این روزها برای من و همسرم ماجرایی اتفاق افتاد که اگر چند سال پیش بود؛ شاید من واقعاً داغون میشدم همسرم این مدت بیمار شد و بیمارستان بستری بود و روزهای سخت و روزهایی پر از استرس، ترس و بینظمی را پشت سر گذاشتیم قبلاً آدم بیتاب و بیقراری بودم و در برابر هر اتفاقی اول واکنش نشان میدادم، جیغ میزدم و ناراحتیهایم را سر دیگران خالی میکردم؛ یعنی نه بدنم و نه روحم تاب بیقراری را نمیآورد. من فکر میکردم فرماندهی؛ یعنی کنترل کردن همهچیز و همهکس؛ ولی درواقع خودم هیچ فرمانی بر نفسم نداشتم؛ اما از وقتی وارد کنگره شدم کمکم یاد گرفتم فرمانبرداری یعنی چه؛ یعنی حتی وقتی نمیفهمم چرا این اتفاق افتاده، میپذیرم، تمرین میکنم و به راهنما اعتماد میکنم یاد گرفتم گاهی باید بایستم، نفس بکشم، تمرین کنم و به جای واکنش جواب بدهم. در این مدتی که همسرم بیمار بود من توانستم آرام بمانم؛ دیگر به جای اینکه هراس داشته باشم از تمرینهایم کمک گرفتم، صبور بودم، مراقب بودم و به جای قضاوت کردن گوش میدادم این؛ یعنی فرماندهی واقعی و اینکه بتوانم بر نفس و واکنشهای خودم فرمان برانم. فرمانبرداری دست من را گرفت و قدمبهقدم به سمت فرماندهی درست برد؛ حالا میفهمم فرمانده واقعی کسی است که حتی در سختترین طوفانها، قلبش آرام است و دستش نمیلرزد. سپاسگزارم از راهنمای عزیزم خانم زهرا و همه همسفران که این مسیر را به من نشان دادند.
نویسنده: همسفر سکینه رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
رابط خبری: همسفر سعیده رهجوی راهنما همسفر زهرا (لژیون دوم)
ویرایش: همسفر مریم رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دهم)
ارسال: همسفر معصومه رهجوی راهنما همسفر سمیه (لژیون دهم) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی پاکدشت
- تعداد بازدید از این مطلب :
52