گذر زمان، فراز و نشیب های زندگی؛ برای همه ما، درس و درمان بوده است، به واسطه اینکه در گذر است، قابل تحمل میشود؛ مثل تابش سوزان خورشید در تابستان که جای خود را به خنکای غروب، آرامش شب و سکوت ماه میدهد، سرما و کولاک زمستان، با جوانه زدن شکوفهها، نویدبخش بهار جایگزین میشوند؛ به این منظور است که در، پس هر تاریکی قرار گرفتیم، نور امید روشنایی وجودمان را نمایان گر میکند، دریچهی قلبمان را به سوی عشق باز میکند. سالها در پس هم آمدند، تنها خواستهام گذر زمان بود و بس، تمام خواستهام رهایی از اندوهی بود که در آن غوطه ور بودم؛ گاهی وقتها بعضی از امتحانهای روزگار نیازمند کمک خردمندانه است؛ مانند الههها از آسمان میآیند با دستان و افکار نافذ، روزگار را به کام شیرین میکنند، دستانشان از جنس مهربانی، افکارشان یک نقطه امن و آغوششان از جنس مادر. دلم برای خودم تنگ شده بود؛ برای آن دختری که از ته دل میخندید و بیدلیل هیجان زده میشد، به چیزهای ساده دل میبست، از کوچکترین لحظههای زندگی با ذوق شکرگزار پروردگارش بود، شبها به آسانی سر بر بالین میگذاشت؛ اما بالاخره ذره ذره میان او و خودش فاصله افتاد؛ آنقدر که دیگر به یاد نداشت از کدام نقطه، خودش را پشت سر گذاشت. کام دنیا برایش تلخ و دل شکسته بود. در زمان بیپناهی، فقط ردپای خودش را میدید، باورهایش دیگر برایش معنای زندگی نمیداد، ایمان و اعتقادش از دست رفته بود؛ حتی خوشیهای بزرگ و کوچک برایش معنایی نداشت، تنها مونس او اشکهای بیاختیار بود. او به ظاهر، خودش را قوی و قویتر نشان میداد؛ اما دیگر در توانش تحمل این اندوه بزرگ را نداشت؛ حال تنها دلش فقط میخواست یک بار دیگر خودش باشد. لحظه ی موعود فرا رسید، انتظار به پایان رسید، قدرتهای الهی صدای عاجزانهی او را دریافتند، انعکاس صدایش، بازخورد یک دنیا عشق بود. آن روز شیرین برایش مانند یک رویای کودکانه، به حقیقت نمایان شد، من، دوباره دوباره دوباره خودم را یافتم. روز رهایی مسافرم برایم تولد دوباره زندگی بود. تمام خواستهام، آرامش روح و روان مسافر عزیزم بود. حالا ابرهای سیاه شروع به باریدن گرفتند، هر قطرهی باران تمام خاطرات تلخ روزگار گذشتهام را با خود بردند، تازگی و طراوت را به زندگیام بخشیدند. در این مسیر، من نیز با دستان قدرتمند راهنمایم، دوباره جوانه زدم، شوق و ادامهی زندگی را در نگاه، راهنمایم آموختم، یاد گرفتم من قویتر میتوانم با همراهی الهه زندگیام، از پس هر مشکلی بر بیایم، امروز خدای مهربانم را سپاسگزارم؛ برای هر لحظه از این آزادی، سر بر خاک مینهم، او را از عمق وجودم شاکرم؛ برای راهنمای عزیزم آروزی طول عمر با عزت، سربلندی، آرامش، عشق و امنیت را دارم. در پایان با تمام احترام و عزت از بنیان این مجموعه عظیم کمال تشکر و قدردانی را دارم؛ برای ایشان و خانواده محترمشان آرزوی سلامتی و طول عمر از خدای بخشندهام را دارم.
نویسنده: همسفر سپیده رهجوی راهنما همسفر ژیلا (لژیون اول)
رابط خبری: همسفر فاطمه رهجوی راهنما همسفر ژیلا (لژیون اول)
ویرایش و ارسال: همسفر فریبا رهجوی راهنما همسفر ژیلا (لژیون اول) نگهبان سایت
همسفران نمایندگی صفادشت
- تعداد بازدید از این مطلب :
45