هشتمین جلسه از دوره بیست ویکم کارگاههای آموزشی - خصوصی خانمهای مسافر و همسفر نمایندگی میخک مشهد، با استادی راهنما مسافر عفت، نگهبانی مسافر زهرا و دبیری مسافر ثریا، با دستور جلسه «از فرمانبرداری تا فرماندهی»، روز شنبه ۱۴ شهریورماه ۱۴٠۵ رأس ساعت ۱۳:۳۰ آغاز به کار نمود.
سخنان استاد:
سلام دوستان، عفت هستم، یک مسافر.
در ابتدا خداوند بزرگ را شاکرم که بار دیگر توفیق حضور در این جایگاه را نصیبم کرد تا فرصتی برای خدمت و آموزش داشته باشم. دستور جلسه این هفته «فرمانبرداری تا فرماندهی» است و همچنین در ادامه، تولد یکسال رهایی خانم مرضیه را جشن خواهیم گرفت.
قطعا اگر من فرمانبردار خوبی باشم، خواهم توانست به یک فرمانده خوب تبدیل شوم.فرمانده یعنی چه؟ وقتی صفت «فرمانده» را میشنویم، ممکن است تصویر فردی با لباس نظامی در ذهنمان شکل بگیرد که به سربازان خود دستور میدهد؛ اما کنگره ۶۰ به من میآموزد که فرمانده واقعی، خود من هستم.
در زمان مصرف من دیگر فرماندهی جسم خودم را بر عهده ندارم. چرا؟ چون مواد مخدر مصرف کردهام و تحت تأثیر نیروهای درونی و بیرونی منفی و نفس اماره قرار گرفتهام و فرماندهی جسم خود را از دست دادهام.
من نیروهای درونیای داشتم که به کمک آنها میتوانستم کارهای روزمره خود را انجام بدهم، اما با مصرف مواد، آن نیروها را از دست دادم. برای مثال، زمانی که مهرماه میشود و باید برای ثبتنام فرزندم کاری انجام بدهم، دیگر نمیتوانم آن کار را بهموقع انجام بدهم؛ چون نفس اماره فرماندهی جسم مرا بر عهده گرفته است.مواد برای من تصمیم میگیرد؛ به من دستور میدهد چه ساعتی بخوابم، چه ساعتی غذا بخورم، چه کاری انجام بدهم و حتی چه زمانی حمام بروم.
برای بیرون آمدن از این شرایط فقط یک راه وجود دارد و آن این است که فرمانبردار باشم تا بتوانم دوباره فرماندهی جسم خود را به دست بگیرم و نیروهای درونی خود را بازسازی کنم؛ نیروهایی که زمانی به من توانایی میدادند ساعتها پیادهروی کنم، ساعتها کار انجام بدهم و خسته نشوم، اما همه آنها را از دست دادهام.اگر فرمانبردار نباشم و درمان نشوم، روزبهروز مصرف موادم بیشتر خواهد شد. به مرور زمان مواد دیگر جواب نمیدهد و میزان مصرفم افزایش پیدا میکند. من دیگر نمیتوانم فرمانی را که عقل صادر میکند، اجرا کنم.
راهحل چیست؟ اگر بخواهم فرماندهی جسمم را دوباره به دست بگیرم، چارهای جز فرمانبرداری ندارم. باید رهجویی گوشبهفرمان باشم و هر آنچه راهنما، ایجنت و مرزبانها تذکر میدهند، با جان و دل بپذیرم. فقط گوش دادن کافی نیست؛ باید به آن عمل کنم. آنجاست که خودم را برای تغییر آماده میکنم.
تغییر درد دارد، اما فرماندهی جسم و عقل آنقدر ارزشمند است که باید صبر و تحمل داشته باشم و سختیها و مشکلات مسیر را بپذیرم. اینکه بتوانم خودم تصمیم بگیرم کاری را بهموقع برای فرزندم یا در بیرون از خانه انجام بدهم و بخواهم برای جامعه مفید باشم، بستگی دارد به اینکه امروز چگونه فرمانبرداری میکنم.
