
همسفر عارفه:
خوشحالم که امروز این فرصت نصیبم شد تا در مورد موضوعی صحبت کنم که شاید اوایل ورودم به کنگره۶۰ جمعیت احیای انسانی، بدترین کابوس من بود: «فرمانبرداری». راستش را بخواهید، وقتی تازه وارد کنگره۶۰ شدم، ذهن من پر از سرکشی بود. من فکر میکردم فرمانبرداری یعنی اینکه من باید دست و پایم را ببندم، فکر و عقیدهام را کنار بگذارم و بشوم یک موجود بیاختیار که فقط چشم میگوید. برای منی که همیشه عادت داشتم در برابر مشکلات بجنگم و با لجبازی حرف خودم را به کرسی بنشانم، این کلمه مثل یک دیوار بتنی بود که نمیتوانستم از آن عبور کنم.
اما حالا که نگاه میکنم، میبینم آن لجبازیها، آن منیت که همیشه جلوی پایم سبز میشد، دلیل اصلی حال خرابیهایم بود. من فکر میکردم فرماندهام، ولی در واقع بردهی خشمم بودم، بردهی نگرانیهایم، بردهی قضاوتهای دیگران و بردهی همان نفس امارهای که هر لحظه برایم نقشه میکشید و مرا به بیراهه میبرد. من فرمانده نبودم؛ من در بندِ افکار منفیام بودم.
کنگره۶۰ به من یاد داد که فرمانبرداری نقطه مقابلِ بردگی است. فرمانبرداری در کنگره۶۰ یعنی تسلیم شدن در برابر عقل و نظم. وقتی راهنمایم به من میگوید سیدی بنویس یا در جلسات سر وقت باش یا حرمتها را رعایت کن، اینها دستوراتِ زورکی نیستند؛ اینها مشقهایِ سربازی هستند که میخواهد در میدان نبردِ زندگی به مقام فرماندهی برسد. اگر من نتوانم در برابر راهنمایم که خودش این مسیر را رفته و راه را بلد است، مطیع باشم، چطور میتوانم توقع داشته باشم که در برابر طوفانهای سهمگینِ زندگی، فرماندهیِ شهر وجودی خودم را به دست بگیرم؟
من فهمیدم کسی که فرمانبردارِ خوبی نباشد، هیچوقت فرماندهی خوبی نمیشود. فرماندهی یعنی همین؛ یعنی وقتی خشم در درونم شعله میکشد، بتوانم با همان دانشی که از فرمانبرداری یاد گرفتهام، آن آتش را خاموش کنم. فرماندهی یعنی اینکه وقتی افکار منفی هجوم میآورند، من بگویم: «خیر، الان وقتِ ورودِ شما نیست» و بتوانم بر شهرِ وجودی خودم مسلط باشم.
این فرمانبرداریها، یعنی نوشتنهای سیدی، گوش دادن به حرمتها، در واقع همان تمرینهایی هستند که عقل من را بیدار میکنند. من یاد گرفتم که برای رسیدن به آن حالِ خوش، باید از من عبور کنم. باید آن منِ سرکش که فکر میکرد همه چیز را میداند، ساکت شود تا عقل اجازه پیدا کند که فرماندهی را به دست بگیرد.
امروز خوشحالم که یاد گرفتم چطور فرمانبردار باشم، چون حالا دارم طعم شیرینِ فرماندهی را میچشم. وقتی میبینم در برابر مشکلات، به جایِ ریختنِ به هم، میایستم و فکر میکنم، میفهمم که دارم در مسیر درست حرکت میکنم. امیدوارم همهی ما بتوانیم با فرمانبرداری از قوانین، آن «فرماندهِ لایق» در شهر وجودیِ خودمان باشیم.
.jpg)
همسفر الهه:
دستور جلسهی هفتگی برای من دریچهای است که تا کنون معنایش برایم وارونه بود: «از فرمانبرداری تا فرماندهی». تمام پیامبران و رسولان، با پیامهایی آمدند که به ظاهر بسیار ساده بودند؛ «دروغ نگو، دزدی نکن، رشوه نگیر و...» و در ادامه، برای کسانی که از این فرامین پیروی کنند، اجر و پاداش در نظر گرفته شده؛ همان بهشت برین. ما سالهاست این پیامها را به حافظهمان سپردهایم. از خودم میپرسم: «چقدر به این اعمال ساده در عمل صادق بودی؟»
قبل از ورودم به کنگره۶۰ جمعیت احیای انسانی، تمام این فرامین را حفظ بودم و خودم را حافظ احکام خداوند میدانستم، اما در حقیقت، الهه یک استاد بود، استاد توجیه. برای تمام کارهای ضدارزشیام یک اسم لایق و لباسی زیبا از مصلحت میدوختم و بر تن نافرمانیهایم میانداختم.
وقتی وارد کنگره۶۰ شدم، با واژهای به نام «فرمانبرداری» آشنا شدم. فرمان چه بود؟ «دروغ نگفتن، در کار دیگران تجسس نکردن، در جلسات به موقع حاضر شدن و...» این قوانین برایم بسیار ساده بود، ولی در ادامه متوجه شدم که راحت دیدن این فرمانها، سختی کار من است. بعد از مدتی فهمیدم که بین «دانستن» و «توانستن» فاصلهای به اندازهی اقیانوسهاست.
من که در ذهن خودم تصویر یک انسان منظم را از خودم ساخته بودم، حتی نمیتوانستم گوش به فرمان راهنمایم باشم و در ساعت مقرر در کنگره۶۰ حضور داشته باشم و یا یک نظم ساده به ساعت خوابیدنم بدهم. در ابتدا، این کارهای ساده برایم بزرگترین کار عالم بود، ولی این سختی در واقع قشنگترین قسمت سفرم بود. با حرکت، ذرهذره، بدون اینکه دیگر طعم تلخ فشار را حس کنم، با گوش سپردن به راهنمایم، درونم شروع به تغییر کرد. حرف یک راهنما برای من نه یک دستور، بلکه برایم یک راه چاره و نقشهی راهی بود برای خروج از تاریکیها.
هر قدر از فرمانهای به ظاهر کوچک اطاعت میکردم، انگار دیوارههای ناآرامی درونم فرو میریختند و جایشان را به آرامشی میدادند که قبل از این نمیشناختم. امروز با آموزشهای کنگره۶۰ آموختم فرماندهی، مدیریت دیگران نیست؛ فتح خویش و خویشتن است. فهمیدم «فرماندهی» یعنی اگر در ذهنم تصمیمی برای کاری دارم، اگر تمام افکار منفی روبهروی من ایستادهاند، من باید فرماندهای باشم که تمام حیلهها را بشناسم و از مسیر درست و حقیقت فاصله نگیرم.
وقتی فرمان به من میگوید: «مواظب جسمت باش»، من در جهت سلامتی جسمم ورزش کنم، پرخوری نکنم و... فرماندهی من، یعنی پیروزی منِ آگاه بر منِ سرکش. منی که در کنگره۶۰ آموختم برای فرمانده شدن باید فرمانها را از قوه به فعل دربیاورم و فرمانبردار حق و حقیقت باشم.
رابط خبری: همسفر پریسا رهجوی راهنما همسفر ناهید (لژیون دوم)
عکاس: همسفر مرضیه رهجوی راهنما همسفر ترانه (لژیون سوم)
ارسال: همسفر طاهره رهجوی راهنما همسفر ترانه (لژیون سوم) نگهبانسایت
همسفران نمایندگی اِرم کرج
- تعداد بازدید از این مطلب :
153