English Version
This Site Is Available In English

حرکت، تنها راه رسیدن به تغییر

حرکت، تنها راه رسیدن به تغییر

چهارمین جلسه، از دوره شصتم و یکم از سری کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره۶۰، نمایندگی پروین اعتصامی اراک، با استادی مسافر ناصر، نگهبانی مسافر جهانگیر و دبیری مسافر محمد با دستور جلسه «وادی هشتم، با حرکت راه نمایان می‌شود» یکشنبه 12 مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ برگزار گردید.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان ناصر  هستم،یک‌ مسافر

تشکر می‌کنم از جناب آقای مهندس و خانواده محترمشان، یادی می‌کنم از راهنمای خودم، آقای هادی و آقای صابر که جای‌شان سبز و همیشه در دل ما هستند، از علی‌آقا تشکر می‌کنم که اجازه دادند امروز من در این جایگاه بنشینم.

قبل از جلسه، وقتی گفتند قرار است در این جایگاه بنشینم، ابتدا گفتم نه، چون واقعاً به دلیل مشغله‌های فکری و کاری، حتی به این وادی و دستور جلسه نگاه نکرده بودم که موضوع چیست و قرار است چه اتفاقی بیفتد ولی گفتم باشد و نشستم، دیدم همه‌چیز با حرکت انجام می‌شود.

یک زمانی آمدم و شروع کردم به سفر کردن همیشه می‌گفتم: «نمی‌شود» چرا؟ چون نمی‌خواستم، خواسته رهایی و خواسته درمان داشتم، ولی می‌گفتم نمی‌شود؛ چون حرکتی که انجام می‌دادم، حرکتی نبود که در صراط مستقیم باشد.

همیشه در زندگی‌ام، در مصرف، در رهایی و در هر مسئله‌ای که فکرش را بکنید، دنبال یک راه دررو بودم، ولی یک روز راهنمایم همین موضوع را به من گفت و گفت: «تو حرکت بکن، در صراط مستقیم باش، درست می‌شود.»

همان‌جا جرقه‌ای برای من خورد و من هم شروع به حرکت کردم، دیدم دقیقاً درست می‌گوید، وقتی در صراط مستقیم و در مسیر درست هستی، چه در کار، چه در کنگره و چه در زندگی، در هر مسئله‌ای که فکرش را بکنی، وقتی درست و صادقانه حرکت می‌کنی و قدم‌های درست برمی‌داری، راه‌‌  خودش برای تو باز می‌شود.

یک مسئله دیگر هم برای من وجود داشت، همیشه می‌دیدم و با خودم می‌گفتم چرا در این حرکت، یک اتفاق، مثلاً یک معجزه، برای من نمی‌افتد؟ دنبال همان معجزه‌ها بودم؛ اینکه اتفاقی برای من بیفتد تا بتوانم حرکت کنم، ولی دیدم نه، قدم اول این حرکت با خود من است.

در مورد لژیون جونز هم همین مسئله برای من اتفاق افتاد، روز اولی که لژیون جونز تشکیل شد، وارد لژیون شدیم، مدام می‌گفتم: «احمدآقا، نمی‌شود یک چیزی به من بدهی، یک برنامه‌ای بده و بگو این را بخور، این کار را انجام بده، فلان کار را انجام بدهم تا بتوانم وزنم را پایین بیاورم.»

دیدم هنوز دنبال همان راه دررو هستم، اما یک جایی، در همین حرکت، متوجه شدم که اولین شخص، خود من هستم، خود من باید این حرکت را انجام بدهم، قرار نیست از طرف شخص دیگری دستوری صادر شود که بیاید به من بگوید چه بخورم یا چه کاری انجام بدهم تا وزنم پایین بیاید.

وقتی شروع کردم به گوش دادن و انجام دادن، دیدم آن اتفاق‌ها هم برای من در حال افتادن است.

دقیقاً در سفر اولم هم همین اتفاق برای من افتاد، همیشه دنبال این بودم که چیزی به من تزریق شود تا بتوانم به درمان برسم، می‌گفتم نمی‌شود، قرص می‌خوردم، مواد مصرف می‌کردم و می‌نشستم و می‌گفتم نمی‌شود؛ باز هم نمی‌خواستم حرکت کنم و دوباره دنبال یک راه دررو بودم.

در یکی از سی‌دی‌ها، آقای مهندس درباره همین موضوع صحبت می‌کنند، می‌گویند کنگره ۶۰ مانند رودخانه هست و ما با جریان رودخانه حرکت می‌کنیم، اگر نرویم و یک‌جا ساکن شویم، مانند مرداب می‌شویم.

باید حرکت کنیم؛ چه در کنگره، چه در زندگی و چه در محل کار، امروز برای من هیچ فرقی نمی‌کند، یک زمانی، حرکت کردن برای من فقط این بود که مواد مخدر را قطع کنم و بروم دنبال زندگی‌ام، اما بعد از اینکه این اتفاق افتاد و به رهایی رسیدم، دیدم نه، باید همچنان باشم، باید بیایم و حرکت کنم، باید بیایم خدمت کنم و کارهای دیگری انجام بدهم.

خیلی از بچه‌ها امتحان داده‌اند، قبول شده‌اند، شال راهنمایی گرفته‌اند و اکنون در حال خدمت هستند، هیچ‌وقت به قول خودمان، یک‌جا نایستاده‌اند که تبدیل به مرداب شوند.

الان هم برای من دقیقاً همین است، قرار نیست در خدمت هم یک‌جا بایستم، وقتی علی‌آقا به من گفت که در این جایگاه بنشینم، ابتدا کمی فکرکردم گفتم‌ نه، ولی بعد با خودم گفتم: «پس حرکت چیست که دارم درباره آن صحبت می‌کنم؟»

قرار نیست امروز فقط حرف بزنم، قرار نیست فکر کنم که از فردا انجام می‌دهم، فکر باید به عمل برسد و این عمل، برای من، جز با حرکت راه دیگری ندارد.

در وادی هشتم، موضوع جبران خسارت هم مطرح شده است، من همیشه درگیر موضوع جبران خسارت بودم، با خودم می‌گفتم: من این همه خسارت زده‌ام و این همه کار ضد ارزش انجام داده‌ام؛ باید چه کار کنم؟

فکر می‌کردم باید بروم و به فلانی بگویم: «من این کار را کردم، معذرت می‌خواهم.» اما شاید با این کار، یک زندگی از هم بپاشد یا حتی یک سیستم از بین برود، در این موضوعات هم راهکار را به من دادند، هر کدام از راهنماها راهکار خودشان را برای این موضوع دارند.

جبران خسارت من از خدمت کردن شروع
شد، جبران خسارت از خودم را با کاری که انجام دادم و با خدمت کردن آغاز کردم، از خانواده‌ام هم جبران خسارت کردم؛ به همان طریقی که به من گفته بودند و در مسیری که به من نشان داده بودند.

بعد به سراغ جبران خسارت از جامعه آمدم، این قسمت برای من خیلی سخت بود، ولی وقتی وارد جامعه شدم، به من گفتند: «ناصر، می‌توانی اولین کاری که انجام بدهی این باشد که آشغالت را روی زمین نریزی؟»

گفتم: «بله، چرا نتوانم؟»

شروع کردم به انجام کارهای کوچکی که برای جبران خسارت به جامعه بود، دیگر محیط کارم را کثیف نکردم و آشغال را از شیشه ماشین پایین نینداختم، کم‌کم یاد گرفتم که چگونه جبران خسارت کنم.

در وادی هشتم، در دوره مرزبانی هم مطرح شد که باید بروید و پیمان ببندید، این پیمان بستن برای من هنوز کمی سخت و مشکل بود، با آقا رضا طالب‌بیگی صحبت کردم
ایشان گفتند: «تو اصلاً کار خودت را بکن، فقط به تو گفتن برو پیمان ببند، تو حرکت پیمانت را انجام بده؛ قرار نیست آن اتفاقات دیگر برایت بیفتد.»

من فکر می‌کردم نباید مثلاً فلان کار را انجام بدهم و بعد بروم پیمان ببندم، ولی دیدم مسئله این نیست؛ باز هم موضوع، حرکت کردن است.

من شروع کردم، رفتم و پیمانم را بستم و کارهایم را انجام دادم، اتفاقات بسیار قشنگی برای من افتاد، بسیاری از رفتارها و کارهای ضد ارزشی که آن زمان انجام می‌دادم، دیگر در بیرون از کنگره برای من اتفاق نیفتاد.

شرایط پیمان را هم نوشته‌ام، شرایط پیمان از ساعت دوازده تا چهار بعدازظهر است و در این مدت حق خوردن و آشامیدن و استفاده از هیچ نوع خوردنی را ندارید.

جایی که برای پیمان می‌رویم، باید کسی حضور نداشته باشد، وقتی صدا می‌زنید نباید کسی باشد که صدای شما را بشنود.

پیراهن سفید و مرتب، کبریت، قلم و کاغذ با خودمان می‌بریم تا بعد از نوشتن آرزوها و خسارت‌هایی که زده‌ایم، بتوانیم آنها را بسوزانیم و شاید از بین ببریم.

من خیلی وقت بود که دراین جایگاه ننشسته بودم و الان کمی تپش قلب دارم.

از اینکه به صحبت‌های من گوش دادید، ممنونم.

تایپ؛ مسافر حامد
عکس؛ مسافر روح الله
تنظیم؛ مسافر علی

مسافران نمایندگی پروین‌اعتصامی اراک

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...