اینها به این راحتی به دست نمیآید؛ چراکه هیچ استادکار، معلم یا فردی در هر حرفهای که تصور کنید، از همان روز اول استاد نبوده است. همه آنها ابتدا شاگردی کردهاند، سختی کشیدهاند و تاوان مسیرشان را دادهاند.در حیطه کنگره، اگر یاد بگیرم بگویم «چشم»، قطعا میتوانم به یک فرمانده لایق تبدیل شوم.
یک کودک چگونه راه رفتن را میآموزد؟ از روز اول شروع به راه رفتن نمیکند. بارها زمین میخورد و دوباره بلند میشود. نیرویی که خداوند در وجودش نهاده، به مرور پیدا میکند و در نهایت راه میرود.سالمندی را تصور کنید که همه امکانات، پول، ماشین و خانه را دارد، اما نمیتواند بدون کمک یک نفر بیرون برود یا روی پای خودش راه برود. ناراحت است. چه اتفاقی افتاده است؟ او نیروی قوت درونی خود را به دلیل کهولت سن از دست داده است.
من و امثال من با دست خودمان، بر اثر مصرف مواد، چنین اتفاقی را برای خود رقم زدهایم. اما من هنوز فرصت دارم. شاید آن فرد هفتاد یا هشتادساله دیگر فرصت زیادی نداشته باشد، ولی من میتوانم نیروهای خود را امروز با آموزش کنگره بازسازی کنم. پس باید گوشبهفرمان باشم. این موضوع، سفر اولی، سفر دومی، ایجنت یا مرزبانی نمیشناسد؛ همه ما باید فرمانبردار باشیم و اطاعت کنیم تا بتوانیم نیروهای درونی خود را دوباره به دست بیاوریم و فرماندهی جسم و عقل خود را در اختیار بگیریم.
سخنان استاد در مورد مسافر مرضیه:
این دستور جلسه واقعاً برازنده مرضیه است. او خیلی سریع گوشبهفرمان شد. با اینکه سوادش از من بسیار بالاتر بود، از همان روز اول یاد گرفت که «من چیزی نمیدانم» و ظرف وجودی خود را خالی کرد تا بتواند از آموزشهای کنگره استفاده کند.
او از کارگاههای آموزشی و لژیون استفاده کرد. در میانه سفر، خواهرش دچار بیماری سختی شد، اما مرضیه با حضور در کنگره و استفاده از آموزشها توانست این مرحله را پشت سر بگذارد. متأسفانه در سفر دوم، مادر عزیزش را از دست داد و اما همین خدمت گرفتن و حضور در کنگره بود. او توانست با صبر و استقامت، روزبهروز حال خود را بهتر کند.امروز مبصر کلینیک ولایت در روزهای یکشنبه و دوشنبه است و در شعبه نیز دبیری روزهای چهارشنبه را بر عهده دارد. پس از فوت مادر، از پدر خود نیز نگهداری میکند.
آیا این فعالشدن، بهدستآوردن همان نیروهای ازدسترفته نیست؟ آیا این همان چیزی نیست که در مورد فرمانبرداری و بازسازی نیروهای درونی میگوییم؟مرضیه با فرمانبرداری، دوباره نیروهای از دسترفته خود را به دست آورده و توانسته است زندگی خود را اداره کند.انشاءالله در ادامه، شال مرزبانی و راهنمایی را نیز بر گردن او ببینم.
اعلام سفر؛
نام راهنما: مسافر عفت - آخرین آنتی ایکس مصرفی: اپیوم _مدت سفر:١٢ ماه _ روش درمان DST_ داروی درمان: شربت OT- مدت رهایی :یک سال وپنج ماه _ورزش در کنگره :ایروبیک
خواستهها:
خواسته اول: سه نفر عزیزانم مصرفکننده هستند راه کنگره برایشان باز شود و به درمان برسند
خواسته دوم:هیچ پدر ومادر مصرف کننده شرمنده فرزندانش نباشد.
