English Version
This Site Is Available In English

وادی چهاردهم برای کنگره چون نقطه عطف است

وادی چهاردهم برای کنگره چون نقطه عطف است

جلسه سوم از دوره دوم کارگاه‌های آموزشی عمومی مسافران و همسفران کنگره ۶۰ نمایندگی امام قلی خان با استادی دیده‌بان محترم دکتر امین دژاکام و نگهبانی ایجنت محترم مسافر مجید و دبیری ایجنت محترم همسفر سهیلا با دستور جلسه "هفته دیده‌بان" روز پنجشنبه 12 شهریورماه 1405 ساعت 16:00 آغاز به کار نمود

سخنان استاد:

سلام دوستان امین هستم یک مسافر
خوشحالم که در جمع شما هستم و خداوند را سپاس می‌گویم بابت آنکه امروز توانستم در اصفهان و این شعبه باشم. سال گذشته هم اصفهان آمدیم و جالب این‌که پارسال خانم کماندار به این شعبه آمدند و شاید امروز هم ایشان جایی هستند که من پارسال بودم. نمایندگی‌های اصفهان نمایندگی‌های قدرتمندی هستند و حس خوبی دارند. امیدوارم شرایط آن‌ها حفظ شود و این حس و حالی که دارند تداوم داشته باشد و از این توانایی‌هایی که دارند، برای توسعه و افزایش نمایندگی‌های مفید برای درمان و احیای انسان‌ها استفاده کنند؛ از این نیرو در آن راستا استفاده کنند تا بتوانیم بهترین نتیجه را به دست آوریم. معمولاً شعبه‌هایی که توانمند هستند می‌توانند شعبه‌های توانمند دیگری را به وجود آورند و این‌ یک مسئولیت و رسالتی است بر دوش نمایندگی‌های اصفهان که در این زمینه فعالیت بیشتری داشته باشند.
هفته دیده‌بان است. من این هفته را به آقای مهندس، همه دیده‌بان‌های محترم، به اعضای کنگره ۶۰ و اعضای خانواده‌ام تبریک می‌گویم. برای همه ایشان، خواسته‌ام آن است که بتوانند در همه کارهایشان بهترین عملکرد مطلوب را داشته باشند. هفته مفیدی است، چراکه همه دیده‌بان‌ها در نمایندگی‌ها حضور پیداکرده و از نزدیک ارتباطی حسی برقرار می‌کنند و از آنجا که وظیفه ‌دارند از وضعیت نمایندگی و کارکرد آن مطلع شوند، نقاط قوت و ضعف را پیداکرده تا عملکرد بهتری در ادامه داشته باشد.
از آنجا که مرا به حرف زدن می‌شناسند، حرف نزدن برای من کار سختی است. از آن روی که همه می‌خواهند من صحبت کنم و البته تعداد نمایندگی‌ها هم زیاد شده است، من سعی می‌کنم مطالب مختصر و مفیدی را در جلسات منتقل کنم. با جناب مهندس دیروز در مورد مسئله پاکت‌ها صحبت می‌کردم. در این هفته‌ها شغل دیگری داریم که آن باز کردن پاکت‌هاست! و مهم‌تر از آن خواندن نوشته‌هاست. در مورد آنان که خیلی بد خط می‌نویسند می‌گویم: حق ایشان است و کنار می‌گذارم و نمی‌خوانم. عده‌ای هم خوش‌خط اما طولانی می‌نویسند که اگر حوصله داشتم همان موقع می‌خوانم و اگر خیر در زمان دیگری به آن می‌پردازم اما این تکلیف را برخود دارم که حتماً نوشته‌ها را بخوانم. چون نوشتارها واقعاً ارزشمند است و احساس بچه‌ها به همراه انرژی و حس خاصی در آن هست.
