English Version
This Site Is Available In English

یک‌شبه کسی دیده‌بان نمی‌شود

یک‌شبه کسی دیده‌بان نمی‌شود

جلسه چهاردهم از دوره سی و دوم کارگاه‌های آموزشی عمومی کنگره ۶۰ نمایندگی سهروردی اصفهان، با استادی راهنما مسافر مسلم، نگهبانی مسافرشهرام و دبیری مسافر حمید با دستور جلسۀ اول «هفته دیده‌بان » و تولد اولین سال رهایی مسافر احمد پنجشنبه 5شهریور ماه ۱۴۰۵ ساعت ۱۶ آغاز به کار کرد.

خلاصه سخنان استاد:

سلام دوستان مسلم هستم یک مسافر. خدا را شکر می‌کنم که بعد از مدت‌ها توانستم در این جایگاه قرار بگیرم و به واسطه تولد آقا احمد در خدمت شما باشم و از شما آموزش بگیرم. قبل از هر چیز، هفته بسیار زیبای دیده‌بان را به آقای مهندس و همه دیده‌بانان عزیز و محترم کنگره ۶۰ تبریک عرض می‌کنم.
طبق روال پنجشنبه‌ها، ما دو دستور جلسه داریم؛ یکی دستور جلسه هفتگی که این هفته «هفته دیده‌بان» است و دیگری دستور جلسه تولد آقا احمد. در مورد دستور جلسه اول، در طول این هفته صحبت‌های زیادی شده است. همان‌طور که می‌دانید، کنگره ۶۰ یک سازمان مردم‌نهاد است که در زمینه درمان اعتیاد فعالیت می‌کند و در شهریور سال ۱۳۷۸ توسط آقای مهندس دژاکام تأسیس شد.
در ابتدا فعالیت کنگره در یک اتاق در خیابان سهروردی انجام می‌شد و بیشتر افرادی که در آن زمان شرکت می‌کردند، به صورت سقوط آزاد اقدام به ترک کرده بودند و هنوز درمانی برای اعتیادشان اتفاق نیفتاده بود. با روش DST، روزبه‌روز تعداد افراد در کنگره بیشتر شد و به‌تدریج نمایندگی‌ها شکل گرفتند و تعداد آن‌ها افزایش پیدا کرد. اگر اشتباه نکنم، امروز حدود ۱۷۰ تا ۱۸۰ نمایندگی در سراسر کشور وجود دارد که توسط اعضای کنگره ۶۰ اداره می‌شوند.
شاخه اصلی کنگره ۶۰، دیده‌بانان هستند. شاید برای ما سؤال باشد که دیده‌بان‌ها چگونه انتخاب می‌شوند. خود آقای مهندس که بنیان‌گذار کنگره بودند، اولین دیده‌بان را انتخاب کردند و آن دیده‌بان، دیده‌بان بعدی را انتخاب کرد و همین‌طور ادامه پیدا کرد تا امروز که ۱۴ دیده‌بان در کنگره ۶۰ داریم.
دیده‌بان‌ها مدیریت کنگره ۶۰ و تصمیم‌گیری‌های اصلی را بر عهده دارند. در تمام تصمیم‌گیری‌ها، منافع جمع و منافع کلی کنگره را در نظر می‌گیرند. هرکدام از این عزیزان مسئولیت بسیار سنگین و پرکاری دارند و در کنار مسئولیت دیده‌بانی، مسئولیت‌های دیگری را هم انجام می‌دهند.
برای مثال، آقای سلامی دیده‌بان مالی هستند و مسئولیت امور مالی کنگره را بر عهده دارند و در کنار آن، مسئولیت چند شعبه در استان اصفهان را نیز انجام می‌دهند. یا آقای خدامی که دیده‌بان تحقیقات هستند و در کنار آن، مسئولیت چند نمایندگی را نیز بر عهده دارند.
بنابراین، دیده‌بانی یک مسئولیت تشریفاتی نیست؛ بلکه هرکدام از این عزیزان مسئولیت سنگینی بر عهده دارند و سال‌ها تجربه و آموزش پشت این جایگاه قرار گرفته است. یک‌شبه کسی دیده‌بان نمی‌شود. ممکن است دو سال یا حتی بیشتر روی یک شخص کار شود و بررسی شود که چقدر مردم‌دار است، چقدر در کار کنگره جدیت دارد و چقدر می‌تواند از عهده این مسئولیت برآید.
حتی ممکن است خود شخص هم نداند که در شورای دیده‌بانان درباره او صحبت شده است. بعد از تصمیم‌گیری، به او اعلام می‌شود که به عنوان دیده‌بان انتخاب شده است. این عزیزان با گوشت و پوست و استخوان خودشان اعتیاد را تجربه کرده‌اند و از فیلترها و مراحل مختلفی عبور کرده‌اند تا به جایگاه دیده‌بانی برسند.
حالا وظیفه ما چیست؟ وظیفه ما این است که در هفته دیده‌بان، به بهترین شکل ممکن از این عزیزان تقدیر و تشکر کنیم. چرا باید از این عزیزان تشکر کنیم؟ چون باید قدردانی را یاد بگیریم. کسی که برای ما زحمت می‌کشد و قدمی برای ما برمی‌دارد، باید بتوانیم از او سپاسگزاری کنیم. ما مخلوق خداوند هستیم و باید قدردان خدمت و زحمات دیگران باشیم.
