«بنام قدرت مطلق»
جلسه هشتم از دوره ششم کارگاههای آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ نمایندگی لواسان با استادی راهنمای محترم مسافر فریدون ، نگهبانی مسافر پیمان و دبیری مسافر عباس با دستور جلسه " وادی هفتم و تاثیر آن روی من" چهارشنبه 25 شهریور ۱۴۰۵ راس ساعت ۱۷ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
اول از هر چیز از آقای مهندس تشکر میکنم که رمز و راز درمان اعتیاد رو کشف کردند و در اختیار من، فریدون، قرار دادند تا بتونم به زندگی برگردم. امیدوارم جلسه خوبی با هم داشته باشیم. من حدود سه چهار دقیقه صحبت میکنم و هر کدوم از دوستانم هم تجربهشون رو در اختیارتون قرار میدن.
از کمخردیای که تو دوران مصرف داشتم، اول فقط نشئه میکردم و بعد فکر میکردم که کوتاهترین راه و نزدیکترین راه رو پیدا کنم که اعتیادم چی بشه و چطور ازش خلاص بشم. اون موقع اصلاً درمان توی ذهنم نبود. فقط میخواستم اعتیادم رو ترک کنم و دیگه اعتیادی در کار نباشه؛ به غیر از خوددرمانی و کمپ و قرص و دارو و این چیزها.
بهترین راهی هم که اون موقع پیدا کرده بودم چی بود؟ سمزدایی.
فکر میکردم اگر سمزدایی منو درمان کنه و حالم رو خوب کنه، دیگه کار تمومه. اول پیش یه دکتری میرفتم که خیلی انگار تو تزریق نالترکسون حرفهای نبود. یه مبلغ کمی میگرفت و یه تزریق به ما میکرد. دو سه بار رفتم پیش اون. بعد یه جای دیگه رو پیدا کردیم که میگفتن اینجا دو روز نگه میداره، یعنی حدود چهلوپنج ساعت نگه میداره، کارش خیلی خوبه و فلان و اینجوریه و اونجوریه.
حالا کاری به اتفاقاتی که توی اون سمزدایی و روشهای اونجا میافتاد ندارم؛ چون توضیحش زمان میبره. دو بار هم رفتم پیش اونجا.
همین که میاومدم بیرون، به خیال خودم دیگه سمزدایی کرده بودم و کار از کار گذشته بود. گفتم حالا موادم هم توی ماشینه؛ دیگه وقتی من سمزدایی کنم، احتیاجی به مواد ندارم.
همین که از اونجا بیرون اومدم، هنوز به خونه نرسیده بودم، مصرف کردم و رفتم خونه.
به من میگفتن اگر مواد مصرف کنی، اوردوز میکنی، نالترکسون توی بدنت هست و این چیزها، ولی من گوشم به این حرفها بدهکار نبود.
باز روز از نو و روزی از نو.
بعد یکی دیگه رو برادرم پیدا کرده بود و گفتن این یکی شش روز نگه میداره. فلانی رفته پیشش، اینجوری شده، اونجوری شده. ما فلانی رو از دور میدیدیم و فکر میکردیم واقعاً خوب شده. گفتیم خیلی خب، این یکی شش روز نگه میداره.
ما رفتیم اونجا و با قرص و دارو و نالترکسون و این چیزها، شش روز هم اونجا موندیم. وقتی از اونجا اومدم بیرون، باز مصرف کردم.
یعنی اون دکتر به برادرم گفته بود: «نه، این دیگه خوب میشه، خودش میاد، دیگه مواد مصرف نمیکنه.» یه اطمینان خاطری به من و به برادرم داده بودن که دیگه تمام شده. برادرم هم با خیال راحت اومده بود خونه که من برگردم و دیگه مواد مصرف نکنم.
غافل از اینکه چی؟ من همون پایین، هنوز به خونه نرسیده، مصرف کردم و رفتم خونه.
حالا این کشفی که آقای مهندس کردند، این رمز و رازی که آقای مهندس برای درمان اعتیاد پیدا کردند، کم نعمتی نیست. درسته، ده ماه زمان میبره، ولی درمان قطعیه؛ منتها به شرط و شروطی که کنگره داره و مراحلی که کنگره برای درمان مشخص کرده.
اصلاً بدون بازگشته.
(2).jpeg)
اینکه آقای مهندس میگن من هروئینی رو درمان میکنم، بعد بره توی لابراتوار هروئینسازی، ولی هیچ وسوسهای سراغش نیاد و هیچ تمایلی به مصرف مواد پیدا نکنه، این واقعیته.