صحبتهای مسافر مرضیه:
سلام دوستان مرضیه هستم، یک مسافر
گاه بزرگترین تغییر زندگی از یک تصمیم کوچک آغاز میشود؛ تصمیمی که جز خودت کسی از آن خبر ندارد. آدم زمانی رشد میکند که بهجای منتظر ماندن برای تغییر دنیا، از تغییر خویش شروع کند. گاهی نیاز نیست همه چیز را تغییر بدهی، بلکه باید چیزهایی را که هر روز میبینی، تغییر بدهی.
رشد یعنی بفهمی قرار نیست دیگران را تغییر بدهی. گاهی باید از توقعات کاست، بر آگاهی افزود و هدفهایت را محکمتر دنبال کرد. هیچکس یکشبه به انسانی والاتر بدل نمیشود؛ این کمال، حاصل انتخابهای درست و کوچکی است که هر روز تکرار میشوند؛ انتخاب سکوت بهجای بحث، بخشش بهجای کینه، یادگیری به جای غرور و ادامه دادن به جای تسلیم شدن.پس اگر امروز فقط یک قدم کوچک میتوانی برداری، همان را بردار و دریغ نکن؛ چراکه آیندهای متفاوت بر پایه همین گامهای ساده و پنهان ساخته میشود. آموختن، زندگی را همیشه عالی و کامل نمیکند؛ اما همیشه میتوانی همان کسی باشی که خودت میسازی. پس خودت را به یادماندنی بساز و هرگز اجازه نده کسی خوشبختی تو را از تو بگیرد.
امروز، انرژی دارم که قابل توصیف نیست. واقعاً حسش متفاوت است. برای تکتک شما آرزو میکنم این حس را تجربه کنید.سپاس و قدردانی خود را از محضر جناب مهندس و خانواده محترم ایشان و همچنین دکتر امین دارم؛ چراکه زحمات زیادی طی سالها کشیدند تا بستری امن و آرام فراهم آورند تا ما بتوانیم مسیر رهایی و بازگشت به زندگی پاک را با آرامش طی کنیم.همچنین از راهنمای گرانقدرم، خانم عفت عزیزم، صمیمانه سپاسگزارم که در طول سفر اول و حتی سفر دوم، در هر شرایط و چالشی، با هر بار زمین خوردن و ناامیدی، دستم را گرفتند و امید را در دلم کاشتند.از ایجنت محترم، مرزبانان گرامی، سرکار خانمها اکرم و فائزه و همچنین تمامی راهنمایان کنگره ۶۰ که همواره مورد لطف و محبتشان بودهام، صمیمانه تشکر میکنم.
همسر عزیزم نیز نقش مهمی در این مسیر داشتند. او انگیزه من برای آمدن به کنگره بود و مرا با این مکان آشنا کردند. در این سفر دو بال پرواز داشتم؛ یکی همسرم و دیگری دخترم.روزهایی که انگیزه و حال خوبی نداشتم و امید آمدن به کنگره را از دست میدادم، همسرم من را راهی میکرد. دختر عزیزم را نیز در آن دوران خیلی اذیت کردم و امیدوارم من را ببخشد.پسرم تنها ده ماه داشت که سفرم را آغاز کردم و سفر کردن با یک بچه شیرخوار، بسیار سخت بود. دخترم از همان روز اول با بزرگواری میگفت: «مادر، اگر آنجا مکانی است که حال تو را خوب میکند، برو و نگران هیچچیز نباش.»از صبوری دخترم سپاسگزارم و امیدوارم مرا بابت رنجهایی که بر او تحمیل کردم، ببخشد.همچنین از تمامی مسافران سفر اولی و دومی که با لطف و محبتشان به من انگیزه بخشیدند، کمال تشکر را دارم.
