جلسه هفتم از دوره دهم کارگاه های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ به استادی راهنما محترم مسافر مصطفی و نگهبانی مسافر میثم و دبیری راهنما محترم مسافر علی با دستور جلسه * از فرمانبرداری تا فرماندهی * روز شنبه ۱۴ شهریور ماه راس ساعت ۱۶:۳۰ آغاز به کار نمود.
خلاصه سخنان استاد:
امروز به مناسبت تولد یک سال رهایی مسافر عزیز، امید، در خدمت شما هستم.
ابتدا از مرزبان محترم پارک خواهش میکنم در جایگاه قرار بگیرند تا از ایشان تشکر و قدردانی کنیم.
موضوعی که میخواهم درباره آن صحبت کنم، ارتباط نزدیکی با دستور جلسه و همچنین تولد یک سال رهایی امید دارد و آن، از فرمانبرداری تا فرماندهی است. زمانی که امید وارد لژیون من شد، سفر اول خود را به شکلی بسیار منظم و دقیق انجام داد.
آنقدر در سفر اول بدون حاشیه، بدون غیبت و بدون تأخیر حرکت کرد که خود او همیشه به من میگفت: آقا مصطفی، حداقل یک بار برجک من را بزنید! واقعاً در سفر اول، نکتهای برای ایراد گرفتن از او پیدا نمیکردم. در سفر دوم البته به دلیل اضافهوزن، کمی برجکش را زدم، اما سفر اول او نمونهای از یک سفر منظم و صحیح بود . اگر به یک ارتش، نظام یا یگان نظامی نگاه کنیم، سربازی که منظم است، به مافوق خود احترام میگذارد و فرمانبردار خوبی است، بهمرور میتواند درجات بالاتری را کسب کند و جایگاه خود را ارتقا دهد.
در مقابل، فردی که یک روز در محل خدمت حاضر میشود و روز دیگر غیبت میکند یا مسئولیت خود را جدی نمیگیرد، طبیعتاً در همان جایگاه باقی خواهد ماند. اما سؤال اینجاست که فرمانبرداری واقعی چگونه شکل میگیرد؟ چرا باید به راهنمای خود چشم بگوییم؟ اگر کمی به درون خودمان نگاه کنیم، متوجه میشویم که دلیل این فرمانبرداری، تنها دستور گرفتن نیست.
ما در وجود راهنما چیزی دیدهایم و چیزی را درک کردهایم که به ما نشان داده است این انسان میتواند ما را در مسیر رهایی هدایت کند . به اعتقاد من، اگر میان رهجو و راهنما عشق و محبت وجود نداشته باشد، فرمانبرداری واقعی شکل نمیگیرد.

ممکن است رهجو از نظر سن، توانایی یا حتی شرایط ظاهری خود را بالاتر از راهنما بداند، اما زمانی که عشق و محبت در میان باشد، با دل و جان میگوید: چشم. ما چرا به مهندس میگوییم چشم؟ چرا همه ما نسبت به ایشان این احساس فرمانبرداری را داریم؟
به دلیل عشق و محبتی است که نسبت به ایشان و راهی که برای ما ترسیم کردهاند، داریم. این موضوع را حتی میتوان در دوران مدرسه نیز مشاهده کرد.
معمولاً درسی را که معلم آن را دوست داشتیم و با او ارتباط خوبی برقرار کرده بودیم، بهتر میآموختیم و با علاقه بیشتری مطالعه میکردیم. اما اگر نسبت به معلم یا درس علاقهای نداشتیم، یادگیری نیز برایمان دشوارتر میشد. بنابراین، اگر عشق و محبت وجود نداشته باشد، فرمانبرداری معنای واقعی خود را پیدا نمیکند.

کسی که درونش مملو از عشق و محبت است، میتواند فرمانبردار خوبی باشد و همین فرمانبرداری میتواند در ادامه مسیر، او را به یک خدمتگزار واقعی تبدیل کند. به نظر من، جایگاهها نیز همینگونه هستند. انسان باید به ظرفیت یک جایگاه برسد تا بتواند مسئولیتها و آموزشهای مربوط به آن جایگاه را دریافت کند. همانگونه که در قرآن کریم از جایگاه تقوا و پرهیزکاری سخن گفته شده است، در مسیر زندگی نیز هر جایگاهی ظرفیت و شرایط خاص خود را دارد . در یکی از سی دیهای اخیر آقای مهندس نیز به این موضوع اشاره شده است که اگر انسان به جایگاه بخشش نرسیده باشد، نمیتواند بسیاری از اطلاعات و آموزشها را دریافت کند. بنابراین ابتدا باید ظرفیت بخشش و محبت را در خود ایجاد کنیم تا بتوانیم آموزشهای بیشتری دریافت کنیم و در مسیر فرمانبرداری و خدمت رشد کنیم. اگر بخواهم صادقانه صحبت کنم، زمانی که خودم در سفر اول روی این صندلی مینشستم، چیزی را تجربه کردم که برای من حتی از مصرف مواد نیز لذتبخشتر بود؛ و آن، عشق و محبتی بود که نسبت به راهنما، کنگره و اعضای کنگره پیدا کرده بودم. همین عشق و محبت است که انسان را به این صندلی میکشاند و باعث میشود خدمت کند.
