جلسه چهاردهم از دوره پنجم جلسات لژیون سردار همسفران کنگره۶۰ نمایندگی جواد به استادی دنور همسفر ساره، نگهبانی دنور راهنما همسفر حمیده و دبیری همسفر سیما با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی» روز یکشنبه ۱۵ شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۵:۴۵ برگزار شد.

خلاصه سخنان استاد:
فرماندهی خواسته هر انسانی است. من با فرمانبرداری از عقل میتوانم به فرماندهی برسم؛ البته این کار آسانی نیست؛ اما قابل اجراست. من میتوانم با حضور بهموقع در جلسات، پیام خواندن، مشارکت کردن و نوشتن فایل صوتی، فرمانبردار خوبی باشم؛ البته به شرطی که هدف مشخصی داشته باشم. برای رسیدن به فرماندهی ابتدا باید فرمانبردار خوبی باشم.
ما در فرمانبرداری یکسری بایدها و نبایدها داریم. بایدها انجام دادن ارزشها و نبایدها انجام ندادن ضد ارزشها هستند. منیت یکی از مواردی است که باعث میشود فرماندهی عقل من ضعیف یا متوقف شود. ما میدانیم که منیت نقطه مقابل آموزش است و هیچوقت اجازه نمیدهد دانایی من رشد کند. وقتی دانایی من متوقف میشود، نفس اماره وارد عمل میشود و فرماندهی عقل را از من میگیرد. پس انسان برای رسیدن به فرماندهی باید آموزشپذیر باشد. من زمانی میتوانم فرمانده خوبی برای دیگران باشم که ابتدا فرمانده خوبی برای جسم، روح و روان خودم باشم.
دکتر امین دژاکام میفرمایند: «فرماندهی عقل آنقدر باارزش است که برای آن باید بهای سنگینی پرداخت شود». برای رسیدن به این جایگاه باید به مسئله صبر توجه زیادی داشته باشیم. انسان زمانی میتواند به نیروهای خودش مسلط شود و به فرماندهی خوبی برسد که آموزش ببیند و فرمانبردار باشد.
وقتی یک فرد مصرفکننده دچار اعتیاد میشود، میدانیم که دیگر تسلط کاملی روی نیروهای خودش ندارد و برای اینکه بتواند دوباره این نیروها را به عقل خودش برگرداند و فرماندهی را به عقل بازگرداند؛ باید بداند که لازم است به یکسری نیروهای دیگر مراجعه کند و از آنها اطاعت داشته باشد.
من وقتی در لژیون به راهنمای خودم چشم میگویم و هدفم درمان است؛ باید دستورات راهنما را اجرا کنم تا بتوانم نیروهای منفی را از شهر وجودی خودم دور کنم و در نهایت به فرمانروای لایقی برای شهر وجودی خودم تبدیل شوم.
بنا به فرموده دکتر امین دژاکام فرماندهی یک هدف است. ما برای رسیدن به فرماندهی نیازمند دانایی مؤثر هستیم. دانایی مؤثر یعنی چه؟ یعنی اجرایی کردن فرمانها. کنگره۶۰ یعنی چه؟ یعنی تحت فرمان راهنما بودن. ما باید بدانیم که اضلاع مثلث دانایی مؤثر تفکر، تجربه و آموزش باید با هم رشد کنند و در کنار یکدیگر باشند. در نتیجه میتوانیم بگوییم زمانی فرمانبردار خوبی خواهیم بود که آموزشپذیر باشیم و فرمانها را به مرحله اجرا برسانیم.
تقریباً یک سال پس از ورود من به کنگره مسافرم به این مکان مقدس مراجعه کرد. مسافر من به کنگره میآمد و فایل صوتی مینوشت؛ اما فرمانبردار نبود. کاری را انجام میداد که خودش میخواست. او ٩ ماه سفر کرد؛ ولی به نتیجه نرسید و در نهایت رفت و خانهنشین شد.
جدایی پسر من از کنگره۶۰ تقریباً چهار سال طول کشید. پس از گذشت این مدت پسرم دوباره به کنگره۶۰ برگشت؛ اما چه زمانی برگشت؟ زمانی که واقعاً جان خودش در خطر بود. زمانی که پزشکان دو سنگ تقریباً نیمکیلویی یکی داخل معده و دیگری داخل روده را از بدنش خارج کردند. آن زمان فرزندم به این آگاهی رسید که واقعاً دیگر جانش در لب مرز است و با مرگ دستوپنجه نرم میکند.