امروز آقای سلامی در شعبه سلمان، آقای خدامی در میرداماد و خانم عالی در خواجو حضور دارند. البته به دلیل شلوغی کار، برنامه امروز کنسل شد و اگر اشتباه نکنم، روز نوزدهم، یعنی حدود دو هفته دیگر، جشن دیده‌بان با حضور آقای حکیمی در شعبه ما برگزار خواهد شد. ان‌شاءالله بتوانیم به نحو شایسته‌ای از ایشان تقدیر و سپاسگزاری کنیم.
اما درباره تولد آقا احمد؛ ایشان سفر بسیار خوبی داشتند، ولی اوایل سفر کمی بازیگوش بودند! چون با مصرف تریاک وارد کنگره شده بودند و من میزان داروی ایشان را بر اساس مصرف تریاک تنظیم کرده بودم. فردای آن روز که آمدند، گفتند دارو زیاد است. بعد متوجه شدیم که ایشان در فاز دیگری هم هستند.
از احمد پرسیدم: «چه کار می‌کنی؟» گفت: «هیچی.» گفتم: «یک کاری می‌کنی و می‌آیی!» بعد متوجه شدم که شیشه هم مصرف می‌کند. چون خودم این کاره بودم، متوجه شدم! راهنما را که دیگر نمی‌شود دور زد. با این حال، آقا احمد رهجوی بسیار خوبی بودند. یعنی اگر چیزی به ایشان می‌گفتم، می‌پذیرفتند و انجام می‌دادند و در نتیجه، ثمره این کار را هم دیدند که همان رهایی بود.
گفتم: «پدر شما خوب می‌شود، ولی شما با او کاری نداشته باش.» خدا را شکر، آقا احمد خوب شدند و در لژیون هم بسیار فعال بودند و هستند. یکی دیگر از خصوصیات آقا احمد این است که بسیار خوش‌اخلاق و خوش‌رو هستند. اگر اشتباهی هم مرتکب شوند، آن را قبول می‌کنند و دوست دارند به مخلوقات خداوند کمک کنند.
البته یکی از نقاط ضعف احمد همین کمک کردن زیاد است. کمک بیش از اندازه ممکن است باعث ضرر شود. باید جوری کمک کرد که خودت هم متضرر نشوی. از همان روزهای اول ورود به کنگره به ما می‌گویند که حرمت‌ها را رعایت کنیم. دیده‌بان‌ها و آقای مهندس این حرمت‌ها را برای همین روزها نوشته‌اند؛ برای اینکه سفرمان خراب نشود، وارد حاشیه نشویم، معرکه‌گیری نکنیم و از مسیر اصلی خارج نشویم.
احمد آقا خدا را شکر وضعیت مالی خوبی دارند. اگر کسی از ایشان درخواست پول می‌کرد، به او پول می‌دادند، ولی بعضی مواقع دیگر پولشان را پس نمی‌گرفتند! زیادی خوب بودن هم می‌تواند یک نقطه ضعف باشد. من خیلی تأکید کردم که این مسئله را اصلاح کنند و خدا را شکر، امروز وضعیت خیلی بهتر شده است.
ما به کنگره آمده‌ایم که نقطه‌ضعف‌هایمان را اصلاح کنیم، چون هر ضربه‌ای که می‌خوریم، معمولاً از نقطه‌ضعف‌های خودمان است. روزهای اولی که احمد به کنگره آمد و موقع رهایی دیگر رهجوها، گفت: «من هم می‌خواهم به تهران بیایم.» از آن زمان تا امروز، هر رهایی‌ای که برای لژیون داشتیم، با ماشین آقا احمد رفتیم. یعنی ایشان یکی از پاکارترین افراد لژیون بودند و هستند. من دیگر دغدغه ماشین نداشتم و نگران رفت‌وآمد نبودم.
بعد از مدتی، آقا احمد وارد لژیون سردار شدند و از همان ابتدا بخشش را یاد گرفتند. در لژیون سردار شرکت کردند، عضو سردار شدند و بعد هم به جایگاه دنوری رسیدند. خدا را شکر و به لطف خداوند، ایشان یک قطعه زمین هزار متری در منطقه زرین‌شهر به کنگره ۶۰ اهدا کردند که ان‌شاءالله به‌زودی استارت نمایندگی زرین‌شهر هم زده خواهد شد.
آقا احمد، تا زمانی که کنگره برقرار است و تا زمانی که آن ساختمان پابرجاست، هرکسی که در آنجا به رهایی برسد، آقا احمد هم در رهایی و خدمت او سهیم خواهد بود. ان‌شاءالله خیر و برکت در زندگی‌شان جاری باشد و خداوند به ایشان و خانواده محترمشان سلامتی و آرامش عطا کند.
در پایان، امیدوارم آقا احمد بتوانند به خواسته قلبی خودشان که راهنما شدن است برسند و ان‌شاءالله در امتحانات کمک‌راهنمایی شرکت کنند، شال خوش‌رنگ و زیبای راهنمایی را دریافت کنند و بتوانند در این جایگاه خدمت کنند. از اینکه به صحبت‌های من گوش دادید، سپاسگزارم. به آقا احمد و خانواده محترمشان تبریک می‌گویم و برایشان بهترین‌ها را آرزو می‌کنم.