وقتی عشق به کنگره در وجود انسان شکل بگیرد، بسیاری از مشکلات و اتفاقات نمیتوانند او را از مسیر خارج کنند.
من همیشه نمونهای را از یکی از برادران لژیونی خود بیان میکنم که راهنمایم نیز بارها در لژیون از آن بهعنوان یک مثال یاد کردهاند. ایشان رهجویی داشتند که در دوران سفر، دختر سهساله خود را از دست داد، اما این اتفاق سنگین باعث نشد که سفر سیگارش را رها کند یا مسیر درمانش را خراب کند.
شاید تصور کنیم تحمل چنین شرایطی امکانپذیر نیست، اما نمونههای واقعی آن را در کنگره میبینیم.
امروز میتوانم خود امید را نیز بهعنوان یکی از همین نمونهها معرفی کنم. شاید بیان این موضوع در حضور خودش برایم سخت باشد، اما به دلیل ارزش آموزشی آن مطرح میکنم.
امید در دوران سفر دوم، فرزند هجدهساله خود را از دست داد؛ اما با وجود این مصیبت بزرگ، مسیر خود را رها نکرد. حتی پس از چهلم فرزندش، در جایگاه نگهبانی قرار گرفت و به خدمت خود ادامه داد.
خداوند فرزندش را رحمت کند. اگر بخواهم صادقانه بگویم، شاید اگر من در چنین شرایطی قرار میگرفتم، نمیتوانستم چنین قدرت و استقامتی داشته باشم و به مسیر ادامه دهم؛ اما امید توانست. او و همسفرش در مسیر ماندند و این موضوع برای من بسیار ارزشمند و آموزنده است. به هر دوی آنها تبریک میگویم و امیدوارم این استقامت و محبت، همواره در زندگیشان جاری باشد.
گاهی اوقات یک مشکل کوچک خانوادگی، یک اختلاف یا یک اتفاق ساده باعث میشود فرد از کنگره فاصله بگیرد؛ حال تصور کنید انسان با چنین مصیبت بزرگی روبه رو شود و همچنان در مسیر باقی بماند. این موضوع نشان میدهد که عشق به کنگره، عشق به مهندس و عشق به خدمت، چه قدرت بزرگی در وجود انسان ایجاد میکند.
امید همیشه برای من یک الگو بوده است و بارها در لژیون از او بهعنوان نمونهای از استقامت، فرمانبرداری و عشق به کنگره یاد کردهام. امیدوارم او، همسفر محترمش و فرزندانشان در تمام مراحل زندگی موفق، سربلند و سلامت باشند و همچنان در مسیر خدمت به کنگره ۶۰ ثابتقدم بمانند .
صحبت های مسافر امید:
سلام دوستان، امید هستم، یک مسافر خداوند را شکرگزارم و سپاسگزارم که مسیر کنگره ۶۰ را به من نشان داد تا آنچه را که در بیش از چهل سال زندگی نیاموخته بودم، در این مسیر آموزش بگیرم و خدا را شکر میکنم که در حال آموختن هستم.
در ابتدا از خانواده محترم آقای مهندس و شخص آقای مهندس تشکر و سپاسگزاری میکنم که چنین بستری را فراهم کردند و چنین دانشگاهی را به وجود آوردند؛ دانشگاهی که با آموزشهای صحیح، نه تنها درمان اعتیاد به مواد مخدر را امکانپذیر میکند، بلکه بسیاری از ضد ارزشها و صفات ناپسندی را که در وجود انسان شکل گرفته، اصلاح میکند.
از راهنمای عزیزم، آقا مصطفی، بسیار تشکر میکنم و همچنین از راهنمای همسفرم، خانم زهرا محمدزاده، سپاسگزارم. از ایجنت محترم همسفران، خانم مبینا، ایجنت محترم مسافران، آقا کیان، و همچنین ایجنت جدید، آقا امیرحسین، گروه مرزبانی، آقا امیر، مسئول محترم پارک و تمام خدمتگزاران شعبه تشکر و قدردانی میکنم.
همیشه در ذهن و اندیشه من این سؤال وجود داشت که اگر روزی جشن تولدم در کنگره برگزار شود، چه دستور جلسهای برای آن روز انتخاب خواهد شد. یکی از دستور جلساتی که همیشه در ذهنم بود، فرمانبرداری و فرماندهی بود. حتی احتمال میدادم دستور جلسه نظم و انضباط باشد یا دستور جلسهای مرتبط با ماه مبارک رمضان؛ اما قسمت من این بود که جشن تولدم با دستور جلسه فرمانبرداری و فرماندهی هم زمان شود.
از نظر من، فرمانبرداری یعنی عبور کردن از خواستههای نامعقول و قرار گرفتن در مسیر خواستههای معقول. انسان در وجود خود هم خواستههای معقول دارد و هم خواستههای نامعقول و انتخاب هرکدام از این مسیرها، انسان را به مقصد متفاوتی میرساند. اگر در مسیر خواستههای نامعقول حرکت کنیم، نیروهای منفی نیز به ما کمک خواهند کرد تا به انتهای تاریکیها برسیم. من خودم این تاریکیها را تجربه کردهام و خواستههای نامعقول من باعث شد به عمق تاریکیها بروم. اما خدا را شکر میکنم که در مسیر کنگره قرار گرفتم. شاید برای دوستان جالب باشد که بدانند ورود من به کنگره چگونه اتفاق افتاد. حدود ده سال بود یکی از دوستانم را ندیده بودم. روزی برای انجام کار لولهکشی گاز به محل کار من آمد و زمانی که دید من هنوز در حال مصرف هستم، گفت: امید، تو هنوز داری مصرف میکنی؟گفتم: راهی ندارم، نمیتوانم. چند فرزند دارم و از زندگیام ماندهام. گفت: من شش سال پیش هم به تو گفتم کنگره وجود دارد. اما آن زمان اصلاً حرفهای او در ذهنم باقی نمانده بود. دوباره برایم توضیح داد و گفت روز شنبه با یک پیراهن سفید به فلان مکان برو و در جلسه شرکت کن. قرار بود شنبه بروم، اما این خواسته در من آن روز محقق نشد.
دو روز بعد، یعنی دوشنبه، از سر کار برگشتم و با همان لباس کار و دستهای گچی وارد کنگره شدم. آقا مجتبی نیز شاهد این اتفاق بود. در واقع، یک خواسته درونی باعث شد من در مسیر کنگره قرار بگیرم و امروز خدا را شکر میکنم که این اتفاق افتاد. قبل از ورود به کنگره تصور میکردم آدم منظمی هستم و خیلی چیزها را میدانم. وقتی وارد محیط کنگره شدم، لباسهای سفید، نظم و آرامش محیط را دیدم و با خودم گفتم: اینجا جای من است. میتوانم در اینجا درمان شوم.
مشاوره شدم و وقتی با آقا مجتبی کرمان آشنا شدم، احساس خوبی پیدا کردم. کمکم به کنگره وابسته شدم و بعد به من گفتند که باید راهنما انتخاب کنم. آن زمان نگاه من به انسانها و جامعه با امروز بسیار متفاوت بود.

شاید چیزی از آنچه امروز بچههای کنگره در من میبینند، در آن زمان وجود نداشت. واقعاً کنگره نعمت بزرگی بود که خداوند سر راه من قرار داد و خدا را شکر میکنم که آقا مصطفی نیز در این مسیر راهنمای من شد. از همان ابتدا تصمیم گرفتم فرمانبرداری کنم. آقا مصطفی به من گفتند: اگر میخواهی درمان شوی، باید سرت را با سر راهنما عوض کنی.
من به صحبتهای ایشان گوش میکردم و سعی میکردم آنچه را میگویند، انجام بدهم. شاید در آن زمان کتاب نمیخواندم و حتی امروز هم مطالعهام آنطور که باید باشد نیست، اما هرچه یاد گرفتهام، بخش زیادی از آن از صحبتها و آموزشهای استادم بوده است.فرمانبرداری را پذیرفتم؛ خواستههای نامعقول خودم را کنار گذاشتم و دیگر دنبال این نبودم که خودم تشخیص بدهم چه چیزی خوب یا بد است. آنچه راهنما میگفت، انجام میدادم و همین فرمانبرداری باعث شد بتوانم این مسیر را طی کنم.
