من یک همسفرم؛ کسی که بر بالین یک مسافر نشسته بود و با گوش جان این سیدی را برای یافتن راه نجات او شنید؛ اما سرانجام، خودم نجات پیدا کردم. وقتی برای اولین بار به عنوان همسفر در کنگره ۶۰ قدم گذاشتم، فکر میکردم فقط نقش یک ناظر را دارم. آمده بودم تا مسافرم را همراهی کنم، نه بیشتر؛ اما وادی هفتم با آن عنوان عمیقش، رمز و راز حقیقت در دو چیز است، مرا از جایگاه یک ناظر بیرون کشید و به دل ماجرا انداخت. برای من به عنوان یک همسفر، این وادی نه فقط یک آموزش؛ بلکه یک آینه تمامنما بود. من فکر میکردم مشکل فقط مربوط به مسافر است؛ اما اینجا بود که فهمیدم من هم به اندازه او بیمارم؛ فقط نوع بیماریام متفاوت بود. استاد در این وادی میفرمایند که حقیقت در دو چیز خلاصه میشود: شناخت خود و شناخت خالق.
این دو کلمه مثل کلیدی بود که قفل ذهن مرا باز کرد. من سالها بود که در نقش یک همسفر، همه تقصیرها را گردن مسافر میانداختم. به خودم میگفتم: من که خوبم، من که درست راه میروم، مشکل از اوست؛ اما وادی هفتم به من نشان داد که تا وقتی خودم را نشناسم، نمیتوانم به مسافرم کمک کنم. من نمیدانستم که پرخاشگریها، دلسوزیهای بیجا و توقعات غیرواقعی خود یک نوع اعتیاد به کنترل بود. راز اولی که این سیدی برای من آشکار کرد این بود که همسفر بودن یعنی همراز بودن. من سالها فقط یک گوش بودم؛ نه یک دل. با شنیدن این سیدی فهمیدم که وظیفه من قضاوت کردن نیست؛ بلکه درک کردن است. استاد میفرمودند که برای رسیدن به یقین، باید از دانستههای سطحی عبور کرد.
من بهعنوان یک همسفر، باید از این دانسته سطحی که «او معتاد است و من سالمم» عبور میکردم و به این یقین میرسیدم که هر دو ما در یک سفر مشترک قرار داریم؛ او با موادش و من با وابستگیهای فکریام. تأثیر این وادی روی من، اول از همه در نگاهم به مسافر آشکار شد. دیگر او را یک آدم شکست خورده نمیدیدم؛ میدیدم که او یک جنگجوی حقیقی است که در میدان نبرد با خودش ایستاده است. وادی هفتم به من یاد داد که در دو چیز، رمز این نگاه جدید نهفته است: اول اینکه این مسافر میتواند آینهای برای من باشد؛ هر چیزی که در او میبینم و مرا آزار میدهد، میتواند بخشی از نادیدههای خودم را به من نشان دهد. دوم اینکه باید او را با چشمِ امکان ببینم، نه با چشمِ واقعیت تلخ. این دو نگاه، انقلابی در من ایجاد کرد.
از آن روز، دیگر به مسافر فقط به چشم یک بیمار نگاه نمیکنم بلکه او را به چشم یک معلم میبینم. تأثیر عمیق دیگر این وادی برای من صبوری فعال بود. قبل از آن صبر من از جنس تسلیم خاموش بود یعنی دهان میبستم؛ اما در دلم غوغا بود. وادی هفتم به من آموخت که صبر حقیقی آن است که با یقین به نظم حاکم بر جهان، آرام باشم و بدانم که هر چیزی در زمان خودش رخ میدهد. من فهمیدم که نمیتوانم برای مسافر تصمیم بگیرم؛ فقط میتوانم نور باشم. این شاید سختترین بخش همسفری بود که با شنیدن این سیدی، بر من هموار شد. من یاد گرفتم که وظیفه من دعوت است، نه اجبار و این دقیقاً همان چیزی بود که من بهعنوان یک همسفر، بهشدت به آن نیاز داشتم. زندگی من در کنار مسافر، بعد از درک این وادی، از یک مبارزه روزمره به یک سفر عاشقانه و مشترک تبدیل شد.
من دیگر دائم نگران فردا نبودم. استاد در این وادی میفرمایند که یقین یعنی دل خوش به علم خدا داشتن؛ وقتی این جمله را شنیدم، گویی کوهی از نگرانی از دوشم برداشته شد. من بهعنوان یک همسفر، همیشه نگران بودم که مبادا مسافرم بلغزد؛ اما این سیدی به من فهماند که او در مسیر خودش است و من در مسیر خودم و هر دو در حال رشد هستیم. این دو راز یعنی شناخت خود و سپردن به خالق، باعث شد تا من هم از اعتیاد به نگرانی رها شوم. امروز وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که این وادی نهتنها مسافرم را نجات داد؛ بلکه مرا نیز از زندان ذهنی خودم نجات داد. من دیگر یک همسفر خشک و رسمی نیستم؛ یک همراه واقعی هستم که در کنار مسافر، نفس میکشد، میگرید، میخندد و رشد میکند.
راز و رمز حقیقت را در همین دو چیز یافتم: اینکه بدانم کیستم و خالق را در تمام لحظات زندگیام حاضر ببینم. از آن روز، جلسات کنگره برای من حکم زیارتگاهی را دارد که هر هفته مرا به این حقیقت گره میزند. من مدیون این سیدی و این وادی هستم؛ چراکه به من یاد داد چگونه یک همسفر واقعی باشم، نه از سر وظیفه؛ بلکه از سر عشق و یقین و این بزرگترین هدیهای بود که وادی هفتم به من، بهعنوان یک همسفر داد؛ آزادی از خودِ خویشتن تا بتوانم در کنار مسافر، آزادتر از همیشه به سوی حقیقت گام بردارم.
نویسنده: همسفر مهناز رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون سوم)
رابط خبری: همسفر الهه رهجوی راهنما همسفر مریم (لژیون سوم)
عکاس: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر معصومه (لژیون پانزدهم)
ارسال: همسفر کبری رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون هفدهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی حر
- تعداد بازدید از این مطلب :
34