جلسه سیزدهم از دوره شانزدهم کارگاههای آموزشی عمومی کنگره ۶۰، در نمایندگی شهباز با استادی راهنمای مسافر حمید، نگهبانی مسافر محمد و دبیری مسافر رضا دستور جلسه « فرمانبرداری تا فرماندهی » پنج شنبه،۱۹شهریور ۱۴۰۵ ساعت ۱۷:۰۰ آغاز به کار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، حمید هستم مسافر،
خیلی ممنون و سپاسگزارم که تو این لحظه حضور دارم، در خدمت شما هستم. توفیقی دست داد، فرمانی صادر شد، ما هم اطاعت امر کردیم. داشت دیر میشد، ولی خب رسیدیم دیگه. الان تقدیر در رسیدن بود، در نرسیدن نبود؛ چون ما عزم و جزممون این بود که باشیم، حضور داشته باشیم.
حال و احساسم خوبه. از عزیزان نگهبان تشکر میکنم، از ایجنت محترم، از همه عزیزان، از مرزبانان. حالم خوبه، احساسم خوبه. بعد این جای شکر داره؛ منتها شکر واقعی، نه چیزی که گاهی بعضی وقتها میشه لقلقه زبان. نه، اینه که واقعاً میگم شاکرم، سعی میکنم که از عهدهاش بربیام.
و اینم شاید بشه گفت مدیون اون ظلماتی هستم که تو مصرف مواد مخدر، تو اعتیاد تجربه کردم. و این تجربه خیلی بهای سنگینی برام داشت، خیلی سنگین. هر آن چیزی که ممکنه یه نفر فکر کنه که امکانش هست از دست داده باشه، من از دست دادم.
و دوباره با فرمانبرداری، با تسلیم بودن و اینکه واقعاً فهمیدم، یه جا متوجه شدم که باید دوباره خودمو پس بگیرم. و گفتههای راهنما خیلی رو من اثر داشت، خیلی چیزها آموختم. چرا؟ چون باورش داشتم، چون ایمان داشتم. و همین ایمان و باور منو تسلیم میکرد در برابر فرمانها یا آموزشهایی که داده میشد؛ چه حالا از طریق راهنما، چه از طریق خود سیستم کنگره، جناب مهندس، همه عزیزان، استاد امین. کلاً تسلیم بودم در برابر فهمیدن.
و من فکر میکنم تو نبرد، جنگ اعتیاد، وقتی میخوای اعتیاد رو درمان کنی، جنگیه که پیروزی در تسلیم بودنه، در مبارزه کردن نیست. چون واقعاً کسایی که مبارزه میکنن، از منیت میاد، دیگه از ترس میاد حتی کسی که پرخاشگره، میپره، اونم ترس تو درونشه.
و من سعی کردم که این صفاتی که واقعاً، این حسهایی که در درونم بود، اینا رو بتونم یه جورایی شناسایی کنم و بتونم که ازشون عبور کنم. چون واقعاً این رو فهمیدم که کسایی که از عمق ظلمات و تاریکی برمیگردند، قدرتی در درونشون جوانه میزنه که سایرین از این بیبهرهاند. این رو متوجه نمیشن، صاحب قدرت نمیشن.
و اون قدرت، من فکر میکنم تسلیم و مبارزه هستش؛ یعنی اینکه تسلیم باشی در برابر فرمانهایی که صادر میشه، جهت عبور، جهت درمان، و اینی که مبارزه کنی، بتونی این فرمان رو ببری.
همیشه خطر در تقاطع در کمینه.
فرمانی شما میگیری؛ آیا واقعاً میزان اون فرمان رو شما بدون چونوچرا، بدون کموکاستی ببری، به مقصد برسونی، اجرا کنی؟
و بازم طبق آموزشهای کنگره فهمیدم که، عزیزان، چون خودم این رو تجربه کردم، من خودم یه زمانی من مواد مخدر همه رو تجربه کردم، به جز یه تعدادی که اونم پولمون نمیرسید، واسمون نمیرسید. بله، اونا هم تجربه میکردم.
بعد فهمیدم که میگفتم اون اوایل، میگفتم کسایی که شیشه مصرف نکردن، کراک مصرف نکردن، اینا اصلاً اعتیاد رو متوجه نشدن، اصلاً نمیدونم تخریب چیه، اعتیاد چیه. و فلانی اگه داره خوب سفر میکنه، این به خاطر اینه که مواد مصرفیش مثلاً فقط فلان مواد بوده.
