جلسه یکم از دوره دوم سری کارگاههای کنگره ۶۰ (جشن دیدبان) نمایندگی محمدیپور قم با استادی دیدهبان محترم مسافر علی مجدیان، نگهبانی ایجنت محترم مسافر علی و دبیری مسافر اصغر با دستور جلسه "جشن دیدهبان" روز دوشنبه مورخ ۵ شهریورماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۷ آغاز بکار کرد.
خلاصه سخنان استاد:
سلام دوستان، علی هستم، یک مسافر.
امروز به مناسبت دستور جلسه «هفته دیدهبان»، این توفیق نصیب بنده شد که خدمت شما عزیزان برسم. من هم مثل آقای لطفی، اولین بار است که در این جایگاه در خدمت شما هستم.
به واسطه کاری که در کنگره دارم، معمولاً ساختمانها را قبل از ساختهشدنشان میبینم؛ وقتی که ویرانهاند. یا جاهایی را که اجاره میکنید، قبل از اجارهکردن یا در همان ابتدا که میخواهیم تعمیرات و بنایی و… انجام بدهیم، باز هم به شکل ویرانه میبینم.
داشتم به این فکر میکردم که آن روز اولی که آمدیم، این کوچه و این راه وجود نداشت؛ از داخل خود کارخانه آمدیم. اینجا یک در بود. یک سوله بسیار بزرگی اینجا بود که این قسمت، بخش انتهایی آن بود و قرار شده بود اینجا را به ما بدهند. به اتفاق علی و چند نفر از دوستان آمدیم.
وقتی وارد اینجا شدیم (حالا نمیدانم، شاید بعضی از شما آن روز را دیده باشید، البته فکر نمیکنم) واقعاً اینجا… یک گاراژ متروکه از اینجا بسیار مرتبتر، منظمتر و تمیزتر بود! تمام این دیوارها تا سقف سیاه بود. کف آن سیمان قدیمیای بود؛ نمیدانم، بعضی جاهایش موزاییک بود، گود شده بود، چاله شده بود، عین چاله تعمیرگاه! یک ترکیب آب و روغن کف آن جمع شده بود.
افتضاح بود! یعنی من فکر نمیکنم حتی جایی بود که کسانی که کارتنخواب میشوند هم حاضر باشند شب و روزشان را آنجا سپری کنند.
داشتم به این فکر میکردم، به آن جملهای که استاد میگوید: «ساکنین آباد، خرابهها را تبدیل به بناهای آباد میکنند.» شما بچههای کنگره، همه ساکنین آباد هستید. این شعبه را حالا برای مثال خدمتتان عرض کردم؛ شما آن را تبدیل به چنین جایی کردهاید که امروز، وقتی بچهها نوشتهها را میخواندند، داشتم در و دیوارش را نگاه میکردم. هیچ شباهتی به آن چیزی که من روز اول دیدم ندارد، هیچ شباهتی! حتی عکسش را… من عکسهای آن روز را دارم و الآن همراهم هست. اگر این عکسها را ببینید، باور نمیکنید؛ خودم باور نمیکنم که یک چنین جایی شده است!
میخواهیم این موضوع را تسری بدهیم. این اتفاق در طول چه مدتی افتاده است؟ چند وقت است اینجا افتتاح شده؟
-دو ساله.
حالا شما حساب کنید در این دو سال چنین تغییری اتفاق افتاده است؛ در طول ۳۰ سال، در کنگره چه تغییری اتفاق افتاده است؟
اینکه ما خاطرهای از روزهای اول کنگره برای شما میگوییم، برای این است که آن تصویر را برای شما زنده بسازیم که کنگره کجا بوده است. ما نمیتوانیم تصویر دو سال پیش را از این فضا بسازیم، چه رسد به تصویر ۳۰ سال پیش؛ زمانی که هم فضا بسیار خرابتر از امروز بود و هم آدمها و اعضای کنگره، مثل شما ساکنین آبادی نبودند. تعدادشان بسیار کم و انگشتشمار بود.