این فرهنگ پاکت دادن از اختراعات آقای مهندس است و زمانی ایشان می‌گفتند که اختراع پاکت، ارزش کمتری از ابداع روش DST ندارد! همیشه با خود می‌گفتم چرا چنین چیزی بیان می‌کنند و درمان اعتیاد کجا و پاکت کجا؟ و آن زمان زیاد جدی نگرفتم. پشت حرفی که آقای مهندس می‌زنند، اندیشه و فکری هست. چند سالی گذشت و دیدم که اگر ما پاکت‌ها را از کنگره ۶۰ حذف می‌کردیم، شکل آن به‌کل عوض می‌شد و وضعیتی که اکنون داریم دیگر وجود نداشت. پاکتی را رهجو زمان رهایی به راهنما می‌دهد. پاکت‌هایی در هفته تجلیل از راهنما اهدا می‌شود. پاکت‌هایی هم در مناسبت‌های مختلف و برای احترام به هم در زمان تحویل گرفتن خدمتی جدید می‌دهند. هفته مرزبان و ایجنت، هفته جشن همسفر و... هم هست. در کل مناسبتی نیست در کنگره ۶۰ که پاکت در آن نباشد. حال چه اتفاقی می‌افتد و کارکردش چیست؟
درواقع در این مرحله تبدیل انجام می‌شود. تا قبل از اختراع پاکت، بعد از جلسات جشن و مناسبت در کنگره ۶۰، وانتی از وسایل اهدایی را به منزل می‌بردیم. این وانت حامل تابلوهای نقاشی، ظروف چینی و بلور و انواع ظروف پلاستیکی و ... بود. بایستی در میان آن‌ها می‌گشتیم و وسایل کاربردی برای خودمان را پیدا کنیم. معمولاً ۱۰ درصدی استفاده می‌شد و مابقی کادو شده و در مناسب‌های دیگر به بقیه کادو داده می‌شد! پس از مدتی مثلاً دو سال بعد، مواجه می‌شدیم با همان وسیله‌ای که اول کادو داده بودیم و مجدداً به خانه ما بازگشته بود! این‌طور بود که هر کس هر چه در خانه و دم دستش بود و می‌خواست از دستش خلاص شود، به دیگران کادو می‌داد؛ تا درنهایت آقای مهندس بساط آن را جمع کرده و فرهنگ پاکت را منتشر کردند. چون انسان‌ها دوست دارند به‌طور قلبی به همدیگر محبت کنند و مثلاً در تولد دیگری و مناسبت‌ها می‌خواهند از آنچه دوست دارند به او هدیه کنند؛ مگر مواردی استثنایی که محبتی نیست و به‌خاطر رودربایستی مجبور به هدیه دادن می‌شوند که داستانش جداست. در کنگره ۶۰ اما چنین مسائلی نیست و رهجو واقعاً راهنمای خود را دوست دارد و هدیه می‌دهد. مشکل آن زمان پیش می‌آمد که می‌خواست احساس قلبی خویش را به راهنمای محبوب خود منتقل کند. آقای مهندس اینجا تأکید کردند که بیان احساس و تبریک باید کاربردی باشد؛ یعنی تو باید بتوانی آنچه در قلبت هست و دلت می‌خواهد و هم‌زمان تَوان آن را داری هدیه کنی. شاید واقعاً بخواهی چیزی درخور، با ارزش ۱۰-۲۰ میلیونی بدهی ولی در توان تو نباشد. پس باید چیزی بدهی که هم تو دوست داشته باشی، هم در توان تو باشد و مهم‌تر آنکه او دوست داشته باشد. درواقع سه شرط ذکرشده در کادوهای قدیم رعایت نمی‌شد. معمولاً خودت دوست داشتی که از دست آن وسیله خلاص شوی ولی آیا فرد مقابل آنچه دریافت می‌کرد را دوست داشت؟ یا به کارش می‌آمد؟ اصلاً خودت دلت راضی می‌شد؟ اما مانعی اینجا وجود داشت و آن اینکه آدم‌ها خجالت می‌کشیدند که اگر توان مالی ندارد و نمی‌توانند چیز درخوری تهیه کنند، شرمنده می‌شدند و برای حفظ آبرو، کادویی می‌دادند و روال شده بود.