اینها شلوغکاریهایی بود که ذهن به پا میکرد برای اینکه منو متوقف کنه.
بعد اومدم تا اینکه خودم تو لژیون متوجه شدم. دیدم من فرمان میدم؛ مثلاً فرمان صادر میشه برای اینکه ساعت پنج حضور داشته باشی، سیدی بنویس. حالا یه عده فرمان خوب میبرن، یه عده کم میآرن، نمیتونن مثلاً سیدی که میشه، مثال میزنیم، بیستوسه، بیستوچهار صفحه، یه سریها فرمان رو میبرن، ولی شانزده صفحه، چهارده صفحه مینویسن.
بعد متوجه شدم همون مشکلی که در درون خودم بود، در درون اینا هم هست. همون قضاوت میکنن، قیاس میکنن که نه، تو مصرفت تو جای من نیستی، فلانی جای من نیست.
آقا، قرار هم نیست جای شما باشه که. هر کسی جای خودشه. هر کسی زندگی کرده مخصوص خودشه، مال خودشه. اینجوری نیست که ما جای دیگران باشیم.
من مشکلات سختی، هر چیزی که برای خودم به وجود آوردم، خودم ظرفیت، پتانسیلش رو به وجود آوردم؛ به واسطه فقط و فقط جهل و نادانی.
فهمیدم مثلاً منی که فلان ماده مصرف کردیم، فلان جا رفتیم، این کار رو کردیم، من نادانتر بودم، من جاهلتر بودم.
به قولی راهنما، آقای مسعود ابراهیمی، میگفت که یکی با یه چک به آخر خط میرسه، یکی میره هیچیندار میشه، بازم به آخر خط نمیرسه. همه رو از دست میده، پدر، مادر، زن، فرزند، همه میشه هیچیندار. دیگه نمیگم آدم هیچی نداره، هیچیندار میشه، بازم به آخر خط نمیرسه. اصلاً اینجوری نیست.
اینکه بفهمم که مثلاً چرا فلانی اینجوری رفتار میکنه؟ چرا فلانی تو فرمانبرداری ضعیف عمل میکنه؟ یا چرا فلانی خوبه؟ و این رو فهمیدم، این رو متوجه شدم.
بعد اصلاً اینم فهمیدم که زندگی، هستی، هیچ ارزشی برای درد و رنج من قائل نیست، قائل نمیشه. اصلاً. خب تنها چیزی که برای زندگی مهمه اینه که من بتونم از این درد و رنجها عبور کنم. اینا ارزش دارن، اینا ارزشمندند.
اینا چیزایی بود که خیلی کمک میکرد که من بتونم واقعاً فرمانبردار باشم.
اصلاً کل زندگی، به نظر من، خب اصلاً تشدید شده از بینهایت فرمان. شما صبح که از خواب بلند میشی باید فرمان ببری تا شب که میخوای بخوابی. حتی شب هم که میخوای بخوابی باید فرمان ببری که بتونی بخوابی.
باید گفت سیستم شبانهی بدن، سیستم یه سری، یه فرمانی رو صادر کنه و تو اون فرمان رو ببری که بخوابی. اینجوری نیست که مثلاً بری، همینطوری ما زندگی میکنیم و همینجوری مثلاً صبح و شب میکنیم، شب و صبح. یه چیزایی رو متوجه میشیم، یه چیزایی رو متوجه نمیشیم.
بعد آگاهی و فهمیدن، دانایی یا فرماندهی، دانایی مؤثر در اینه که متوجه بشیم، در اینکه بفهمیم. و تمام کسایی که تو قسمت فرماندهی، من فکر میکنم که ضعیف عمل میکنن، تو قسمت فرمانبرداری ضعیف عمل میکنن، تو قسمت آموزش مشکل دارن، آموزشپذیر نیستن، آموزش نمیبینن.
من خودم زمان مصرف، تو ضلع تجربه مشکل داشتم. تفکر، آموزش، تجربه؛ اینا رشد کنن به شکل دانایی مؤثر. همش امروز و فردا میکردیم. واقعاً هم اینکه مثلاً میگن حالا یه سرپیچ، یه لامپی میخواستی سفت کنی، شش ماه زمان میبرد. یه شیری میخواستی عوض کنی، واقعاً این اتفاق میافتاد.