من شناختی از کنگره ۶۰ نداشتم. سالها در بند اعتیاد گرفتار بودم و همسرم مرا با این مسیر آشنا کرد. نمیدانستم چگونه باید سفر کرد و چه قوانینی دارد.یک روز برای ثبتنام آمدم و با راهنمای تازهواردین صحبت کردم. از مصرف خودم شرم داشتم و حتی از مادرم مایه گذاشتم و گفتم ایشان درگیر اعتیاد هستند تا بتوانم با قوانین آشنا شوم. خدا مرا ببخشد.پس از آگاهی از قوانین، برای پذیرش به بخش مرزبانی مراجعه کردم؛ اما به من پاسخ دادند که فعلاً پذیرش نداریم و باید چند ماه منتظر بمانم پس برگشتم و با خوشحالی زیاد به سمت همسرم که داخل خودرو نشسته بود رفتم. پرسید: «چه شد؟ چرا اینقدر زود برگشتی؟»جواب دادم: «گفتند فعلاً پذیرش نداریم.»
من نمیتوانستم از فرزندانم جدا باشم. همسرم تلاش میکرد مرا به کنگره بیاورد، اما من هر بار با بهانههای مختلف آمدنم را به زمان دیگری موکول میکردم.بعد از چند بار آمدن، سرانجام در آذرماه پذیرش شدم. قدم به کارگاه گذاشتم و سفرم را آغاز کردم. وارد لژیون هفتم شدم و با خانم عفت آشنا شدم.من با حال آشفته وارد سفر شدم؛ بهخاطر مشکلات دوران مصرف، چیزهایی را از دست داده بودم و از خودم ناراحت بودم. اوایل، سیدی نمینوشتم و نمیتوانستم با خودم کنار بیایم؛ اما بعد از مدتی، هفتهای چهار سیدی مینوشتم، آن هم در حالی که بچه شیرخوار داشتم.
در این راه عشقی گرفته بودم؛ که هرچقدر سیدی مینوشتم، سیر نمیشدم. درد و سختی سفر را با جان و دل پذیرفتم و مطمئن بودم روزهای خوبی در پیش دارم.ممنون و سپاسگزارم از همه شما.
صحبت های همسفر فاطمه :
مادر عزیزم؛امروز یک سال از یکی از بزرگترین و قشنگ ترین پیروزی های زندگی تو گذشته و من نمیدانم چطور میشود؟ با کلمات اندازه افتخاری که به تو میکنم را بیان کنم !من به شما افتخار میکنم، برای تمام روزهایی که قوی ماندی ، جا نزدی و قدم به قدم ادامه دادی.من میدانم پشت این آرامش و لبخند، صبوری و جنگیدن با سختی ها بوده ،ممنونم که دوباره خودت را پیدا کردی؛
ممنونم که برای آرامشم جنگیدی.
از شما ممنونم که به خودت و زندگی ات، فرصت دوباره دادی، دیدن حال خوبت برای من فقط باعث خوشحالی نیست، انگار بخشی از قلب من هم آرام میشود وقتی میبینم آرامی .امروز نمیخواهم از روزهای سخت گذشته حرف بزنم، می خواهم از زنی حرف بزنم که از دل سختی ها بلند شد و امروز محکم تر از همیشه ، ایستاده است.مامان به تو افتخار می کنم، به بودنت ، به شجاعتت و به این یک سالی که با تمام وجود ساختی.یک سال از شروع دوباره ات گذشت و من از ته قلبم خوشحالم که اینجایی می خندی و آرامی یک سال رهایت مبارک
صحبتهای همسفر احمد:
سلام دوستان احمد هستم یک همسفر
از جناب مهندس ،خانواده محترمشان و راهنمای گرامی خانم عفت که زحمت زیادی برای خانمم و خانواده من کشیدند. تشکر می کنم
تايپ :مسافر ثریا لژیون هفتم نماینگی میخک مشهد
ویرایش :راهنما مسافر زهرا نمایندگی میخک مشهد
عکس:همسفر پریسا -لژیون یازدهم نمایندگی میخک مشهد
بازبینی و ارسال:همسفر فاطمه
- تعداد بازدید از این مطلب :
89