آقای مهندس با تعریف پاکت‌ها، بازی را تغییر داد. شما پول در پاکت می‌گذاری و کسی نمی‌داند چقدر گذاشته‌ای و تو آن‌قدر که در توان توست و دلت راضی می‌شود می‌گذاری. با خواست دلیِ خود آنچه می‌خواهی می‌گذاری. بعد که هدایا و پاکت‌ها به دست فرد رسید، مثل استخری که ذره‌ذره آب در آن ریخته شود، پر می‌شود و آنگاه صاحب استخر می‌تواند در آن شنا کند. حال کسی به‌اندازه سطلی آب می‌ریزد و دیگری تانکری آب می‌ریزد و یا کاسه، مهم نیست؛ چراکه هر کس هر مقداری می‌تواند مشارکت کند و این یعنی تبدیل. پس تبادل احساس با انسان‌ها نیازمند ابزاری بود که آن همین پاکت بود. احساس و انرژی که معادل پول است، به هر مقداری که شخص بخواهد تبادل می‌شود. اینجا دیگرکسی محروم نخواهد شد و همیشه هم آنکه دریافت‌کننده است می‌تواند با آنچه دریافت می‌کند مطابق خواست خود خرید کند. اختراع آقای مهندس همانند اختراع تلفن بود. در تلفن وقتی صحبت می‌کنید صدا از طریق میکروفون واردشده و امواج صدا تبدیل به امواج الکتریکی شده و توسط سیم هزاران کیلومتر منتقل‌ می گردد و وقتی به مقصد موردنظر رسید، امواج الکتریکی مجدداً به امواج صوتی و صدا تبدیل و شنیده می‌شود. این پاکت مثل همان سیم یا امروزه مثل فیبر نوری عمل می‌کند. صدا به صدا نمی‌رسید. احساس به احساس نمی‌رسید. کسی را دوست داشتی و چیزی برایش می‌گرفتی که به کارش نمی‌آمد و یا توان مالی هدیه مورد نظر خود را نداشتی و در آخر هم آنچه می‌خواستی نمی‌شد. با تبدیلی که درون و توسط پاکت‌ها انجام شد، این مهم رخ داد. حال اگر 100 یا 1000 نفر رهجویان، شاگردان و دوستدارانِ کسی پاکت بدهند، بی‌شک رضایت آن فردِ محبوب مثل راهنما، استاد و... حاصل می‌گردد و می‌تواند خواستی را که دارد برآورده کند. افراد خجالت می‌کشیدند و البته ظاهر آن را زشت می‌دانستند؛ این که مثلاً من بیایم و به یک استاد دانشگاه پول بدهم؟ این طور می اندیشیدند که شأن راهنما یا استاد بالاست و مگر ایشان گداست که ما پول درون پاکت گذاشته و به او بدهیم؟ البته طوری شده بود که یک‌بار یک نفر آمد و شروع به شمردن پول کرد که دستی به من پول بدهد! گفتم صبر کن، تا این حد دیگر راحت نباش! به‌هرحال انجام هر کاری آداب دارد و مثلاً انسان می‌خواهد بیرون برود، شلواری به پا می‌کند. حال تو هم اگر می‌خواهی هدیه‌ای بدهی باید در پاکت بگذاری تا آداب آن رعایت شود و از او قبول نکردم.
اصل موضوع این بود که به کمک پاکت، شرایطی فراهم شد که انسان‌ها توانستند تبادلات حس و انرژی درستی با یکدیگر داشته باشند. اختراع پاکت برای ما وسیله‌ای بود که بتوانیم در جشن‌ها و مناسبت‌ها تبادلاتی به¬نحو احسن انجام دهیم. کسی ممکن است دلار و کسی هم شاید سکه‌های پارسیان بگذارد و هر کس باسلیقه خود خلاقیتی به خرج می‌دهد اما ماهیت آن همان است. انگار با رشد کنگره ۶۰ در کنار به وجود آمدن جایگاه‌ها مثل مرزبانی، ایجنتی، دیده‌بانی و... اختراع این پاکت هم لازم بود که اگر پاکت نبود، اکنون هرکدام از شما هدایایی حجیم مثل ظروف و فلاسک و... همراه داشتید و یک‌مرتبه ۶۰ فلاسک نفیس به من هدیه می‌دادید! 70 ماگ با طرح و نقش متفاوت به من می‌دادید و من واقعاً باید چه می‌کردم؟ خیرات می‌کردم یا سر چهارراه بفروش می‌رساندم؟ یا همه را به مال‌خرها فروخته و شاید ۱۰ درصد ارزش آن‌ها دست مرا می‌گرفت ولی دیدیم که چگونه با یک تفکر و حرکت خلاقانه ساده این مسئله حل شد. حتی 15 سال پیش که در موسسه زبانی بودم گفتم که برای روز معلم پاکت بدهید.