یک روز به من گفت: میخواهم به کنگره۶۰ بروم؛ اما وقتی نزدیک کنگره۶۰ شدیم، حال پسرم بد شد و بخیههایش شروع به خونریزی کرد، مجبور شدیم او را به خانه برگردانیم. او گفت: کنگره من را قبول نمیکند؛ اما ما با او صحبت کردیم و گفتیم: اگر میخواهی به نتیجه برسی؛ باید فرمانبردار باشی و به سخنان راهنمایت گوش دهی.
بعد از بهبودی دوباره به کنگره آمد و اتفاق بسیار زیبایی افتاد، وقتی راهنمایش مطلبی به او میگفت؛ حتی اگر میگفت: الان شب است. پسرم همان را میپذیرفت و اجرا میکرد. فایلهای صوتی را بهقدری خوب مینوشت که از داخل آنها سؤال درمیآورد و مشارکتهای بسیار خوبی داشت. در نهایت هم به رهایی خوبی دست پیدا کرد.
میخواهم این مطلب را به مادرانی بگویم که مسافرشان فرزندشان است. اگر میخواهید همسفر مسافرتان باشید؛ باید بدانید که در این مسیر از سختیها، کوهها، دشتها، جادههای پرپیچوخم و گذرگاههای سخت عبور خواهید کرد تا مسافرتان به رهایی برسد.
من در طی این پنج سال متوجه شدم که اگر فرمانبرداری نباشد، هیچوقت نمیتوانم فرمانده خوبی باشم و به زندگیام نظم بدهم. همسفر باید دستهایش را حلقه کند و برای مسافرش پله شود تا مسافر قدمبهقدم از این پلهها بالا برود و به مقصد برسد.
زمانی که برای تزریق چشمم به تهران میرفتم، ساعت پنج غروب از گلپایگان سوار اتوبوس میشدم و ساعت دوازده شب به تهران میرسیدم. با سختی این مسیر را طی میکردم؛ ولی زمانی که در اتاق عمل تزریق را انجام میدادم، همان لحظه حرکت میکردم؛ چون نمیخواستم مسافرم تنها باشم.
هیچوقت به مسافرتان سخنی نگویید که دلش را بسوزاند یا باعث آزارش شود؛ چون این صحبتها ممکن است در صور پنهان او باقی بماند، شاید آنها چیزهایی را میبینند که ما نمیبینیم. پسر من همیشه در هنگام غروب میگفت: مادر من یکسری پروانه میبینم که در آسمان پرواز میکنند. من هیچوقت با او مخالفت نمیکردم. میگفتم: بله! من آنها را میبینم.
شاید برای یک مادر خیلی زجرآور باشد که آب شدن فرزندش را ببیند و نتواند هیچ حرکتی انجام دهد؛ اما من این را یاد گرفتم که با محبت کردن به همسفرتان و فرزندتان یک روز به آن رهایی بسیار زیبا خواهید رسید. من فکر نمیکنم مسافری بدتر از مسافر من در کنگره بوده باشد.
زمانی که در کارگاه مینشست، راهنمایش باید از پشتسر او را در آغوش میگرفت تا بتواند آرامش کند؛ اما امروز همان فرزند تبدیل به انسانی شده که من حتی تصورش را هم نمیکردم. امروز من اصلاً حال مساعدی نداشتم که به این جلسه بیایم؛ اما مسافرم به من گفت: مادر اگر در بستر افتادی یا با ویلچر یا برانکارد رفتی؛ باید بروی و این لژیون و استادی را برگزار کنی. این صحبتهایی است که مسافر من امروز میکند و من هیچوقت باور نمیکردم روزی فرزندم به اینجا برسد.
همه شما بدانید که مسافرهایتان دیر یا زود به مقصد اصلی خودشان میرسند، فقط باید صبر داشته باشید، آموزش بگیرید، محبت کنید و در این مسیر فرمانبردار خوبی باشید.


تایپیست: راهنمای تازهواردین همسفر مهدیه (عضو لژیون سردار)
رابط خبری: راهنما همسفر هما (عضو لژیون سردار)
عکاس: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر امیره (لژیون هشتم)
ارسال: همسفر مژگان رهجوی راهنما همسفر آرزو (لژیون دوم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی جواد گلپایگان
- تعداد بازدید از این مطلب :
198