از راهنماها گرفته تا خدمتگزاران دیگر، هیچکدامشان چیزی نبودند که شما امروز از یک ساکن آباد در ذهنتان دارید و دیدهاید. حالا جستهوگریخته خیلی حرفها شنیدهایم. راهنمایی بود که رهجوها را به جای مرزبان به مسلخ میبرد! راهنمایی بود که در کیفش، در دهانش، مواد را جاساز میکرد! هر کدام از رهجوهایش میگفتند: «من هوس کردم مواد بزنم»، میگفت: «وایسا، الآن بهت میدم»؛ میداد و طرف مصرف میکرد!
رهجویی بود که میگفت: «من هوس کردم هروئین بزنم.» راهنما میگفت: «من با تو میآیم، مواظبت باشم.» رفته بود خانه رهجو، نشسته بود و گفته بود: «زرورق بیاور، هروئین را بیاور…» همه را آورده و ریخته بود و گفته بود: «برو یک چای بیاور.» رهجو رفته بود چای بیاورد و وقتی برگشته بود، دیده بود نصف هروئین نیست! گفته بود: «این… من کامل ریختم، نصفش کجاست؟» راهنما گفته بود: «من مصرف کردم، ببینم خطرناک نباشد که تو مصرف کنی!» این راهنما بود!
این راهنما چه چیزی میخواهد به رهجو آموزش بدهد؟ آقای مهندس گفتند که راهنما عین خودش را پرورش میدهد؛ خب، این هم عین خودش را پرورش میداد. پس چطور شد که از آن نسلِ آن روزِ کنگره، این نسلِ امروز به وجود آمده است؟
این، حاصل تلاش صدچندانِ تعدادی افراد انگشتشمار بود. در صدر این داستان، خود آقای مهندس بودند. من حالا گوشهای از تلاشها و صبوریهای ایشان را واقعاً شاهد بودم؛ خودم اگر بودم، میگفتم: «من هرگز نمیتوانستم اینطور صبوری کنم.»
افراد انگشتشمار دیگری هم بودند؛ راهنماهای دیگر و خدمتگزاران دیگری که شاید امروز هنوز در کنگره هستند یا دستکم نامشان بهعنوان نام نیک در کنگره باقی مانده و از آنها یاد میکنیم. حالا آنهایی هم که اسمشان نیست، خب، قاعدتاً خدمتی هم نکردهاند.

یک زمانی در همان نمایندگی آکادمی، افراد میرفتند از سرویسهای بهداشتی استفاده میکردند و بعد، مثلاً هر دستشویی نیم ساعت اشغال میشد! مرتب در میزدند و میگفتند: «بیا بیرون» و اینها. یک روز در میان هم لولههای فاضلاب میگرفت؛ میرفتند فنر میآوردند، داخل لوله میزدند و لوله باز میشد؛ دوباره دستشوییها میگرفت.
تحقیق کردند و دیدند اعضا در طول جلسه یا بعد از جلسات (آن موقع که لژیونی نبود) به آنجا میرفتند و تزریق میکردند. ابزار تزریقشان را هم داخل چاه دستشویی میانداختند و بیرون میآمدند. این باعث میشد چاهها یک روز در میان بگیرند.
خب، الآن اگر من جای آنها بودم، چه فکری میکردم؟ چه تدبیری میاندیشیدم؟ چه کار میکردم؟ یا اگر شما بودید، چه کار میکردید؟
آقای مهندس دستور دادند تمام درهای سرویسهای بهداشتی را از بالا و پایین، ۵۰ سانتیمتر ببرند؛ یعنی فقط یک تکه به این اندازه وسط در باقی مانده بود! شده بود مثل در کافههای فیلمهای قدیمی که نشان میدهند با لگد میزنند و وارد میشوند. از درِ دستشویی هم فقط یک تکه در وسط باقی مانده بود؛ یعنی کسی که به سرویس میرفت، بیشتر نگران این بود که الآن یکی در را باز کند و وارد شود!