کار دیگری هم آقای مهندس انجام دادند و گفتند که حق ندارید به صورت لژیونی و گروهی پول بدهید. از طرف گروه مرزبانی یا از طرف لژیون سردار نداریم. فکر می‌کنید چرا نباید این‌طور باشد؟ چون هر کس براساس توان خودش مشارکت می‌کند. برای یک نفر ۱۰ میلیون تومان پول خرد است و برای دیگری 200 هزار تومان هم پول زیادی است و باهم پول گذاشتن در درجه اول باعث خجالت‌زده شدن کسی که توان کمتری دارد می‌شود و شخصیت او خردشده و یا حتی تحت‌فشار قرار گرفته و ناراحت می¬شود؛ در درجه دوم هم کسی که می‌خواسته ۱۰ میلیون تومان بدهد، نمی‌تواند این کار را کرده و درنهایت کلاه می‌رود سر کسی که دریافت‌کننده پاکت است! این مسئله را هم آقای مهندس در آموزش‌های خودشان قراردادند که هر کس به‌تنهایی بتواند احساس خود را در قالب «دل ¬نوشته» درآورد. از وقتی‌که پاکت‌ها آمدند ما کمتر آقای مهندس را می‌بینیم چراکه خواندن دل نوشته‌ها زمان‌بر است ولی آقای مهندس وقت می‌گذارند و می‌خوانند و البته خواندن دل نوشته‌ها انرژی‌بخش و منقلب کننده است. به مناسبت هفته دیده‌بان و جشن، لازم دانستم توضیحاتی در مورد اختراع پاکت ارائه کنم.

***

مطلب دیگری که می‌خواهم امروز در مورد آن صحبت کنم و بی‌ربط با همین موضوع هم نیست. برایمان اتفاق می‌افتد، در سی دی آفت و برخی دیگر هم در موردش صحبت شده است؛ چراکه ازنظر خود من وادی چهاردهم برای کنگره چون نقطه عطف است. اگر در کنگره ۶۰ دو وادی را به‌عنوان سروته جهان‌بینی بخواهیم معرفی کنیم، باید وادی اول (تفکر) و وادی چهاردهم (عشق و محبت) را بیان کرد. سروته آموزش جهان‌بینی در کنگره 60 تفکر و محبت است. به‌بیان‌دیگر تفکر به عقل و محبت به قلب می‌رسد. یک‌طرف تکامل عقل است و یک‌سو تکامل قلب می‌باشد. بقیه مطالب در راستای این دو قرار می‌گیرد. مثلاً در موسیقی یک خط سوپرانو هست و یک خط باس. صدای بم و صدای زیر می‌شود سروته موسیقی و میان آن‌ها می‌شود چیزهایی نظیر ریتم و هارمونی و پد و... که قرار می‌گیرد. حال در کنگره 60 هم این دو اصل هستند و بایستی این دو وادی را خوب بیاموزیم و وقت کافی صرف آموختن آن‌ها کنیم.
