایسه بکنیم نمی‌توانیم بگوییم چون این دو تا در کنار قرارگرفته‌اند و سپر این خوشگل تر است، بنابراین، این ماشین بهتر است. سپر یک جزء از ماشین است. اتاقش هست، شاسی‌اش است، مدلش است، رنگش است، هزاران تکه دارد. وقتی که انسان به آن دانایی نرسیده باشد با مقایسه یک سپر که این سپرش بهتر از آن است می‌گوید من در تمام سطوح بالاتر و برگزیده‌ترم و اینجا نکته خیلی مهمی است و کلید قضیه در اینجاست. چون انسان در سطوح متعددی باید برود و پیشرفت بکند و حرکت بکند. یک سطح، یک رشته، دو رشته نیست؛ هزاران هزار رشته است. ممکن است در یک موضوع ما تبحر داشته باشیم و این را نمی‌توانیم وصلش بکنیم به تمام موضوعات. متأسفانه این در سطوح جامعه در سطح بالا هم گاهی اوقات رسوخ پیدا می‌کند. اگر یکی فیزیکدان خوبی است می‌آید در مسائل سیاسی هم اظهارنظر می‌کند، خیال می‌کند چون در فیزیک است، سیاستمدار خوبی هم هست، در ادبیات و جامعه شناسی و تمام سطوح هم اظهارنظر می‌کند. او در یک رشته است. اینجاست که ما گرفتار می‌شویم با قیاس یک رشته که یک مقداری تبحر داریم دچار مشکل می‌شویم و این یک قضیه‌اش است. قضیه دوم هم این است که در همان رشته هم دست بالای دست خیلی زیاد است. ممکن است در آن رشته یک الف ب را یاد گرفته باشیم تا یک حدود محدودی ولی هزاران هزار مسئله است. هیچ گاه نمی‌توانیم بگوییم در این رشته به کمال رسیده‌ایم. انسان قادر نیست در هیچ رشته‌ای به کمال مطلق برسد. فقط خداوند (الله) است که کمال مطلق ویژگی‌اش است. اگر بزرگ‌ترین شخص در فیزیک را آلبرت انیشتین را در نظر بگیریم، فقط در فیزیک توانست یک رابطه‌ای را پیدا بکند، حالا چقدر در فیزیک مسائل مجهول است.

این‌ها را داریم می‌گوییم و بحث می‌کنیم چون دائماً در کنگره سعی و خطاست. دائماً خطا می‌شود و سعی می‌کنیم اصلاحش کنیم. همه ما روی خودمان این کار را انجام می‌دهیم، مسائل مختلفی را مورد بحث و بررسی قرار می‌دهیم، حالا یکی یک ذره یکی خیلی بیشتر، سعی می‌کنیم مسیرمان را اصلاح کنیم تا دچار این آفت‌ها نشویم.

منبع : وبلاگ همسفر الیاس

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .