ششمین جلسه از دوره شصت و ششم، سری کارگاه های آموزشی عمومی کنگره 60 ویژه مسافران و همسفران نمایندگی خلیج فارس بوشهر با استادی مسافر علیرضا، نگهبانی موقت مسافر محمدرضا و دبیری مسافر عبدالرحمن، با دستور جلسه «از سایت، فضای مجازی و هوش مصنوعی در کنگره ۶۰ چگونه استفاده میکنم؟»، و تولد پنجسال رهایی مسافر فرزاد، روز پنجشنبه ۲ مهرماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، علیرضا هستم یک مسافر
تشکر میکنم از جناب مهندس و خانواده محترمشان، و همچنین از ایجنت نمایندگی و لژیون مرزبانی و همه خدمتگزاران نمایندگی، قدردانی میکنم.
خدا را شکر میکنم که در این جمع هستم و امروز حس و حال بسیار خوبی دارم. در مورد دستور جلسه سایت، فضای مجازی و هوش مصنوعی باید بگویم که ابتدا نسبت به هوش مصنوعی مقاومت داشتم و فکر میکردم استفاده از آن باعث تنبلی میشود؛ اما بعد از صحبتهای جناب مهندس از آن استفاده کردم و متوجه شدم که میتواند مانند یک راهنما، دستیار و مشاور در زمینههای مختلف به ما کمک کند.
در مورد درمان اعتیاد هم متوجه شدم که اطلاعاتی که هوش مصنوعی ارائه میدهد، به دادههای موجود در فضای مجازی وابسته است. بنابراین وظیفه ما این است که با نوشتن مقاله، انتشار مطالب و فعالیت در سایت و فضای مجازی، اطلاعات درست و آموزشهای کنگره را در این فضا قرار دهیم تا آیندگان بتوانند راه درمان صحیح را پیدا کنند. به تمام خدمتگزاران سایت خداقوت میگویم و هفته سایت را تبریک عرض میکنم.
در مورد آزادمردی، به نظر من این جایگاه با مفهوم تعادل ارتباط زیادی دارد. تعادل یعنی در کنار مشکلات و سختیها، قدر داشتهها و موفقیتهای خودمان را هم بدانیم. وقتی فقط روی نداشتهها تمرکز کنیم، آرامش خود را از دست میدهیم؛ اما با دیدن داشتهها و تلاشهایی که کردهایم، حالمان بهتر میشود.
آزادمردی به معنای بیبندوباری و رها بودن نیست؛ بلکه به معنای پیدا کردن یک بند خوب و درست است. بعد از پنج سال رهایی و خدمت، انسان باید مراقب باشد، چون انسان آزاد بیشتر در معرض آسیب قرار میگیرد. بنابراین باید همیشه آموزش بگیریم و از مسیر خود مراقبت کنیم.
در مورد آقای فرزاد و همسفر محترمشان خانم فاطمه هم باید بگویم که ایشان سالها تلاش کردهاند و امروز نتیجه این تلاش را میبینند. پیام آقای رعد که میگوید: «میرسند آنانی که مشتاق رسیدن و سیراب شدن بودند و آنانی که از سکون به در نمیآیند، هرگز نخواهند رسید»، برای من پیام بسیار ارزشمندی است.
در مسیر حرکت، سختی، خستگی و ناامیدی وجود دارد، اما اگر خواست و اشتیاق انسان قوی باشد و در مسیر درست حرکت کند، به نتیجه میرسد. وقتی از رسیدن و موفقیت دیگران خوشحال میشویم، نشان میدهد که در مسیر آموزش و محبت قرار داریم.
برای مسافر آقای فرزاد و همسفر خانم فاطمه آرزوی بهترینها دارم و از صمیم قلب برایشان خوشحالم.
متشکرم که به صحبتهای من گوش کردید.


پیام تولد:
میرسند آنانی که مشتاق رسیدن و سیراب شدن بودند و آنانی که از سکون به در نمیآیند، هرگز نخواهند رسید. ما برای شما آرزوی وصل مبارک داریم
اعلام سفر:
آنتیایکس مصرفی: هروئین و شیشه، مدت زمان سفر: ۱۳ ماه و ۹ روز، مدت زمان سفر نیکوتین: ۱۱ ماه و ۱۴ روز، به راهنمایی مسافر علیرضا، ورزش در کنگره: والیبال، رهایی: پنج سال و شش ماه
آرزوی مسافر:
آرزو میکنم که نمایندگی خانم های مسافر در بوشهر تأسیس بشود
آرزوی همسفر:
امیدوارم این راه برای همه باز شود؛ برای تمام کسانی که پشت این در هستند
سخنان مسافر فرزاد:
سلام دوستان، فرزاد هستم یک مسافر
خدا را شکر میکنم بابت نعمت سلامتی و از آقای مهندس، راهنمای خوبم آقای علیرضا و تمام خدمتگزاران نمایندگی تشکر و قدردانی میکنم.
قبل از ورودم به کنگره شرایط بسیار سختی داشتم. یک بنده خدایی به همسفرم گفته بود: «ولش کن بابا، موندی برای کی؟» من همینجا از همسفرم نهایت تشکر و سپاسگزاری را دارم که نهتنها من را ترک نکرد، بلکه با تمام شهامت پای من ایستاد و نتیجهاش را هم دید.
این را به همه همسفران میگویم که تا آنجا که توان دارید پای مسافرتان بایستید؛ نتیجه خوبی دارد. فکر نمیکنم کسی حالی بدتر از من تجربه کرده باشد. هم از نظر جسمی و هم از نظر روانی در شرایطی بودم که حتی خیلیها انتظار زنده ماندنم را نداشتند. آنقدر شرایط من خراب بود که همیشه میگویم، زنده ماندنم از معجزات کنگره بود و این موضوع را به مادرم هم گفتم. قسمت اعظم این درمان را در تلاش همسفرم دیدم.
از روزی که با کنگره آشنا شدم تا زمانی که واقعاً با خواست خودم شروع به سفر کردم، نزدیک به دو سال طول کشید. اوایل به کنگره اعتقاد نداشتم. دو سال همسفرم را میآوردم و در کنگره میگذاشتم و خودم انتهای کوچه داخل ماشین مواد مصرف میکردم. با این شرایط، همسفرم ماند؛ چون میخواست و زندگیاش را دوست داشت. من همیشه مدیون او هستم.
آنقدر برای آشنا کردن من با کنگره نقشه میکشیدند، تا اینکه اتفاقی در زندگی ما افتاد و نقطه تفکر من شکل گرفت. حدود چهل روز تنها در بوشهر بودم. به دلیل شرایط بدی که داشتم، بچههایم را از خانه بیرون کردم و آنها با قصد جدایی رفتند؛ در حالی که این جدایی را من میخواستم، نه همسرم.
در آن چهل روز، هر چهار روز یکبار غذا میخوردم، با اینکه همه نوع غذا فراهم بود، ولی هیچ میلی به غذا خوردن نداشتم. کارم شده بود گریه کردن و مواد مصرف کردن و با انسانهای ناجوری همتراز شده بودم. یکبار با مقدار زیادی مواد ما را گرفتند، ولی نمیدانم در دل آن مأمور چه گذشت که ما را آزاد کرد. همان مواد میتوانست حداقل هشت سال ما را به زندان بفرستد.
تنها جایی که تصمیم به تغییر گرفتم، کلینیک روانی بوشهر بود؛ چون مصرفکننده هروئین بودم و زیاد مصرف میکردم. نمیتوانستم بیشتر از پنج روز داروی اپیوم مصرف کنم و از آنجا بیرون میزدم. خانمم گریه میکرد و میگفت: «تو پنج روز تحمل کردی، بمان.» ولی میگفتم نمیتوانم و واقعاً هم نمیتوانستم.
وقتی به کلینیک روانی رفتم، خدا خیر بدهد خانم دکتر کشوری را که خیلی به من کمک کرد. من را بستری کردند. آنجا با خودم گفتم: «ای داد بیداد! آنهایی که به آنها میگویند روانی، خیلی بهتر از من هستند.» آنجا فهمیدم که روانی واقعی خودم هستم.
با وجود تمام اتفاقاتی که برایم افتاده بود، پنج گرم مواد هم با خودم به کلینیک برده بودم. روز سوم یا چهارم، یکی از کسانی که آنجا بود به من گفت: «مگر نیامدهای برای ترک؟» گفتم: «بله.» گفت: «پس تو را چه شده؟ مگر چیزی همراهت هست؟» گفتم: «بله.»
دقیقاً سفر من از همانجا شروع شد. همه چیز را تحویل دادم؛ حتی مقداری مواد را که داخل سیگارهایم جاسازی کرده بودم، تحویل دادم و گفتم: «دیگر نمیخواهم.»
بعد از پانزده روز، شرایط جسمیام آنقدر بد شده بود که به همسرم زنگ زده بودند و گفته بودند: «بیایید، فرزاد دارد میمیرد.» آمد و من را دید؛ هوش و حواس درستی نداشتم. ولی نمردم.
بعد از آن از کلینیک بیرون آمدم و سفرم را شروع کردم. در سفری که شروع کردم، بدون یک روز غیبت و بدون یک روز نافرمانی، سیزده ماه و نه روز سفر کردم. حتی تا چهل روز بعد از رهایی هم زجر میکشیدم و درد داشتم، ولی صبر کردم و تحمل کردم و ادامه دادم.
سیدیهایم را کامل نوشتم و به غیر از چشم، هیچ چیز نگفتم. تا همین حالا که اینجا نشستهام، خودم را رهجوی آقای علیرضا میدانم؛ در هر جایگاهی که باشم و به این موضوع افتخار میکنم.
این جشنی هم که تصمیم گرفتم برگزار کنم، قسمت بزرگی از آن برای قدردانی از راهنمای خوبم، آقای علیرضا بود. در آن چهل روزی که خانوادهام رفتند، تنها کسی که باعث شد آن جدایی اتفاق نیفتد، راهنمای همسرم، خانم سپیده بود. من همیشه میگویم که خیلی از ایشان ممنونم.
خدا را شکر میکنم بابت این روزها. این جشنها فقط برای سفر اولیها و دوستانی نیست که تازه سفرشان را شروع کردهاند یا تازه وارد سفر دوم شدهاند؛ بلکه برای همه کسانی است که با صبر و استمرار در کاری که انجام میدهند، میتوانند به خواستههایشان برسند.
هیچ چیزی از ما به دور نیست. هر چیزی که بخواهیم، با سعی و کوشش میتوانیم به آن برسیم.
ممنونم که به صحبتهای من توجه کردید.
سخنان همسفر سپیده:
سلام دوستان، سپیده هستم یک همسفر
خدا را هزاران بار شکر میکنم که امروز این توفیق را داشتم در این جایگاه قرار بگیرم و پنج سال رهایی همسفر خوبمان را جشن بگیریم. خدا را هزاران هزار بار شکر برای این روز قشنگ.
هر زمانی که جشن برگزار میشود، مخصوصاً وقتی من و علیرضا در کنار رهجوهایمان هستیم، شور و شوق خاصی در خانه ما به وجود میآید و واقعاً حس و حال عجیبی دارد. امروز به مسافرم میگفتم که الان ده سال از رهایی ما میگذرد و نزدیک به دوازده سال است که در کنگره هستیم. خدا را شکر میکنم که این حسها هیچوقت برایم تکراری نمیشود. هر بار که این اتفاق میافتد، مشتاقتر از قبل میشویم و این فقط لطف خداوند است.
من هم پنج سال رهایی مسافر فرزاد را به راهنمای محترمشان، آقای علیرضا، خودشان، خانم فاطمه عزیز، عرفان عزیز و علیرضا و تمامی کسانی که در این جشن حضور دارند تبریک میگویم و امیدوارم این روز قشنگ نصیب همه شما عزیزان بشود و از آن لذت ببرید.
همانطور که مسافر فرزاد گفتند، بزرگترین ویژگی همسفر فاطمه، صبوری بود. واقعاً صبور بودند و هیچوقت در لژیون از مسافرشان گله و شکایت نمیکردند.
کسی که وارد کنگره میشود، قطعاً روزهای سختی را پشت سر گذاشته است تا توانسته این راه و مسیر را پیدا کند و در اینجا حضور داشته باشد. همه ما مثل هم هستیم. من هم که راهنما هستم، این روزها را پشت سر گذاشتهام. اینطور نیست که فقط برای یک همسفر تازهوارد این اتفاقات بیفتد.
همسفر فاطمه هیچوقت از بدیهای مسافرش صحبت نمیکرد و از راه دور، از دیلم، با تمام شرایط سختی که داشت در جلسات حاضر میشد. من همیشه ایشان را تحسین میکردم. با اینکه شاغل بودند، سیدیهایشان را مینوشتند. یک روز به من زنگ زدند و گفتند: «همه چیز تمام شد و داریم برای رهایی میرویم.» من از شنیدن این خبر خیلی خوشحال شدم.
خداوند هم میفرماید که صابرین جایگاه ویژهای دارند و پاداششان را در همین دنیا هم دریافت میکنند. پاداش صبر ایشان هم همین نتیجهای است که امروز میبینیم؛ اینکه با آرامش کامل، پنج سال رهایی مسافرشان را جشن میگیرند.
وعده خداوند نمیتواند دروغ باشد. امیدوارم زندگیشان از این پنج سال به بعد، خیلی قشنگتر شود و بهترینها برایشان اتفاق بیفتد؛ چون واقعاً لایق آن هستند. امیدوارم خداوند به اندازه قلب بزرگشان به آنها عطا کند.
خیلی ممنونم که به صحبتهای من گوش دادید.
سخنان همسفر فاطمه:
سلام دوستان، فاطمه هستم یک همسفر
خداوند را شاکرم که امروز در این جمع حضور دارم. این رهایی را در رأس به جناب مهندس و خانواده محترمشان،راهنمای محترم آقا علیرضا و مسافرم تبریک میگویم و همچنین به راهنمای عزیزم، خانم سپیده و تمام اعضای نمایندگی خلیجفارس بوشهر تبریک عرض میکنم.
حقیقتاً یک هفته است که جریان جشن در خانه ما برقرار است. قبل از اینکه به اینجا بیاییم، به راهنمای خودم، خانم سپیده، گفتم که در این هفته تمام نیروهای منفی به نوعی تلاش کردند تا ما نتوانیم به این جشن برسیم؛ چه از نظر مالی و چه از نظر روحی.
بعضی وقتها میگویند این اتفاقات معجزه است و در کنگره هم برای ما همین اتفاق افتاده است. تا همین امروز مسافرم ناامید بود و میگفت جشن کنسل میشود؛ ولی خوشبختانه آموزشهای کنگره، حس خوب و لطف خداوند همیشه همراه ماست و راه نمایان میشود. خیلی راحت این راه برای ما پیدا شد تا بتوانیم بیاییم و در کنار شما دوستان عزیز باشیم.
همانطور که مسافرم و راهنمایم، خانم سپیده، گفتند، سختیها زیاد بود؛ ولی من امروز، چون روز خیلی قشنگی است، نمیخواهم در مورد سختیها صحبت کنم. فقط خدا را شکر میکنم که کنگره بود. من کنگره را بهصورت معجزهآسایی پیدا کردم و مطمئنم این به خاطر تمام دعاهایی بود که همیشه از خداوند میخواستم راهی را برای من مشخص کند. خداوند هم این لطف را در حق ما کرد.
امیدوارم این راه برای همه باز شود؛ برای تمام کسانی که پشت این در هستند، راه باز شود و بتوانند وارد کنگره شوند و به رهایی برسند.
این صحبت را به سفر اولیهایی که اینجا هستند هم میگویم: امیدوارم هیچوقت ناامید نشوید و قوی باشید. اگر به کنگره ایمان آوردید، مطمئن باشید خداوند به شما کمک میکند و مسیر برایتان باز خواهد شد.
خیلی ممنون و متشکرم.

نگارش: مسافر عبدالرحمن (لژیون هشتم)
عکس: مسافر علیرضا (لژیون هشتم)
ویرایش و ارسال: مسافر احسان
- تعداد بازدید از این مطلب :
297