همیشه برای انسان این مسئله رخ می‌دهد که مدام رشد می‌کند اما جایی خاصیت خود را از دست می‌دهد. دیده‌اید که میوه‌هایی وقتی کوچک هستند خوشمزه‌تر از وقتی است که خیلی رسیده شده و بی‌مزه و خاصیت می‌گردد. میوه‌هایی که اغلب کود و میوه به آن‌ها داده‌شده است و درواقع رشدشان رشدِ درستی نبوده است وگرنه هندوانه‌ای هم هست که 15 کیلو وزن دارد و طعم آن چون عسل شیرین است. انسان اما وقتی رشد می‌کند دچار این‌گونه مشکلات می‌شود. بسیاری اوقات مسافران می‌گویند که سفر اول حس و حال دیگری داشت. مثلاً اول که شعبه راه افتاده بود حس دیگری بود و البته بعضی‌اوقات درست است و نه این‌که همیشه مشکلی هست اما می‌خواهیم بدانیم که چه اتفاقی رخ‌داده است؟ چرا باید سفر اول حس خاصی به ما بدهد، ولی جلوتر که می‌رویم و در ادامه آن حس را نداشته باشیم؟ یا چرا یک شعبه همان اول که شروع می‌شود خیلی بامحبت و صمیمی و گرم است ولی وقتی تعداد به حدود 300 -400 نفر می‌رسد دیگر این‌طور نیست؟ چرا گاهی اوقات افراد وقتی وارد ساختمان فلان می شوند، احساس می‌کنند خیلی تند برخورد می‌شود؟ می‌خواهم به کسانی که در کنگره ۶۰ حضور دارند و کار می‌کنند و خدمت می‌کنند بگویم که اگر ما در کنگره ۶۰ بالاترین جایگاه‌ها را داشته باشیم ولی از اخلاق و منش مناسب برخوردار نباشیم به ضرر خودمان است. چون در چشم انسان‌ها آنان که حس و اخلاق و منش خوبی ندارند، خوشایند نیستند. حالا شاید یکی دو نفر اشتباه می‌کنند اما وقتی همه می‌گویند اخلاق شما خوب نیست پس یعنی واقعاً خوب نیست. وقتی همه از شما راضی نباشند و گزارش بد می‌دهند یعنی اخلاقت خوب نیست. اینجا مسئله مربوط به وادی محبت است. اگر انسان بتواند درست حرکت کند، با افزایش جایگاهش محبتش هم بیشتر می‌شود. من دیده‌بان‌ها را که می‌نگرم، اکثر قریب به‌اتفاق ایشان، حتی اکنون بیشتر از گذشته اخلاقشان به نسبت از بقیه بهتر است. باید هم این‌طور باشد. اخلاق خوب به معنای شُل و وارفته نیست. مهربانی به معنای پخمه بودن و پپه بودن نیست. شنیده¬اید که می‌گویند کافر همه را به کیش خود پندارد؟ چراکه برخی از انسان‌ها چون خودشان فقط به کسانی احترام می‌گذارند که از ایشان می‌ترسند و از ایشان حساب می‌برند و به‌نحوی کارشان پیش آن افراد گیر است. اگر هم کسی به ایشان احترام بگذارد گمان می‌کنند که از او حساب می‌برند! درصورتی‌که اصلاً این‌طور نیست. اگر انسان به مراحل رشد برسد به انسان‌ها احترام می‌گذارد نه برای آنکه حساب می‌برد، بلکه چون جایگاه انسان را می‌فهمد. اگر کسی به سایر انسان‌ها احترام می‌گذارد به‌خاطر آن نیست که مثل عده‌ای به سبب کار داشتن با او و یا اینکه مقام او بالاست احترام کند. مثل‌اینکه بازیگری را می‌دیدیم و می‌خواستیم با او عکس بگیریم، دست‌وپایمان می‌لرزید و استرس می‌گرفتیم. چراکه شهرت و جایگاه داشت! مثل روزی که خودم جمشید هاشم‌پور را دیدم و می‌خواستم با او ارتباط برقرار کنم و دیدم چقدر کار سختی است. به دنبال راهکاری گشتم و دیدم یک بطری دیسَپ همراه من است و دوران کرونا هم بود. از این در وارد شدم و خلاصه سلام و علیک کردم و گفتم که محصول خودمان است و برای درمان کرونا مفید است و به او کادو دادم. او هم گرفت و بو کرد و گفت چه بوی خوبی دارد و خیلی هم حال کردم که توانستم با او ارتباط برقرار کردم.