خب، با این ترفند، این مسئله در کنگره جمع شد و دیگر این اتفاق نیفتاد.
تمام این «حرمت کنگره» که خوانده میشود، از کجا به وجود آمد؟ آن زمان فقط قوانینی بود که بچهها ۱۴ بند آن را میخواندند. حرمت، حاصل اتفاقات بدی بود که در کنگره به وجود آمد.
راهنما از رهجویش پول میگرفت. بعد رهجو میآمد و میگفت: «این راهنمای کنگره است، راهنمای من است، از من پول گرفته؛ باید پول من را بدهید!» آقای مهندس هم ابتدا از جیب خودشان پرداخت میکردند. بعد از مدتی گفتند: «اگر ما این کار را ادامه بدهیم، میگویند شما در کنگره حتماً با همدیگر همدست هستید؛ راهنما از ما پول میگیرد، شما هم صدایش را درنمیآورید و پول را برای خودتان برمیدارید!»
این بند از حرمت که میگوید «پول دادن و پول گرفتن تخلف است»، به همین دلیل به وجود آمد. اگر سفر اولی پولی پرداخت کرد و آمد گفت: «راهنما از من پول گرفته»، میگوییم: «تو بیخود پول دادی! مگر نمیخوانی که نباید پول بدهی؟ پس تو هم یک سرِ قضیه هستی؛ تو باعث شدی این فساد به وجود بیاید.»
یا در مورد اموال؛ میآمدند و میگفتند: «من کیف پول خودم را در کنگره گم کردم. روی پایم بود، بلند شدم بروم سرویس و برگردم، افتاده بود روی زمین. آمدم و دیدم نیست! تمام مدارک و همهچیزم داخل آن بود و از بین رفت.» بعد خیلی اعتراض میکردند و میآمدند میگفتند: «من اینجا گم کردم، میروم شکایت میکنم، میروم کلانتری و میگویم اینجا گوشی من را دزدیدهاند یا پول من را دزدیدهاند!»
این بند به وجود آمد که اگر شما مراقب اموالتان نباشید، دارید به کنگره آسیب میزنید. تمام این بندها همینطور به وجود آمدند.
همین بندی که بعد از این هم میخوانم، یعنی «الکل و حشیش و قرصهای روانگردان، رهایی را صفر میکند»، در ابتدا اینگونه نبود. آن زمان فقط یک ضدارزش بود؛ یعنی بهتر بود این کار را انجام ندهیم! خیلیها از این مواد استفاده میکردند و به جلسه میآمدند. خیلیها وسط جلسه بلند میشدند، به دمِ در میرفتند، یک لیوان عرق میخوردند و برمیگشتند! میرفتند یک سیگار حشیش میکشیدند و میآمدند! خیلیهایشان هم همان موقع که مشغول کشیدن حشیش بودند، اگر مأمور آنها را در خیابان میدید، میدویدند و داخل میآمدند؛ مأمور هم به دنبالشان میآمد تا آنها را بگیرد و ببرد!
این فضا را تصور کنید! آن راهنماها را تصور کنید! آن نبودِ آرامشی را تصور کنید که شما حتی دو دقیقه نمیتوانستید با خیال راحت از سرویس بهداشتی استفاده کنید!
در آبدارخانه آکادمی، در موتورخانه آکادمی (اگر یادتان باشد، آن گوشه بهزیستی، قوتیمرکز، کنار جایی که بالای سن بود، اتاقی وجود داشت که OT مرکز بود و آن زمان موتورخانه بود) در طول جلسه، در موتورخانه و آبدارخانه مواد مصرف میکردند! تریاک کشیدنی، هروئین تزریقی و کشیدنی مصرف میکردند؛ دقیقاً در طول جلسه! بوی آن داخل سالن میآمد.