اعلام سفر مسافر احمد:
مدت مصرف: بیش از۱۰سال
آنتی‌ایکس مصرفی: تریاک
روش درمان: DST
داروی درمان: OT
نام راهنما: مسافر مسلم
مدت سفر :  ۱۰ماه و 12روز
مدت رهایی:  ۱3ماه و13روز
ورزش: فوتبال و شنا

آرزو مسافر احمد:

ان شالله روزی برسد که دیگر هیچ مصرف کننده‌ای وجود نداشته باشد و به جای تیر از داخل تفنگ گل بیرون آید.

سخنان مسافر احمد:

سلام احمد هستم یک مسافر. تشکر می‌کنم از تمام ستارگانی که در جلسه حضور دارند و همچنین عزیزانی که حضور ندارند. در رأس، از آقای مهندس، خانم آنی، خانم کماندار، آقای دکتر امین و همه شما عزیزانی که در این سفر و سفرهای گذشته من را همراهی کردید، تشکر و قدردانی می‌کنم.
زمانی که وارد کنگره ۶۰ شدم، احساس می‌کردم هر کسی به یک شکل به من نگاه می‌کند و هر کسی حرف متفاوتی به من می‌زند. البته اوایل کار برای تازه‌واردین این‌گونه است. به همین دلیل به تازه‌واردین می‌گویم اگر کسی نگاه یا حرفی زد، ناراحت نشوند و به دل نگیرند. من خودم هم اوایل این‌طور فکر می‌کردم و تصور می‌کردم طرف دارد با یک نفر دیگر صحبت می‌کند.
حدود ده سال پیش، من یک مصرف‌کننده بودم و مصرفم تریاک بود. چند نفر به من گفتند: «اگر این را بکشی، خوابت می‌برد.» من هم مصرف کردم و همان مقدار کمی که خوابم برد، بعد از آن دیگر خوابم نبرد. حدود هفت، هشت سال پیش، یک افطاری در شعبه شیخ بهایی خوردم. جلسات بعد از آن به عید فطر و تعطیلات رسمی خورد و ما دیگر نرفتیم.
تا اینکه پسرعموی عزیزم، آقا بهمن، به من گفت: «بیا کنگره ۶۰.» من گفتم: «حتماً می‌آیم.» ولی مرتب به او می‌گفتم: «الان وقتش نیست.» چند مرتبه این حرف را به من زد تا اینکه بالاخره خودم به او زنگ زدم و گفتم: «آقا بهمن، ساعت چند می‌روی کنگره؟» گفت فلان ساعت با هم آمدیم.
موقع برگشت از من پرسید: «جلسه چطور بود؟» گفتم: «برای من خیلی عالی بود.» گفت: «جلسه بعدی خودت باید بیایی.» گفتم: «باشه.» من ساعت دو و نیم آمدم و دیدم در بسته است. به یکی از دوستان، آقا غلامعلی، زنگ زدم و گفتم: «در بسته است.» گفت: «عجله نکن، تازه ساعت دو و نیم است، در باز می‌شود.» تا اینکه آمدند و در شعبه را باز کردند.
جلسه سوم هم آمدم و نشستم. در بحث اول، یعنی راهنمای تازه‌واردین، آقای محمدجواد سبحانی بودند که من خیلی به ایشان مدیون هستم؛ اولین قدم را ایشان به من نشان دادند. جلسه سوم، آقا مجید عسگری بودند و اخلاق ایشان برای من خیلی مهم بود. بعد هم وارد لژیون سوم شدیم. آقا مسلم به من گفت: «بشین سر لژیون.» من دیدم بچه‌ها درباره فوتبال صحبت می‌کنند.