این مثالی بود برای آنکه از روی جایگاه فردی به او احترام نگذارید؛ بلکه به انسان‌ها احترام بگذارید چون می‌دانید که جایگاه انسان چیست. به‌خاطر محبت احترام کنید چراکه می‌دانید هر انسانی ارزش و احترام و مقامی دارد. احترام کسی که به مراحل رشد رسیده است به‌خاطر شناخت او از مقام انسان است. حال اگر شخصی و یا حتی نمایندگی بخواهد رشد کند بایستی این‌ها بالا بیاید و رشد کند. گاهی جایگاه می‌رود بالا ولی این‌ها پایین می‌ماند. شال شما ممکن است بالا رفته باشد؛ ولی خودتان در مرحله پایین‌تر ممکن است جامانده باشید و آنگاه آن محبت در شما ضعیف می‌شود. شعبه وقتی بزرگ می‌شود بایستی محبت اعضا به هم بیشتر شود تا آن نمایندگی قدرت داشته باشد و جاذبه پیدا کند. اگر در یک نمایندگی آدم‌ها می‌آیند و وارد نمایندگی‌ها می‌شوند ولی نمی‌مانند علتش چیست؟ اگر محبت وجود داشته باشد، شاگرد جمعه هم به مکتب‌خانه می‌رود. «درس معلم اَر بُود زمزمه محبتی/جمعه به مکتب آورد طفل گریزپای را». اگر محبت در کار باشد از ۳۰۰ کیلومتر آن‌طرف‌تر هم بلند می‌شود و می‌آید. چراکه قدرتی که محبت دارد هیچ‌چیز دیگری ندارد. وقتی لژیون بزنید، ۲۰ نفر می‌آیند؛ ولی ظرف سه ماه تنها ۴ نفر می‌مانند. ایراد این کار کجاست؟ چرا این‌طور است؟ شما آن‌قدر به دنبال اجرای قانون و دیسیپلین بوده‌ای که به خیال خود به دنبال رعایت اصول بوده‌ای و شاید هم می‌خواستی رهجو را عالی پرورش دهی؛ اما ریزش کرده و نمانده است.
پس اگر در شعبه یا نمایندگی افراد می‌آیند و ریزش می‌کنند و نمی‌مانند و یا احساس راحتی نمی‌کنند و نمی‌توانند حرفشان را بزنند و در آن فضا آرامش بگیرند، ناشی از وجود مسئله¬ای است. شاید معقوله محبت درست درک نشده باشد یا تضعیف‌شده باشد. به هر دلیل مثل حاشیه‌ها، نیروهای منفی، مسائل جانبی و... ممکن است این اتفاق افتاده باشد. پس بایستی این را در نظر داشته باشید که محبت اگر باشد، یک رویِ آن مِهر و یک رویِ آن قهر است. همان‌قدر که خوش‌خلق و مهربانی، همان مقدار هم سخت‌گیری می‌کنی ولی به‌نحوی باید باشد که سخت گرفتن شما در ذوق انسان‌ها نمی‌زند. شما می‌توانید کسی را تنبیه کنید؛ ولی آخرسر با خنده برود! مثلاً او را سه ماه اخراج کنی و به‌نحوی بگویی که خودش قبول کرده و بپذیرد و برود. از سویی دیگر می‌توانی پیام تبریک را هم جوری به‌طرف بگویی که حالش خراب شود! موفقیتی که کسی کسب کرده است به‌نحوی به او بگویی که افسردگی بگیرد! و یا تنبیه را طوری بگویی که به‌طرف احساس آرامش دست بدهد. این هنر شماست. این هنر معلم و راهنماست. این‌که چطور برخورد کند و تنها کسانی می‌توانند آن را انجام داده و اجرا کنند که خیرخواه باشند. خیر دیگران را بخواهند. آنان که موفقیت و درمان دیگران برایشان اهمیت دارد. درمانِ کسی که می¬آید برایش مهم است و گویی خودش یا برادرش قرار است درمان شود. مثل آنکه پدر و مادرش قرار است آموزش بگیرند و درمان شوند. اگر این احساس را داشته باشد می‌شود بامحبتِ واقعی وگرنه این‌که به‌دنبالِ ‌داشتنِ لژیون خفن، رهجویان خاص و آموزش‌دیده و پا به جفت باشد مفید نیست. در افکار او نیست که آیا رهجو قرار است حالش خوب شود یا نه؟ و پشت آموزش‌دادن، به خودش فکر می‌کند که مثلاً لژیون من گُل کند و بترکاند. جوری مرزبانی کنم که هیچ‌کس تاکنون این کار را نکرده باشد. اینکه در مورد خوب گزارش بدهند که بعد جایگاه برای بالارفتن پیدا کنم! بالایی وجود ندارد. کدام بالا؟