و اینا همه به خاطر چی بود؟ به خاطر جهالت بود، جهل بود، به خاطر نادانی بود، به خاطر هیچ چیز دیگهای نبود.
و خیلی کمک میکنه اینکه ماها بتونیم از عقل استفاده کنیم. تو پذیرش فرمان، آیا واقعاً اینجوریه؟ آیا واقعاً عقل در دسترس همه هست؟ همه میتوانند ازش یه جوری استفاده کنند؟
و بازم طبق آموزشهای کنگره، نه، اینجوری نیست. عقل، هر اون کسی بهتر میتونه از عقل استفاده کنه، عقل بیشتری در اختیارشه که حس بهتری داره، حس سالمتری داره، حس پاکتری داره.
چون قدرت در دوست داشتنه. قدرت در این نیست که دوستت داشته باشن؛ قدرت در اینه که من بتونم دیگران رو دوست داشته باشم. و دیگران، بعید در فهمیدن اتفاق میافته. من بتونم دیگران رو بفهمم.
و این نیازی به یه ابزار خیلی محکمی داره، یه ابزار خیلی قدرتمندی داره به نام حضور.
آقا، من باید هر جوری شده موظفم که خودمو برسونم. سعیم این باشه که خودمو برسونم. کمک میکنی، نیروها کمکت میکنن، میرسی، بهموقع در اون جایگاه میرسی.
و خوشبختی...
الان چیزی که به ذهنم رسید، و خوشبختی، حالا طبق سوره شمس، «قَدْ أَفْلَحَ مَن زَکَّاهَا»، که خداوند حدوداً فکر میکنن یا یازده قسم میخوره و قسم آخرش هم میگه به جان خودت، به نفس انسان قسم میخوره که خوشبخت کسیه که به خودش میپردازه، درگیر خودشه، درگیر دیگران نیست.
و خوشبختی در رسیدنه. من فکر میکنم اینجوری. حالا ممکنه شاخههای متعدد باشه، ولی یه شاخه مهم اینه که آدم احساس خوشبختی میکنه.
خوشبختی در وصاله و نقطه اوجش میشه اتصال؛ اونجایی که پیوند برقرار میشه، پیوند قلبی، پیوند حسی. و بدبختی در دوری، در هجران، در فراق.
و کسایی اون وصال رو میتونن تجربه کنن که فرمانبردار باشند.

و هرچه هرچه مقام و منصب یه شخصی بالاتر باشه، فرمانهاش نافذتره، اثر فرمانهاش بیشتره.
دقت کرده باشید، مثلاً توی اداره، اون فرمانی، اون خواستهای که مثلاً مدیر یه مجموعه داره، چقدر قشنگ اجرا میکنن. بعد اون خواستههایی که مثلاً یه کارشناس داره، یه سرپرست داره، قشنگ اونجوری اونا اجراش نمیکنن.
به خاطر چیه؟ به خاطر اون جایگاهی که اون مدیر داره.
و ما همه دنبال اینیم که جایگاههامون رو ارتقا بدیم.
الان هفته دیدهبان بود، درسته؟ چقدر این دیدهبانها رفتن اینور و اونور، سر زدن، چقدر قشنگ صحبت کردن، چقدر حرف زدن.
به خاطر چیه؟
فکر میکنی چقدر همه احترامشون رو دارن؟ چقدر به خاطر اینکه مقام و منصب، جایگاه بالا، جایگاه رفته بالا.
من فکر میکنم فقط فرماندهی و فرمانبرداری اینه که قلباً بخوای، قلباً بپذیری که فرمان رو ببری.
طرف مقابل، راهنما.
حالا ما هم بحثمون رهجو، راهنماست دیگه. رهجو راهنما رو قبول داره.
الان هر کس، حالا میآد وقت، هر کس میآد تو لژیون ما، تو لژیون من، میگم که شما سه ماه بشین. خب، بعد اگه حسی برقرار نکردی با من، برو لژیونت رو عوض کن.
و این رو با شجاعت میگما ها. خب، این رو ته دل، با شجاعت میگم. میگم الان اومدی تو لژیون ما، خودت انتخاب کردی؛ چون تو قراره از من فرمان ببری.
و تا منو قبول نداشته باشی، منو باور نداشته باشی، فرمانهای منو نمیبری.
ممنون که به صحبتهای من گوش دادید.
عکس:مسافر حیدر
تنظیم:مسافرحسین
- تعداد بازدید از این مطلب :
90