English Version
This Site Is Available In English

درمان من در کنگره اتفاق افتاد

درمان من در کنگره اتفاق افتاد

دوازدهمین جلسه از دوره پنجاه و دوم کارگاه‌های آموزشی خصوصی کنگره ۶۰ با استادی مسافر داوود، نگهبانی مسافر مهدی و دبیری مسافر راهب با دستور جلسه وادی هفتم و تاثیر آن روی من در روز چهارشنبه بیست و پنجم شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت هفده آغاز به کار نمود.

 

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان داوود هستم مسافر خیلی خوشحالم که بالاخره بعد از چندین ماه توانستم استادیِ یک جلسه رو داشته باشم. البته لطف آقا سیاوش بود چون من خواسته‌اش رو داشتم وپیگیر بودم که بنده‌خدا آقا مهدی گفت: «چون خواسته اش رو داری، احتمالاً هفته دیگه با من استاد جلسه باشم اول از همه می‌خوام از راهنمای قبلیم، آقا مهدی کنعانی، تشکر کنم. بعد آقا مهدی خوش‌ساعد، جاشون خالی نباشه. خدایی من هنوز هم باهاشون ارتباط دارم. ولی دست آخر، آقا سیاوش بود که این مسیر رو به من نشون داد. حالا در دو جلسه امروز، اگه بخوام باهاش صحبت کنم، آقا سیاوش خیلی به من تکرار کرد که: «رمز و راز کشف حقیقت در دو چیز است: یکی رفتن راه و دیگری آنچه برداشت نموده‌ایم.» من بخوام مثال بزنم، در مورد ترک‌های قبلی که داشتم، حالا مسیر رو شاید درست می‌رفتم، ولی خب مسیر اشتباهی بود. تا تهش هم می‌رفتم، ولی فایده‌ای نداشت. دست آخر دوباره برمی‌گشتم به همون مرحله اولی که بودم. ولی خدا رو شکر حالا با کنگره آشنا شدم. به نظر من درمان توی این دو تا مسیر اتفاق افتاد؛ یکی کنگره و راهی که بهم یاد داد، و دیگری آموزش‌هایی که گرفتم. چون بدون آموزش فایده نداشت. این مسیر رو اگه می‌خواستم برم، به قول معروف باید خودت بخوای؛ اول و آخر اون مسیر رو پیدا کنی و خواسته‌اش رو داشته باشی. وقتی خواسته رو داشته باشی، هستی هم بهت می‌ده و اون مسیر درست رو پیدا می‌کنی. کنگره راهی بود که حالا به من نشون داد. خداوکیلی خودم هم خیلی سعی و تلاش کردم. اوایل جدی نمی‌گرفتم و دست‌وپا شکسته می‌اومدم. همش می‌گفتم: «بابا، حالا اینم نیست مثل اون چیزایی که بود.» خب جوابش رو گرفتم و تاوانش رو هم دادم. ولی این دفعه که اومدم، خواسته‌اش رو داشتم که واقعاً به اون درمان برسم. آقا سیاوش هم خدایی خیلی توی این مسیر کمکم کرد. حالا من آقا مهدی کنعانی رو چون از قبل باهاش رفیق بودم، همه‌چیز رو به شوخی می‌گرفتم؛ ولی تاوانش رو بدجور دادم. آموزش‌هایی که توی این ده ماه از آقا سیاوش گرفتم، مخصوصاً باعث شد که این مسیر رو به انتها برسونم. به نظرم یکی از بدترین مسیرهایی که انسان می‌تونه توی زندگی تجربه کنه، اعتیاده؛ چون هزار مدل راه جلوی آدم می‌ذاره و نیروهای منفی دست آخر هم با ناامیدی برت می‌گردونن به نقطه اول.

حالا اگه قدر این مسیر رو دونستی، می‌تونی توی بقیه مسائلت هم راهش رو پیدا کنی و آموزش لازم رو داشته باشی. به نظر من اندازه مهم نیست؛ اون چیزی که برداشت می‌کنی مهمه. می‌گن کیفیت، نه کمیت. کیفیت اون چیزی که برداشت می‌کنی مهمه. حالا من اینجا خودم سعی کردم که حتی اگه دست‌وپا شکسته هم شده، اون چیزی که برداشت می‌کنم کیفیت لازم رو داشته باشه. سعی کردم اگه حالم خوب بوده، این حال خوب رو به دیگران برسونم. حالا بچه‌ها می‌گن: «همش تو می‌خندی!» ولی خب حالم خوبه. وقتی میام اینجا، شاید من بیرون اصلاً این‌جوری ارتباطی با کسی نداشته باشم، ولی اینجا که میام، می‌گم خب این‌قدر انرژی دوستام بالاست، این انرژی رو من می‌گیرم و جابه‌جا می‌کنم. می‌دونم دوباره بهم برمی‌گردونه. یه مورد دیگه، این کاریه که توی این مسیر ما می‌خوایم انجام بدیم. اون دانه‌ای هم که می‌کاریم، اول مسیر فقط توی این ده ماه می‌تونی جوونه رو ببینی. باید کل مسیر رو مواظبت کنی تا به اون نتیجه دلخواه برسی. بعد یه خاطره تعریف کنم. آقا سیاوش گفته خاطره‌بازی نکنید، ولی خب اینجا خیلی جواب می‌ده خاطره‌بازی. حالا این رو توی اون کلینیکی که بودم، برای بچه‌ها گفتم؛ ولی این درمان واقعاً اینجا اتفاق افتاد. چون من همه مسیرها رو برای ترک اعتیاد رفته بودم. یو آر دی رفته بودم، با حال خراب برگشتم و حتی مصرفم بدتر شد و بیشتر شد. کم هم نرفتم. واقعاً کم خوشم نمی‌اومد. بعد ان‌ای هم رفتم. حالا یه وقت توهین نباشه به بچه‌های ان‌ای؛ ان‌ای هم رفتم، ولی جواب نداد. واقعاً درست شش ماه که می‌شد، دوباره برمی‌گشتم و می‌گفتم: «حالا یه بار مصرف کنم.» ولی اینجا که اومدم، این درمان اتفاق افتاد. حالا دوستان همه در جریان هستن. من خودم این‌جوری استنباطم بود که این مدتی که نبودم، برای من یه آزمایش بود. حالا درسته سیگارم رو خراب کردم و روی هشت قطعه بودم. وقتی اون اتفاق برام افتاد، ولی مواد اصلاً... یعنی یه چیز خیلی جالب بود. خیلی‌ها اونجا بالاخره مواد مصرف می‌کردن. من بهشون می‌گفتم، ولی باورشون نمی‌شد. می‌گفتن: «مگه می‌شه؟» گفتم: «آره، به خدا، من اصلاً نمی‌دونم چرا هیچ حسی ندارم. بی‌ادبی نباشه، انگار مثلاً صیفی‌جات دارن مصرف می‌کنن، حالا هرچی که هست.»ولی خب توی این مسیر خیلی خوشحال شدم که واقعاً این آزمایش رو با سربلندی پشت سر گذاشتم.

تایپ : مسافر علی ایرانشاهی 

عکس : مسافر مهدی صادقی 

مرزبان خبری : مسافر حامد

ویژه ها

دیدگاه شما





۰ دیدگاه

در حال بارگذاری دیدگاه‌ها...