دلنوشته پایان سفر اول
سلام دوستان، رسول هستم یک مسافر

امروز که به روزهای آخر سفرم نزدیک میشوم، دلم پر از حرف است؛ پر از حسهایی که شاید نتوانم کامل بیانشان کنم. روزی که وارد کنگره شدم، خسته بودم… هم جسمم خسته بود، هم روحم، هم ذهنم. امید داشتم، اما امیدی کمرنگ.
خدا را شکر میکنم که دستم را گرفت و مسیرم را به سمت کنگره باز کرد. اگر لطف و رحمت خداوند نبود، شاید امروز اینجا نمیایستادم.
از خانوادهام صمیمانه تشکر میکنم که در سختترین روزها کنارم ماندند، تحمل کردند، صبر کردند و هیچوقت امیدشان را از من نگرفتند. اگر حمایت و دعای آنها نبود، ادامه دادن برایم سختتر میشد.
از خانواده بزرگ کنگره ۶۰ تشکر میکنم؛ جایی که دوباره زندگی کردن را یاد گرفتم. اینجا فقط ترک نکردم، اینجا یاد گرفتم چگونه زندگی کنم، چگونه فکر کنم و چگونه مسئولیتپذیر باشم.
از راهنمای عزیزم آقا منصور که با صبر، محبت و قاطعیت آموزش داد و کنارم بود، بینهایت سپاسگزارم. هر تذکر، هر آموزش و هر سختگیری، امروز برایم معنا دارد.
همه راهنمایان خوب هستند حرف های
آقا منصور دلی به دل من میشینه
از ایجنت محترم، آقا محمدباقر، و مرزبانان عزیز که بیمنت خدمت میکنند و امنیت و آرامش جلسهها را فراهم میکنند، صمیمانه قدردانی میکنم. از آقا مهدی مسؤل سایت
تشکر میکنم حال واحساسم خیلی خوبه
امروز میفهمم که درمان فقط قطع مصرف نبود؛ درمان یعنی تغییر درون، تغییر نگاه و تغییر جهانبینی. هنوز در آغاز راه هستم، اما امروز با امید، ایمان و مسئولیت بیشتری قدم برمیدارم.
خدایا شکرت که یک بار دیگر فرصت زندگی به من دادی. کمکم کن در سفر دوم هم خدمتگزار خوبی باشم و قدردان این نعمتی که به من عطا کردی.
با عشق و احترام
رسول یک مسافر

عکس و ثبت: مسافر مهدی
مسافران نمایندگی حکیم هیدجی
- تعداد بازدید از این مطلب :
98