من هم گفتم: «من هم می‌توانم کمک کنم.» گفتند: «شما باید دو ماه دیگر بیایی پارک.» گفتم: «نه، من از همین هفته دوست دارم بیایم.» از همان هفته اول به پارک رفتم و روز اول فوتبال را شروع کردم. چون ۱۸ سال فوتبال بازی کرده بودم، فکر می‌کردم بدنم هنوز آماده است. یکی از بچه‌ها به پایم زد و محکم روی زمین افتادم. دیگر نتوانستم بلند شوم و بلند شدنم خیلی سخت بود؛ ولی به هر جهت بلند شدم. این هم شروع ورزش کردن ما در پارک بود.
بعد دوباره صحبت از این شد که برای رهایی باید به تهران برویم. به دوستان گفتم من هم می‌آیم. از آقا مسلم اجازه گرفتم و رفتیم تهران. موقع برگشت، در زرین‌شهر، داخل پمپ‌بنزین، یک طرف ماشین را به دیوار مالیدم و ضرری به ما خورد. این‌ها را برای تازه‌واردین می‌گویم که ناراحت نباشند؛ در سفر اول اتفاقات زیادی می‌افتد.
خلاصه، هر وقت آقا مسلم می‌خواست به تهران برود، ما هم همراهش می‌رفتیم. یک بار به من گفت: «بابا، تو چرا این‌قدر تصادف می‌کنی؟» چون دو سه مرتبه در تهران تصادف کرده بودیم. چندین بار هم در اصفهان اتفاقاتی افتاد. یک مرتبه آمدیم به یک نفر کمک کنیم و دیدیم یک نفر تازه‌کار آمد و به ما زد. شب عید بود. به آقا مسلم زنگ زدم و گفتم: «ما تصادف کردیم.» گفت: «آیا می‌شود تو به دیگران کمک نکنی؟» من گفتم: «من باید حتماً کمک کنم.»
یک بار دیگر در تهران، از ساختمان آکادمی تا ساختمان سیمرغ، آقا جلال محوری و آقا عباس و دوستان داوود را سوار کردیم و بردیم. همین موضوع باعث شد دوستی ما شکل بگیرد. به تمامی راهنماها ارادت دارم، مخصوصاً اصغر آقا، که به ایشان می‌گویند «مرد اخلاق شعبه». بچه‌هایی که آنجا بودند، با اخلاق و رفتارشان من را شرمنده کردند.
اعتقاد قلبی خودم این است که خداوند بزرگ است و من کوچک‌ترین موجود هستم و نسبت به هیچ‌کس برتری ندارم. از خدا می‌خواهم راه راست را به ما نشان بدهد. به اعتقاد من، صراط مستقیم را به ما نشان داد تا بیاییم کنگره. آقا بهمن، پسرعمویم، به من گفت: «احمد، تو نمی‌دانی زمین کنگره از کربلا و مکه بهتر است.» من گفتم: «چی می‌گه؟ چه حرف‌هایی می‌زنه!» اما بعد دیدم واقعاً همین‌طور است. اگر در صراط مستقیم باشیم و روی اصول کنگره حرکت کنیم، واقعاً به نتیجه می‌رسیم.
از روزی که آمدم، دو نیت داشتم؛ البته آن زمان نمی‌دانستم که نباید این کار را انجام بدهم. یکی اینکه هر مصرف‌کننده‌ای را که دیدم، با او صحبت کنم، دستش را بگیرم و بیاورم اینجا، به او نشان بدهم و ان‌شاءالله به رهایی برسد. دوم اینکه ما چند شهر داریم که شعبه ندارند. خود زرین‌شهر مرکز شهرستان است خدا را شکر، آقا محسن هم گفتند که آقای مهندس فرموده‌اند فعلاً سفرش را تمام کند.
آن سفری که من برای رهایی خودم به تهران رفتم، لطف خدا بود. همان لحظه آقای مهندس داشتند چای می‌خوردند. صبر کردم تا چای خوردنشان تمام شود و بعد شروع به صحبت کردم. آقای مهندس گفتند: «همان کسی است که می‌خواهد زمین بدهد؟» گفتیم: «آقای مهندس، ما زمین را قبلاً داده‌ایم و می‌خواهیم کارهای اداری آن را انجام بدهیم.» گفتند برویم سراغ آقای خدامی.