یک بندهخدایی، یک زمانی بیرون صندوق قرضالحسنه داشت. با آقای مهندس صحبت کرد (یکی از مسافران سفر دومی بود و آدم موجهی هم بود) و گفت: «من میتوانم این کار را در کنگره هم انجام بدهم؛ یک صندوق قرضالحسنه راه بیندازیم. هر کس دوست دارد، بیاید مبلغی بگذارد و دفترچه حساب با مشخصاتش تشکیل بدهیم.» این صندوق، بخشی از همان صندوق قرضالحسنهای میشد که خودش در بیرون داشت و معتبر و واقعی بود.
قرار شد این پول را به کسانی که دستشان تنگ است، وام بدهیم. آن زمان هم، مانند الآن، بچههای کنگره اینقدر دید باز نداشتند و خیلیها دستشان تنگ بود. هر کس میآمد و مثلاً ۵ هزار تومان، ۱۰ هزار تومان، ۵۰ هزار تومان یا هر مبلغی که میخواست، دفترچه قرضالحسنه باز میکرد.
آقای مهندس هم استقبال کردند و ما هم همه رفتیم و این کار را انجام دادیم. من هنوز دفترچهاش را دارم؛ نمیدانم ۱۰ هزار تومان بود، ۵۰ تومان یا ۱۰۰ تومان؛ پولی هم نبود.
این مبالغ را بدون سود به افراد وام میدادند، منتها مهلتی برای بازگرداندن آن وجود داشت. بلااستثنا، هر کس وام گرفت، یک مهمانی برگزار کرد، چند نفر از راهنماها را هم دعوت کرد و همه نشستند و عرق خوردند! دیگر هم آن وام را برنگرداندند. چون وامها برگردانده نشد، دیگر نمیتوانستند پول ما را هم پرداخت کنند! صندوق به همان شکل باقی ماند؛ یعنی نه عضو جدیدی گرفت و نه توانستند پول کسانی را که در آن سپرده داشتند، برگردانند.
این تصویر را با تصاویری که امروز از کنگره میبینید مقایسه کنید؛ اصلاً باورکردنی نیست! من در تمام طول دوره مصرفم، شاید یکیدو تا از لباسهایم را بر اثر مصرف مواد یا بیحواسی با سیگار سوزانده بودم؛ اما در طول دورهای که در لژیون کنگره مینشستم، تمام لباسهایم سوراخسوراخ شده بود! آنقدر نفر بغلی سیگار میکشید که دستش به کاپشنم میخورد، آن یکی به پیراهنم میخورد… شب که با تاکسی به خانه میرفتیم، همه نگاه میکردند؛ آبروریزی بود و خجالت میکشیدم! بوی بد سیگار، لباسهای سوراخسوراخ… میگفتند: «اینها کجا بودند و چه کار میکردند؟»
آن نگاه آدمها و نگاه افراد کنگره در آن روز را با نگاهی که امروز داریم، مقایسه کنید.
الآن اگر یک نفر نداند اینجا کجاست و از این در وارد شود، آیا حتی یک درصد هم فکر میکند آدمهایی که اینجا نشستهاند، روزی مصرفکننده بودهاند؟ باور نمیکند!
ما الآن این فالوآپهایی را که میگیریم، برای چه میگیریم؟ خیلی از آنها را برای این میگیریم که وقتی افراد را برای یک پروژه معرفی میکنیم ـ مثل پروژههای درمانی که آقای مهندس در صحبتهایشان میگویند ـ یک گروه مشخص از بچههای کنگره را برای انجام یکسری آزمایشهای ژنتیکی میفرستیم. یک گروه را هم از افراد سالمِ بیرون انتخاب میکنند و یک گروه را نیز از گروههای درمانی دیگر که به روشهای نامناسب درمان شدهاند؛ سپس یکسری فاکتورهای ژنتیکی آنها را اندازهگیری میکنند.