خدا را شکر میکنم که خواسته من در مسیر درست قرار گرفت و خداوند نیز کمکم کرد.
یکی دیگر از چیزهایی که در کنگره یاد گرفتم، آموزش و خدمت است. بسیاری از سیدیهای آقای مهندس را گوش داده بودم، حتی تا حدود چهل سیدی، اما گاهی احساس میکردم چیز زیادی از آنها متوجه نمیشوم. بعد متوجه شدم که آموزش فقط شنیدن نیست؛ باید در مسیر کنگره حرکت کرد، خدمت کرد و آموزشها را در زندگی اجرا کرد.
وقتی دوباره شروع به گوش دادن سیدیها کردم، تازه متوجه شدم کنگره چه میگوید. اگر بتوانم از هر سیدی حتی یک نکته یاد بگیرم و همان یک نکته را در زندگی اجرا کنم، برای من بسیار ارزشمند است. یکی از آموزشهایی که در ذهنم مانده، صحبت آقای مهندس درباره حل کردن مشکلات در همان زمانی است که با آنها مواجه میشویم.
ایشان مثالی زدند که اگر در یک جلسه متوجه شوند در شعبهای مشکلی پیش آمده، همان لحظه موضوع را پیگیری میکنند؛ جلسه را برای لحظاتی متوقف میکنند، تماس میگیرند و مشکل را حل میکنند تا مسئله بزرگ تر نشود یا به فراموشی سپرده نشود. این آموزش را من در زندگی خودم نیز تجربه کردهام. قبلاً اگر در مسیر متوجه میشدم ماشینم بنزین ندارد، میگفتم فردا صبح بنزین میزنم. فردا صبح که میرفتم، شاید یک کیلومتر در صف پمپ بنزین منتظر میماندم و همان یک مسئله کوچک تبدیل به مشکل دیگری میشد. امروز یاد گرفتهام مسائل را در زمان خودش حل کنم و تکبعدی نباشم. آقا مصطفی همیشه به من آموزش میدهند که در طول روز باید بتوانم چند موضوع را مدیریت و هندل کنم و فقط روی یک موضوع متمرکز نباشم.
همه اینها برای من از نعمتهای کنگره است؛ اما شاید بزرگ ترین نعمت کنگره برای من، آرامشی باشد که وارد زندگیام شد. من قبل از کنگره کار میکردم و تصور میکردم زندگی خوبی دارم و آرامش دارم، اما امروز که به گذشته نگاه میکنم، میبینم آرامشی در کار نبود. قبلاً اگر کسی به من میگفت برو جایی برای درمان، میگفتم همهچیز را میدانم. حتی فکر میکردم در انجمنهای دیگر هم همهچیز را میدانم، اما واقعیت این بود که هیچچیز نمیدانستم.
وقتی وارد کنگره شدم، از صفر شروع کردم و خدا را شکر میکنم که روزبهروز آموزش گرفتم. آقای مهندس در یکی از سیدیها میفرمایند اگر مشکلی برای شما پیش آمد، منتظر مشکلات سختتر هم باشید تا بتوانید با آموزشهایی که گرفتهاید، آنها را حل کنید. من نیز در زندگی خود با اتفاقاتی مواجه شدم که شاید برای افراد بیرون از کنگره بسیار سخت و عجیب بود، اما آموزشهای کنگره به من کمک کرد که بتوانم با آنها روبهرو شوم. برای بچههای کنگره شاید عجیب نباشد؛ چون میدانند اینجا چه آموزشهایی داده میشود و این آموزشها تا چه اندازه میتواند در حل مشکلات زندگی به انسان کمک کند. من کنگره را یک دانشگاه واقعی میدانم و خدا را شکر میکنم که در این دانشگاه قرار گرفتهام. در پایان دوباره از آقا مصطفی عزیز تشکر میکنم.
این روز را به راهنمای مسافرم، آقا مصطفی، و همچنین به راهنمای خودم تبریک میگویم که امروز لطف کردند و اجازه دادند در کنار یکدیگر باشیم. به بچههای گلم، به خودم و به پسر آسمانیام نیز این روز زیبا را تبریک میگویم. اما مسافرم را برای آخر گذاشتم تا یک تبریک ویژه به او داشته باشم؛ چون مسافرم واقعاً لایق بهترینهاست.
سایت نمایندگی پردیس
- تعداد بازدید از این مطلب :
203