بعد آقا محسن گفت: «ایشان چندین سال است که نخوابیده.» آقای مهندس گفتند: «واقعاً؟» من دوست داشتم آقای مهندس از همین‌جا صدای من را بشنوند و بگویم که واقعاً مرد خدایی هستند. ایشان بلند شدند و گفتند: «من باید شما را بغل کنم.» من گفتم: «آقای مهندس، من را شرمنده می‌کنید.»
من در مشارکت‌هایم هم گفته‌ام که پیامبران و امامان قرار نیست حتماً با عبا و عمامه باشند. کسی که راه راست را به آدم نشان می‌دهد، در زندگی و در بازار و در هر جای دیگری، می‌تواند راهنمای ما باشد. من به چند نفر از بچه‌هایی که تازه آمده‌اند، گفتم: «هرچه راهنما می‌گوید، همان را انجام بدهید.» البته منظور از فرمانبرداری، این نیست که عقل خودمان را کنار بگذاریم. مثلاً اگر راهنما بگوید برو وسط اتوبان بنشین، که چنین چیزی نمی‌گوید! منظور، فرمانبرداری درست است.
اگر فرمانبردار خوبی نباشیم، فرمانده خوبی هم نمی‌شویم. حالا من تعجب می‌کنم که می‌گویند کسی که تولدش است باید به دستور جلسه هفتگی توجه کند. هفته دیده‌بان بود و نمی‌دانم چه مشکلی برای آقای حکیمی پیش آمد که نتوانستند بیایند. آقا سجاد به من زنگ زدند و گفتند: «آمادگی داری برایت تولد بگیریم؟»
گفتم: «اصلاً لازم نیست برای من تولد بگیرید، ولی آمادگی‌اش را دارم و گوش‌به‌فرمان هستم.» یادی هم بکنیم از آقای اصغر آقا منصوری. وقتی من وارد کنگره شدم، همه می‌گفتند: «اصغر آقا آمد.» من برمی‌گشتم پشت سرم را نگاه می‌کردم و کسی را نمی‌دیدم! بعد گفتند یک اصغر آقا دیده‌بان هست. گفتم: «خدا را شکر، یک کسی پیدا شد که ما ایشان را بشناسیم و ارادت داشته باشیم.»
یک جلسه آمدیم و همان جلسه هم من دیر رسیدم. به من فرمودند: «بدو بیا ببینم!» گفتم: «چه خبر است؟» گفتند: «بدو بیا ببینم، اصغر آقا منصوری آمده.» وقتی آمدیم، ما همان‌جا ایستادیم و صحبت کردیم. بعد برگشتیم و گفتیم: «بسم‌الله الرحمن الرحیم!» گفتیم: «همزاد ما کیه؟ اون بالا کیه؟»
من همان روز گفته بودم مشارکت نمی‌کنم. بعد که ایشان پایین آمدند و با هم سلام و احوالپرسی کردیم، گفتند: «یک مشارکت می‌کردی؟ من آن بالا هی نگاهت می‌کردم.» یک عکس هم با هم گرفتیم. هر کسی عکس را می‌دید می‌گفت: «این کیه؟ این کیه؟» من یک برادر دارم که تقریباً هم‌اندازه و هم‌چهره خودم است. هرکس ما را می‌دید می‌گفت: «دو تا برادر رفتید کنگره!» من می‌گفتم: «نه به خدا، ما در خانواده حتی یک سیگاری هم نداریم.»
برادر بزرگم راننده اتوبوس بود. قبل از انقلاب، هر سرویسی که می‌رفتند، برای رفتن دو لول تریاک و چهار بسته سیگار وینستون به آن‌ها می‌دادند و برای برگشت هم همین‌طور. او می‌آورد و می‌فروخت. من ندیدم که خودش مصرف کند. اینکه من سیگار نکشیدم هم داستانی دارد. ما بچه بودیم و آن موقع سیگار برای مهمان در خانه می‌گذاشتند. یک روز من و یکی از دوستانم، مرتضی، که خدا رحمتش کند و شهید شد، یک نخ برداشتیم و رفتیم کشیدیم.
نمی‌دانم چه کسی ما را دیده بود و رفته بود به پدرم گفته بود. ظهر که پدرم آمد، رفت داخل اتاق، کمی صبر کرد و آمد به مادرم گفت: «یک نخ سیگار نیست.» مادرم گفت: «من که سیگاری نیستم که سیگار کشیده باشم.» پدرم گفت: «اگر بفهمم چه کسی این سیگار را برداشته و کشیده، حسابش را می‌رسم و لبش را می برم.» ما هم پشت سر مادرم قایم شدیم و فکر می‌کردیم اگر ما را بگیرد، و لب نداشته باشیم چه بلایی سرمان می‌آید!
خلاصه، وضعیت اعتیاد پیدا کردن ما این‌طور بود که یک روز آقای غلام، که الان آن روبه‌رو نشسته‌اند، با چند نفر از دوستان، از جمله آقا مسلم، برای عرض تسلیت به خاطر فوت دختر خواهرشان رفتیم. دیدیم آقای اسماعیل نشسته و مصرف می‌کند. پرسیدیم: «آقا اسماعیل، دختر خواهرتان چه شد؟» گفت: «نمی‌دانم، سرطان داشت، سکته کرد، واریس داشت و پاهایش درد می‌کرد.»
ما هم گفتیم: «پای ما هم درد می‌کند، نکند ما هم این بیماری را بگیریم!» غلام ما را صدا زد. رفتیم پیشش. گفت: «درد می‌کند؟» گفتم: «آره، پایم درد می‌کند.» گفت: «دوای تو پیش من است.» یک بساطی آماده کرد و گفت: «فوت کن.» ما هم فوت کردیم. گفت: «حالا بکش.»
ما چند پک زدیم و دیدیم اتاق دارد دور سرمان می‌چرخد. گفتیم: «چای می‌دهی؟» گفت: «دوتا بده.» بعد گفت باید یک بسته دیگر هم بکشی. این‌طوری شد که ما حدود ده سال درگیر بودیم. در آن مدت باغ داشتیم، زندگی داشتیم، همه چیز داشتیم و کمبودی نداشتیم؛ ولی خدا را شاهد می‌گیرم که از اول تا آخرش، همه را با خون دل کشیدم. خیلی چیزها را از من گرفت؛ اول شخصیت آدم، بعد اعتبار آدم و خیلی چیزهای دیگر.
حالا که به کنگره آمده‌ایم، خدا می‌داند که هنوز خیلی چیزها را متوجه نشده‌ام. ما باید قدر این بچه‌ها و این راهنماها را بدانیم. این عزیزان بدون چشم‌داشت و بدون توقع می‌آیند، زندگی و جانشان را برای ما می‌گذارند. ما باید با نهایت سعی و تلاش قدردان آن‌ها باشیم. اگر این کار را نکنیم، واقعاً نامردی است.
ما باید خودمان را بشکنیم و تلاش کنیم. من هم به عنوان یک فرد کوچک، امیدوارم بتوانم خدمتی به کنگره بکنم. خودتان را تشویق کنید.

مسئول صوتی: مسافر مهدی ل۱
ضبط صدا: مسافر فرزاد ل۲
تایپ: مسافر محمد ل۱۵، مسافر محمود ل15، مسافر سعید ل۹، مسافر بهنام ل۱، مسافر داوود ل11
تنظیم و ارسال: مسافر جواد (نگهبان سایت)

از طرف خدمتگزاران سایت مسافران نمایندگی سهروردی اصفهان تقدیم نگاه زیبایتان

ویژه ها

دیدگاه شما





0 دیدگاه

تاکنون نظری برای این مطلب ارسال نشده است .