برای سفری که در اصفهان هستیم، برایمان منزلی تدارک دیده‌اند. همین‌که وارد شدم گفتم من می‌روم بالا، درصورتی‌که متوجه شدم اتاق من پایین است! از روی عادت همیشه فکر می‌کردی بالایی؟ خیر؛ گاهی هم پایینی. بالا و پایین ندارد. در هر جایگاهی که هستی اگر آن کار را به نحو احسن انجام دهی بالا هستی. این‌ها بازی‌های تاریکی است که می‌آید و مثلاً می‌خواهد لژیون را خاص بکند یا می‌خواهد برای دیگران کارش بی‌عیب‌ونقص باشد و مهم‌تر آنکه کسی نتواند از او ایراد بگیرد. گاهی آن‌قدر روی انجام کار دقت می‌کند که کسی به او ایراد نگیرد؛ چراکه به او برمی‌خورد اگر کسی از او ایراد بگیرد! چون منیّت او زیاد است و اگر کسی از او ایراد بگیرد که چرا فلان چیز کج است، ناراحت می‌شود. برای همین آن قد کار و مُرّ قانون را دقیق انجام می‌دهد و چندبرابر وقت و انرژی می‌گذارد که کسی نتواند به او ایراد بگیرد و گمان هم می‌کند که چقدر خوب است؛ اما این‌طور نیست. چون کار را برای عشق انجام¬ها، انجام نداده‌ای و چون دوست داشتی انجام نداده‌ای؛ بلکه انجام داده‌ای که کسی از تو ایراد نگیرد. در فیلم دکتر استرینج (Doctor Stephen Vincent Strange) می‌گفت: تو موفق هستی؛ ولی به این خاطر که بهترینی، موفق نیستی؛ بلکه برای ترس از شکست است که تو بهترینی و چون از شکست می‌ترسی، بهترین جراح شدی نه اینکه عاشق درمان بیماران باشی!
این‌ها خیلی باهم فرق می‌کند. یکی از آن‌ها محبت است و یکی دیگر منیّت است. یکی سر ساعت آمدن و سر ساعت کار کردن و بدون عیب‌ونقص عمل کردن و دقیق بودن است که به سبب منیّت است و دیگری به‌خاطر دوست‌داشتن و محبت است. اگر از منیّت باشد، حس محبت در آن نیست. رهجو نمی‌ماند و ارتباط عاطفی برقرار نمی‌شود. چراکه به خود فکر کردی و نه به درمان دیگری. به این اندیشیدی که من بهترین لژیون را داشته باشم و به این فکر نکردی که من رهجویانی پرورش دهم که از درد و رنج خارج شوند. برای خودت پرورش دادی و این مسئله دیگری است. این همان بازی است که ممکن است نیروهای اهریمنی شما را وارد آن کنند. چیزی ممکن است شکل خیلی قشنگ داشته باشد و اگر کار را برای دیگران انجام دهی که کسی نتواند از تو ایراد بگیرد، بعداً که دیگرانی وجود نداشته باشند، دیگر از جای خود هم نمی‌توانی بلند  بشوی. گوشه‌ای می‌افتی و غش می‌کنی؛ چون نه دیگر بازرسی هست و نه قضاوتی هست و نه تأییدی. دیگر نمی‌توانی تکان بخوری؛ چراکه به هیچ کاری علاقه نداشتی. به این علاقه داشتی که به نحوی کاری را انجام دهی که همه بگویند آفرین. اینجاست که سقوط خواهی کرد و متوقف خواهی شد. خیلی خوب است که انسان توانایی این را داشته باشد که بتواند کار را به نحو احسن انجام دهد؛ ولی اگر با رنگ محبت رنگ‌آمیزی نشود، ناقص است و روح ندارد. کارهای انسان اگر بی¬رنگ از محبت باشد روح نخواهد داشت؛ بنابراین آن فضا و آن ارتباطات تهی می‌شوند و جای آن‌ها را نیروهای تاریکی کم‌کم می‌گیرند.