وقتی فاکتورهای ما را اندازهگیری میکنند، میگویند: «از کجا معلوم اینها مصرفکننده بودهاند؟» قبول نمیکنند! ما این فالوآپها را میگیریم تا ثابت کنیم که من هم روزی مصرفکننده بودهام.
یعنی اگر دید ۳۰ سال پیش افراد نسبت به کنگره و دید امروز خودمان نسبت به افراد دیگر را بررسی کنیم، متوجه این تفاوت میشویم؛ تفاوتی که زمین تا آسمان است! و این نعمتی است که خداوند در اختیار ما قرار داده است. هر نعمتی را اگر قدر ندانیم، دوره بهرهبرداری از آن کوتاه میشود.
قدردانی ما فقط بهصورت زبانی نیست؛ باید در عمل این کار را انجام بدهیم. قدردانی منِ رهجو این است که راهنمایم کاشته و من تا الآن خوردهام و استفاده کردهام؛ حالا من باید بکارم.
دیگران از ۳۰ سال پیش تلاش کردهاند و امروز کنگره را به اینجا رساندهاند؛ ما چه کار میکنیم تا ۳۰ سال دیگر از ما چگونه یاد کنند؟
انشاءالله همهمان قدر نعمتی را که در اختیارمان قرار گرفته است، بدانیم؛ چراکه خداوند این نعمت را در اختیار همه بندگانش قرار نمیدهد. خیلی از انسانها دوست دارند خدمت کنند و کمک کنند، ولی شرایط برایشان پیش نمیآید و اجازه به آنها داده نمیشود.
این بسیار ارزشمند است، اگر آن را بفهمیم. انشاءالله خودم هم بتوانم بفهمم؛ اگر بفهمم، آنوقت ارزش چیزی را که در اختیارم قرار گرفته است، درک میکنم و محکم نگهش میدارم تا بتوانم آن را به نسل آینده انتقال بدهم.
از اینکه به صحبتهای من گوش کردید، از همه شما متشکرم.
این را هم فراموش کردم بگویم… البته فکر کنم آقای مهندس روز چهارشنبه گفتند.
جدای از اینکه حالا ما خدمت شما میرسیم و اصطلاحاً جشن را برگزار میکنیم، این برنامه در واقع مروری است بر تمام نمایندگیهای کنگره ۶۰. طبق فهرستی که به ما میدهند، برایمان مشخص میشود که مثلاً من باید به ۱۰ نمایندگی سرکشی کنم. تمام دیدهبانها در این یکیدو هفته به تمام نمایندگیهای کنگره سرکشی میکنند. فهرستی که به ما دادهاند، در واقع یک «چکلیست» است که باید آن را تکمیل کنیم.
از سرویس بهداشتی گرفته تا مرزبانی مسافران و همسفران، پورتال، نشریات، موارد ایمنیِ داخل نمایندگی و حتی مدتزمانی که من صحبت میکنم، تمام این موارد باید در آن چکلیست ثبت شود.
در اولین جلسه شورا، این موارد را تحویل آقای مهندس و دبیرشان میدهیم تا درباره نمایندگیها تصمیمگیری و بررسی کنند که چه اتفاقی در حال رخدادن است.
این موضوع بسیار مهم است. این، در واقع یکی از وظایفی است که ما در این هفته داریم و حالا من و دوستانی که خدمتتان رسیدهایم(اگر فرصت شود، آنها را هم معرفی میکنم) آمدهایم تا این موارد را از نمایندگی یادداشت کنیم.

در ادامه شاهد تصاویر مختصری از روند برگزاری جشن دیدهبان میباشیم:







تهیه: گروه خبری مسافران نمایندگی
-
مسافر سینا (لژیون یکم)
-
مسافر محمدعلی (لژیون سوم)
-
مسافر محمد (لژیون هفتم)
مسافران نمایندگی محمدیپور قم
- تعداد بازدید از این مطلب :
242