جلسه هفتم از دوره هفتم کارگاههای آموزشی خصوصی همسفران کنگره۶۰ نمایندگی دماوند به استادی راهنما همسفر آذر، نگهبانی همسفر فاطمه و دبیری همسفر ساحره با دستور جلسه( دانایی، دانایی مؤثر و سواد) روز سهشنبه ۱۰شهریوماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶:۰۰ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:
وقتی آمدم در شعبه دماوند، حال من خیلی خوب است. اصلاً از همان لحظه که وارد شعبه دماوند میشوم یک حس خیلی خوبی سمت من میآید؛ حالا بازی چیست و داستان چیست نمیدانم! فقط میدانم آن حس را در این شعبه خیلی دوست دارم. امیدوارم همه شما حالتان خوب باشد و امروز در کنار هم بیاموزیم.
دستور جلسه: دانایی و داناییمؤثر است.
این دانایی چیست؟ داناییمؤثر چیست؟ اینقدر در مورد دستور جلسه در کارگاه آموزشی کنگره۶۰ شنیدهایم که آن جملهها را انگار از حفظ هستیم. حال من میخواهم از یک زاویه دیگر به بازی نگاه کنم، میخواهم شما را با خودم همراه کنم که از یک زاویه دیگر به این داستان نگاه کنید؛ اگر دانایی است کجای من وجود دارد؟ اگر من آن را عملکردی میکنم در کجای من وجود دارد؟ کجای من باعث میشود که من یک دانایی که به دست آوردم را عملکردی کنم؟ یعنی در بازی بیاورم. فهم من؛ فهم من باعث میشود. من آدمی هستم که فهمم به این نقطه رسیده که اگر من یک چیزی را میدانم، بلدش هستم در حد دانستن؛ اگر آن را در عمل بیاورم؛ اگر آن را در رفتار خود بیاورم، آن ۱ به ۱۰ امتیاز است برای خود من یعنی: من خودم امتیاز میگیرم. الان که بچهها داشتند نوشتارها را میخواندند، من داشتم برای بار هزار و یکم تابلو سردار را میخواندم. خالی از لطف نیست که این را به شما بگویم؛ خیلی این تابلو راست است، در مورد همه چیز راست است، نه فقط درباره کنگره، نه درباره لژیون سردار، در مورد منِ ویران شده راست است. من یک آدمی را میشناسم خیلی به من نزدیک است، خیلی خیلی به من نزدیک است. یک ویرانهای را دستش دادند و الان دلم میخواست عکسهای آن ویرانه را به شما نشان میدادم، ببینید با دست خالی از آن ویرانه چه ساخته است. اینقدر به من نزدیک است که خیلی راحت دارم این را به شما میگویم که عین حقیقت است. فقط اگر آن جمله را زده باشید سردَر دیوار ذهنتان و به خودتان بگویید: من یک ویرانهام، میخواهم از خودم یک آبادی بسازم. این که من یک نقابِ حالم خوب است را زدم فقط یک نقاب است؛ اگر کنار برود بازی متفاوت میشود. آذر حالت چطور است؟ من عالی هستم! یک لبخند هم میزنم، یکسری آرایش هم میکنم، من عالی هستم! بیننده هم گول میخورد و میگوید خوشا به حالش او چقدر حالش خوب است. اینقدر دلم میخواهد مثل خانم آذر باشم و همیشه نگاهش میکنی حالش خوب است و آن نقاب است.
من اگر بخواهم ویرانی درونم را درست کنم باید کارهایی را انجام دهم. چیزهایی را باید درون خودم بازسازی کنم؛ برای این بازسازی باید چکار کنم؟ باید ابتدا خودم را خوب ویران کنم تا بتوانم از درون آبادی را تشکیل دهم. شما میخواهید خانهتان را بازسازی کنید، آن استاد کار، بنا، کاشیکار و ... اول خانه شما را تبدیل به ویرانه میکند، همه را میکَنند، همه را دور میریزند و بعد شروع میکنند به آباد کردن. داناییمؤثر با من این کار را میکند. یک داشتهای دارم، یک سرمایه دارم به نام دانایی، حالا آن را میخواهم در بازی بیاورم. میخواهم رفتاری و کرداریاش کنم، میخواهم آن در ذهن، خود پرورش پیدا کند. شما میخواهید گُلی که روی طاقچه مرزبانی است پرورش پیدا کند برایش چکار میکنید؟ آب، نور، کود و عشقش میدهید. اینقدر چیزها به آن میدهید تا به این شکل آبشاری پایین میآید؛ اگر آنها را به گُل ندهید، شروع به سوختن میکند. اگر میخواهم داناییمؤثر در من رونق بگیرد به شما میگویم هر چیزی را که میآوریم درونمان کاربردی میکنیم، امتیازی برای خودمان است.
اگر در این فکر هستم که این دانایی را میخواهم تبدیل کنم به داناییمؤثر تا شما ببینید، به من بگویید آفرین، همانجا یعنی نقاب دستم است. یعنی بازی را باختم. من فقط میخواهم این داناییمؤثر را به کار ببرم؛ برای اینکه منِ وجودِ منِ وجودیام به من بگوید آفرین، میتوانستی غیر این باشی؛ اما خوب است که این هستی. هر وقت این آفرین را از درون خودت شنیدی آن حس درونیات به تو گفت: هر چقدر سخت بود تو انجامش دادی، آفرین. آنجا میشود نقطه عطف تو برای رسیدن. من انجامش دادم، حالا دیگر تلاش خود را کردم و باقی بازی را میسپارم به بازیگر جهان، او چطور برای من رقم بزند، او چطور برای من صلاح بخواهد.

و در ادامه رهایی ۴۰سیدی همسفر افسانه رهجوی راهنما همسفر ندا
.jpg)
مرزبانان کشیک: همسفر پروانه، مسافر محمد
عکاس: همسفر افسانه رهجوی راهنما همسفر ندا(لژیون سوم)
تایپ: همسفر مونا رهجوی راهنما همسفر فاطمه (لژیون چهارم)
ویرایش و ارسال: مرزبان خبری همسفر پروانه
همسفران نمایندگی دماوند
- تعداد بازدید از این مطلب :
131