دلنوشته مسافر رضا رهجوی راهنمای محترم مسافر مرتضی از لژیون چهارم نمایندگی بیرجند؛
حدود یک سال و نیم است که بهعنوان عضوی کوچک از مجموعه عظیم کنگره ۶۰، قدم در مسیری گذاشتهام که برای من، آغاز دوباره زندگی بود؛ مسیری از تاریکی به سوی روشنایی، از ناآگاهی به آگاهی و از فراموشی خویشتن به شناخت دوباره خود.
روزی به واسطه یکی از مسافران که خود از رهجویان کنگره بود، با این مجموعه آشنا شدم. شاید آن روز نمیدانستم که این آشنایی قرار است مسیر زندگیام را تغییر دهد؛ اما امروز باور دارم که هیچ اتفاقی در این جهان بیحکمت نیست و خداوند، در زمان مناسب، راه را پیش پای انسان قرار میدهد.
پیش از ورود به کنگره، هیچ خواستی برای درمان اعتیاد نداشتم. در دنیای خودم، مصرف را بخشی از زندگی و حتی گاهی مایه لذت میدانستم و تصور میکردم همهچیز تحت اختیار من است. اما حقیقت چیز دیگری بود. من تصور میکردم فرمان زندگی در دست من است، در حالی که آرامآرام فرمان را به دست اعتیاد سپرده بودم. اعتبارم، آرامشم، آبرویم و بسیاری از داشتههای ارزشمند زندگیام، یکی پس از دیگری رنگ میباختند. خانواده، دوستان و جایگاه اجتماعیام تحت تأثیر قرار گرفته بودند و از همه تلختر، احترام و اعتمادی که نسبت به خودم داشتم، در میان هیاهوی تاریکی گم شده بود.
آن روزها در تاریکی قدم میزدم، اما تاریکی را نمیدیدم.
امروز که به گذشته نگاه میکنم، خداوند را هزاران بار شکر میکنم که فرصتی دوباره به من بخشید تا از آن تاریکی فاصله بگیرم و با آموزشهای کنگره، آرامآرام راه روشنایی را پیدا کنم.
کنگره ۶۰ به من آموخت که برای تغییر، پیش از هر چیز باید خواست؛ باید حرکت کرد و باید مسئولیت زندگی خود را پذیرفت. آموختم که با زور و اجبار نمیتوان به مقصد رسید؛ بلکه باید با آموزش، آگاهی، صبر و حرکت درست، قدمبهقدم مسیر را پیمود. در این مسیر، با ترسهایم روبهرو شدم، با ناامیدیهایم جنگیدم و آرامآرام یاد گرفتم که بزرگترین مانع انسان، گاهی درون خودش قرار دارد. آموختم که منیت، ترس و ناامیدی میتوانند دیوارهایی بلند در برابر حرکت انسان باشند؛ اما اگر انسان بخواهد و حرکت کند، حتی بلندترین دیوارها نیز روزی فرو خواهند ریخت.
امروز برای من، «رهایی» تنها رها شدن از مصرف نیست؛ رهایی یعنی دوباره زندگی کردن، دوباره دیدن، دوباره دوست داشتن و دوباره انسان بودن.
در این یک سال و نیم، تنها شاهد تغییر خودم نبودهام. چهرههای بسیاری را دیدهام که روزی خسته و ناامید، در تاریکی گرفتار بودند و امروز با لبخندی از جنس امید، به آینده نگاه میکنند. دیدن این انسانها برای من یکی از زیباترین تصاویر زندگی است؛ انسانهایی که ثابت میکنند حتی اگر کسی سالها در تاریکی زندگی کرده باشد، باز هم میتواند طلوع را ببیند.
کنگره ۶۰ به من یاد داد که هیچ انسانی برای همیشه گمشده نیست. گاهی کافی است راه را پیدا کند، چراغی روشن شود و انسانی قدم اول را بردارد.
من نیز هنوز در ابتدای این راه هستم و خود را همچنان یک مسافر میدانم؛ مسافری که میخواهد بیاموزد، حرکت کند، خدمت کند و هر روز یک قدم به روشنایی نزدیکتر شود.
امیدوارم روزی برسد که بتوانم بخشی از آنچه به من بخشیده شده را به دیگران بازگردانم؛ بتوانم دست مسافری را که هنوز در تاریکی گرفتار است بگیرم و به او بگویم:
«من هم روزی در همین تاریکی بودم؛ اما باور کن، راهی برای رسیدن به روشنایی وجود دارد.»
در پایان، از خداوند بزرگ برای جناب آقای مهندس دژاکام و تمامی اعضای کنگره ۶۰، سلامتی، سربلندی و توفیق روزافزون خواستارم و امیدوارم این چراغ روشن، همچنان بر سر راه مسافران بیشتری بتابد و دلهای بیشتری را به سوی امید، آرامش و زندگی هدایت کند.
امروز میدانم که زندگی، فرصتی دوباره است؛
فرصتی برای ساختن، برای آموختن و برای بهتر شدن.
من یک مسافرم؛
مسافری که روزی در تاریکی گم شده بود،
اما امروز، به امید روشنایی،
قدم در راه گذاشته است.
به امید رهایی و روشنایی برای همه مسافران.
مرزبان خبری: مسافر جلیل
رابط سایت: مسافر محمد لژیون چهارم
ارسال خبر: مسافر جواد لژیون سوم
- تعداد بازدید از این مطلب :
30