اینکه میگه بره توی مزرعه تریاک و تیغ بزنه، ولی وسوسه سراغش نیاد، این هم یه واقعیته؛ این دروغ نیست.
نمونه باارزشش خود منم. خودم امتحان کردم. شاید اکثراً اون فیلم رو هم دیده باشید. واقعاً همینجوریه. اصلاً به هیچ عنوان انگار که از اول مادرزادی مواد مصرف نکردید.
خب، یه جای دیگهای هست. ما همهجا رو سر زدیم، ولی نبود.
حالا توی این مسیر، خیلیها هم قصد خودکشی کردن، شاید خیلیها هم خودکشی کردن؛ شاید نه، حتماً خودکشی کردن.
یه عده دیگه، خود شخص من، وقتی ساعت چهار و نیم، پنج صبح میری لب پنجره طبقه چهارم و میخوای خودتو پرت کنی، این یعنی چی؟ یعنی اقدام به خودکشی دیگه. حتماً که نباید قرص خورده باشی یا خودزنی کرده باشی و ببرنت بیمارستان تا اسمش اقدام به خودکشی باشه.
این اتفاق برای من چند بار پیش اومد. دیگه خسته شده بودم. هیچ راهی برام نمونده بود.
بعضیها هم اصلاً ناامید شدن. انقدر رفتن این در و اون در، انقدر کمپ، انقدر سمزدایی و این چیزها رو امتحان کردن که اصلاً ناامید شدن و بیخیال درمان شدن.
یه بندهخدایی توی سفر اولم به پستم خورد. آشنای قدیمی بود. قبلاً مثلاً دو سه سال اول کنگره بوده بود و اومده بود سفر کنه. آدم باتجربهای هم بود.
گفت: «اون موقع که من رفتم کنگره، درست سفر نمیکردم. خود آقای مهندس اون موقع لژیون داشت و مثلاً توی سالن بود و اینور و اونور میچرخید؛ مثل الان نبود.»
گفت: «یه روز اومد، دستش رو انداخت دور گردنم. اسم من هم رشید بود. آقای مهندس بهم گفت: آقا رشید، شما اگه دو سه تا ماشین باشید و بخواید برید مسافرت، اگر توی این ماشینها یکیشون هی بخواد بزنه بغل، ده دقیقه به اون یکی ماشینها میرسه به مقصد.؟ گفتم: «نه.» گفت: «تو الان ماشینهای؟» یه چیزی گفت که دو هزاریم نیفتاد. میگفت من میدونستم دارم مثلاً مسیر رو اشتباه میرم، آقای مهندس هم میدونست من دارم مسیر رو اشتباه میرم، یه تلنگری به من زد، ولی من نگرفتم.
خب، چند بار یکی، یکی به من گفت: «آقا، من نگرفتم.» تو مسیر اشتباه میرفتم، هیچی میرفتم، ولی به نتیجه نرسیدم و گوش نکردم حرفش رو. از دست رفت؛ زندگیش، بچهاش. الان بچههاش جدا زندگی میکنن، این شهرستان داره جدا زندگی میکنه. دیگه این چی؟ ناامید شد از کمپ و از سمزدایی و از کنگره هم دیگه ناامید شد.
کنگره باید یک بار کسی که حرف کنگره رو گوش بکنه، حرف راهنما رو گوش بکنه. یک بار ده ماه وقت میذاره، اعتیادش درمان میشه، والسلام، نامه تمومه. اونم چجوری؟ با درست انتخاب کردن مسیر.
یه مسیر درست هم اگه بخوای انتخاب کنی، باید از درونت اتفاق بیفته؛ دیگه از بیرون که اتفاق نمیافته. یه مسیری رو کنگره به من نشون داده، من انتخاب میکنم، منتها این انتخاب باید از درون من هم شکل بگیره. اون موقع که از درون من شکل گرفت، به نتیجه میرسه.
حالا ما اینجا یه گزینه دیگه هم داریم؛ تو کنگره الگوبرداری، الگوپذیری. از بقیه الگوبرداری کنیم. این همه به درمان رسیدن، دیگه این همه به درمان رسیدن. ما هم مسیرمون رو درست بریم، انشاءالله به درمان میرسیم.
وقت منم تمومه. ممنونم که به صحبتها گوش دادید.
- تعداد بازدید از این مطلب :
50