به‌منظور جمع‌بندی صحبتم باید بگویم که در هر مرحله و جایگاهی هستیم و رشد می‌کنیم باید دقت داشته باشیم که محبت هم با ما رشد کرده و بالاتر بیاید. قدیم آنان که پهلوان و قدرتمند و سرشناس بودند از این شُهرتشان و اعتبارشان برای بازکردن گره‌های مردم استفاده می‌کردند. اگر کسی زمین‌خورده بود برایش گل‌ریزان می‌کردند و اگر کسی مشکلی داشت برایش عروسی گرفته، شغل پیدا می‌کردند؛ چراکه محبت درونشان بود و دیگران برایشان مهم بودند. اگر ما در کنگره ۶۰ خدمت می‌کنیم، اگر دیگران برایمان مهم نباشند بایستی جمع کنیم و برویم! اصلاً با کاری که ما در حال انجام آن هستیم سنخیتی ندارد. اسم کنگره ۶۰، جمعیت احیای انسانی است. اگر احیای انسان‌ها برای ما اهمیت خاصی ندارد، در حال تلف کردن وقت خود هستیم و به نظرتان آخرش چیست؟ وقتی حس غلط باشد پس از آن که مثلاً ۱۰ سال برای کنگره تلاش کردی، آخرسر «مال‌باخته» می‌شوی. چون با حسِ درست انجام ندادی و دریافت درست انجام‌نشده است. جوانی و وقت و عمر گذاشتی؛ ولی آن اتفاق نیفتاده است؛ بنابراین یکجا انسان آسیب می‌بیند. دقت کنید که در کنگره ۶۰ هر کار و خدمتی که انجام می‌دهیم یا بر پایه محبت است و یا خودخواهی! باید دید کدام است و البته ایدئال قرار نیست صحبت کنم؛ چراکه من و همه انسان¬ها خودخواهی داریم؛ ولی مهم آن است که سهم آن چقدر است؟ درصد آن چقدر است؟ شاید ۱۰-۲۰ درصد آن خودخواهی است و 70-80 درصد محبت است که خوب است و ایرادی ندارد. مثال طلای 18، 21 و 24 عیار که در بازار هم طالب دارد؛ ولی اگر خلوص آن خیلی پایین بیاید، مشکل ایجاد می‌شود. ما به‌عنوان انسانی که در حال آموزش‌دیدن در این مسیر هستیم، باید کاری کنیم که در ادامه خلوصمان بیشتر شود. آن‌وقت انسان‌های موفقی هستیم و آنگاه اگر جایگاهمان را از ما بگیرند، پنچر نمی‌شویم! آنکه تنها برای تأیید دیگران و یا ایرادنگرفتنِ دیگران خدمت می‌کند، وقتی جایگاهی را از او بگیرند فرومی‌ریزد؛ ولی انسانی که محبت در دل او هست، این‌طور نیست. تا زمانی که حس محبت را همراه خود دارید سعی کنید خدمتی برای خودتان دست‌وپا کنید. پس این مسئله را در نظر بگیرید و اگر محبت ندارید آن را بیابید. اکنون هم اگر فهمیدید مسیر شما اشتباه بوده است، ایرادی ندارد، مجدداً شروع کنید به تلاش‌کردن و آرام‌آرام خود را اصلاح کنید تا محبت در کارهایتان وارد شود. این پیچیده نیست و همین‌که شرایط بقیه برایتان مهم باشد کافی است.
از این‌که به صحبت‌های من گوش کردید از همه شما ممنونم.

تایپ، ویراست، تنظیم و ارسال مطلب: مسافر علیرضا لژیون 18

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .