از فرمانبرداری تا فرماندهی، مسیر رسیدن به توانمندی است. وقتی واژه فرماندهی را میشنویم، معمولاً ذهن ما به سمت فرمانده نظامی و کسی میرود که به دیگران دستور میدهد؛ اما فرماندهی مفهومی بسیار گستردهتر دارد و فقط مربوط به جایگاه اجتماعی نیست. فرماندهی واقعی، پیش از آنکه در بیرون از انسان باشد، از درون او آغاز میشود؛ یعنی انسان بتواند بر نیروهای درونی و بیرونی خود تسلط داشته باشد.
فرماندهی از درون آغاز میشود؛ اگر به بدن خودمان توجه کنیم، میبینیم بسیاری از اعضاء و نیروها تحت فرمان ما هستند. به دستمان فرمان حرکت میدهیم، به چشممان فرمان دیدن و به پاهایمان فرمان حرکت کردن میدهیم و این نیروها با یکدیگر هماهنگ میشوند؛ اما وقتی تعادل جسم و روان به هم میریزد، این فرماندهی نیز دچار اختلال میشود.
در اعتیاد، ماده مخدر بهتدریج جای فرمانده اصلی را میگیرد و انسان به جای اینکه مصرفکننده مواد باشد، در شرایطی قرار میگیرد که گویی مواد برای او تعیین تکلیف میکند. درمان را میتوان حرکتی برای بازگرداندن همین فرماندهی دانست، اینکه انسان دوباره بتواند جسم، روان و افکار خود را در مسیر درست هدایت کند.
چرا فرماندهی از فرمانبرداری میگذرد؟
انسان نمیتواند بدون آموزش و کسب توانایی، انتظار داشته باشد فرمانده خوبی باشد. کودکی که برای اولین بار راه میرود، خوشحال است؛ چون توانایی جدیدی پیدا کرده است. همین روند در تمام زندگی ادامه دارد، یادگیری رانندگی، یک هنر، ورزش یا هر مهارت دیگری، در واقع افزایش دامنه توانمندی و فرماندهی انسان است.
در کتاب عبور از منطقه ۶۰ درجه زیر صفر نیز حرکت انسان، حرکتی تدریجی و مرحله به مرحله است. انسان برای عبور از یک وضعیت دشوار، نیاز به آموزش، حرکت و زمان دارد. به همین دلیل، فرمانبرداری از آموزش درست، میتواند مقدمهای برای رسیدن به توانمندی باشد.
فرمانبرداری در اینجا به معنای تسلیم شدن بدون تفکر نیست؛ بلکه یعنی من پذیرفتهام که در جایگاه شاگرد هستم و برای یادگیری باید به آموزش عمل کنم؛ اگر هر لحظه بخواهم استاد و راهنما را قضاوت کنم و درباره هر آموزش نمره بدهم که درست است یا غلط، عملاً فرصت یادگیری را از خودم گرفتهام.
فرماندهی، تسلط بر خویشتن است. به نظر من مهمترین قسمت فرماندهی، فرمان دادن به دیگران نیست؛ بلکه فرمان دادن به خود و توانایی اجرای همان فرمان است؛ اگر میدانم باید صبر کنم اما نمیتوانم؛ اگر میدانم نباید خشمگین شوم؛ اما کنترل خود را از دست میدهم یا اگر میدانم کاری درست است؛ ولی نمیتوانم انجامش دهم، یعنی هنوز در آن قسمت فرماندهی کاملی ندارم.
دانایی زمانی ارزش واقعی پیدا میکند که به عمل تبدیل شود. انسان با آموزش و عمل، کمکم بر نیروهای درونی خود مسلط میشود و دامنه اختیار و تواناییاش افزایش پیدا میکند.
نقش من در این مسیر، بهعنوان یک همسفر، یادآور نکته مهمی است: من قرار نیست فرمانده زندگی دیگران باشم. نخست باید فرماندهی خودم را یاد بگیرم. گاهی ما میخواهیم با کنترل کردن مسافر، شرایط را تغییر دهیم؛ اما آموزشهای کنگره به من یاد میدهد که تغییر واقعی از خود انسان آغاز میشود. هر اندازه که خودم آموزش بگیرم، آرامتر شوم، مسئولیت خودم را بپذیرم و بر خواستههای نامعقولم مسلط شوم، در واقع یک قدم به سمت فرماندهی خود برداشتهام.
و در پایان از فرمانبرداری تا فرماندهی، برای من مسیر حرکت انسان از ناتوانی به توانمندی است. انسان ابتدا باید شاگرد خوبی باشد، آموزش بگیرد و به آموزش عمل کند؛ سپس به مرور توانایی و دامنه اختیارش افزایش پیدا میکند. فرماندهی واقعی، مقام و عنوان نیست؛ بلکه توانایی است. توانایی اینکه انسان نیروهای درون خود را بشناسد، بر آنها مسلط شود و آنها را در مسیر درست به کار بگیرد؛ پس شاید بتوان این مسیر را اینگونه خلاصه کرد: فرمانبرداری، آموزش، عمل، توانمندی، افزایش اختیار و فرماندهی است.
نویسنده: راهنما همسفر سمیه (لژیون دوم)
ویرایش و ارسال: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون هفتم)
همسفران نمایندگی عطار نیشابوری
- تعداد بازدید از این مطلب :
6